۱۳۹۱ اردیبهشت ۵, سه‌شنبه

منش یک قهرمان


                               اثری از پیتر پل روبنز (Sir Peter Paul Rubens)
 
اندیشه سیاسی حاکم ( نئولیبرال) مروج نوعی عقلانیت سیاسی است که هرکنش سیاسی شجاعانه و قهرمانانه را به اسم کنشی غیرعقلانی و بی نتیجه نفی می کند. اندیشه ای که در: "هیچ چیزی ارزش آن را ندارد که زندگی مان را به خطر اندازیم"، مرسوم وحاکم است. ژرژ سورل(Georges Sorel) ، متفکر وسندیکالیست برجسته فرانسوی، در كتاب اندیشه هایی درباره خشونت این مساله را پیش می کشد که در لحظاتی از تاریخ، افرادی گرفتار در چنگال بحران های سخت و دگرگون كننده اجتماعی، درجه ای از شهامت و آمادگی برای فداكاری را از خود نمایان می سازند كه زبان از بیان آن ناتوان است و معیارهای جاری و محاسبات عاقلانه و عقل سلیم، قادر به درك آن نیستند. سوال محوری سورل این است که چه عاملی باعث می شود آدمیان به عملی قهرمانانه دست بزنند؟ چه پدیده ای انسان را وا می دارد در برابر مرگ تسلیم نشود و شجاعانه جان خود را به خاطر باورهای خود كه لزوما عقلانی نیز نیست به خطر اندازد؟ درواقع منشاء كنش و عمل جانفشانانه چیست؟ سورل می نویسد:"انسان ها از چه رو باید زندگانی خود را به دلیلی در مخاطره و ورطه هلاكتی افكنند كه به وضوح قابل پیش بینی است و امید منفعت شخصی در آن اندك و خطرجانی در آن بسیار است."
سورل می گوید تنها نیروی محركه (Pouroir moteur) اسطوره ای عظیم است كه آنها را به عمل وادار می سازد و به آنها بینشی می بخشد كه اجازه یابند تا کنش خود را همچون شركت در نبردی، تصویر كنند. بنا به نظر سورل اسطوره، تنها عنصری است که توان ایجاد حرکت رو به جلو با شور و حرارت بی حد را -که اساسا امری است ذهنی و نه عینی- در توده ها می تواند بوجود بیاورد و اشتیاق آنها را برای ساختن دنیایی بهتر برانگیزد. از نظر او هر تحول عظیم و قابل توجهی در طول تاریخ بر مبنای یک اسطوره شکل گرفته و اصلا تاریخ چیزی جز تکرار پی در پی اسطوره ها نبوده است.
وی در این رابطه به بررسی تاریخی در مبارزات این چنینی دست می زند و از دیدگاه های نخستین آبای كلیسای مسیحیت تا انقلاب ماركسی و نظریه سندیكالیستی اعتصاب عمومی را پیرو همین اسطوره ها تلقی می كند. سورل با معرفی جان هنری نیومن، کاردینال نوکیش کاتولیک قرن نوزدهمی، می نویسد: "این یهودی سرگردان که محکوم شده است بدون استراحت همیشه راه برود را می توان نماد عالی ترین آرزوهای نوع بشر دانست". مشخصه یك قهرمان اسطوره ای این است كه ادراك كلی مفیدی از حال به آدمی می دهد وبینشی ناتمام و بی اندام نسبت به آینده را فراهم می سازد ودر واقع افق امید بخش آینده را در وضعیت نا امید کننده حال، با تن رنجورش ممکن می سازد . تا زمانی كه توده ها قهرمانی نداشته باشند هر كس می تواند بدون برانگیختن جنبشی انقلابی مقدمات کنش های جمعی خطرناکی را فراهم سازد.
قهرمان اسطوره ای کسی نیست جز همان ابرمرد نیچه. ابر مردی که در دوران جدید خود گنهکار است و شکست می خورد اما پیروز می شود (ضدقهرمان داستایوسکی). به تعبیر سورل: آنها كه در جهان اسطوره ها زندگی می كنند ازهرگونه مخالفت در امانند. سورل در پردازش خود از برگسون الهام می گیرد. او معتقد است که اسطوره به مثابه یك ساخت بر ناخودآگاه ذهنی ما اثر می گذارد . تاثیر قهرمان بر ناحیه عمیق زندگی ذهنی یا نوعی شهود و اشراق است كه منشاء كنش ما می شود. سورل می گوید که اسطوره ها، دقیقا همان شكل دریافت اشراقی اند. 

"هستی و جهان تنها به عنوان یک پدیده ی زیباشناسانه قابل توجیه است." این سخن نیچه برای سیاست هیچ معنایی ندارد جز آنچه قهرمان - ضد قهرمان می آفریند. در آن چند لحظه ای كه خیره به چشمان اسطوره و با الهام به سخنانش و آن نیروی غریب شادی بخش اش، در حال آفریدن دنیای خیالی در برابر جهان فعلی بوده ایم، درهمان چند لحظه، ولو اینكه آن دنیای خیالی محقق نشود، رها شدیم. او برای لحظه ای به تنهایی جور تمام کنش های نکرده ما را مسیح وار به دوش می کشد. وفادارانه به رخداد، لحظه ای رها می کند و اسیر می شود.

۱۳۹۱ فروردین ۲۹, سه‌شنبه

خودشیفتگی روحانی (نارسیسیسم مذهبی)



بسیاری از ما خودشیفتگی روحانیون را تجربه کرده ایم. دراینجا منظورم روحانیت به مثابه گروه حاکم سیاسی نیست. بسیاری از روحانیون را می شناسیم که انسان های خوب ومهربانی هستند. کلیشه های مرسوم درباره روحانیون که همه آنها پولدار،دروغگو،خبیث،تارک دنیا،زنباز یا غیره هستند عقلا و تجربتا قابل قبول نیست و بیشتر عکس العمل های سیاسی به روحانیون حاکم است؛ اما از یک نکته به راحتی نمی توان گذشت. 
مدعای من این است که روحانیت مستعد خودشیفتگی است. این خودشیفتگی که در فیگور های روحانیون در خطاب قرار دادن مخاطبانشان، اعتماد به نفس کهکشانی شان در توضیح همه چیز و حتی اموری که هیچ تخصصی درباره آنها ندارند، ژست نگاه کردن وتونالیته صدا در حرف زدن وعبادت، نوع دست دادن(مصافحه) و بسیاری موارد دیگر قابل مشاهده است ریشه های عمیقی در جایگاه نمادین و واقعی ای دارد که این طبقه اشغال کرده است. روحانیت می آموزد که یک: صدای خداوند لال است . روحانیت با وجود تمام مدعیات موجود در متون اسلامی، خودرا واسطه فیض امر مقدس بر بندگان ارزیابی می کند. این القا از آسمان نمی آید و کاملا اجتماعی وبرساخته است. روحانیون در دستگاه آموزشی روحانیت و به واسطه متونی که می خوانند به این جایگاه می رسند که خودرا انسان کامل ببینند که در گفتگو با خداست وبه سبب برخورداری از فنون وآگاهی هایی درشناخت گناه و ترک آن و همچنین توانایی دردلبری از خدا، بهشت را در ید خود دارند. آنها حقیقت را یافته اند؛ حقیقتی که دردسترس دیگران نیست.مجموعه این گفتمان، روحانیت را نارسیس می کند و دیگری بزرگی از توده مردم را در ذهن او ایجاد می کند که باید کمکش کرد که به انوار الهی نزدیک شود.روحانیون، مردم را نیازمند خود می بینند نه از نوع نیاز به پزشک که از نوع نیاز به مادر.
دوم:روحانیون به این باور می رسند که انسان هایی خاص هستند که لیاقت وصلاحیت این را پیدا کرده اند که به این لباس و حرفه درآیند(جوهر متعالی). بی خود نیست که تا این میزان با هرنوع نگرش سیاسی و طبقاتی ای که دارند در مواجهه با یکدیگر برسر مساله "روحانی بودن" متحد می شوند. درتجربه زیسته من این بوده که این "خود صلاحیت بینی" قدرمشترک تمامی روحانیون است. نظام آموزشی روحانیت مقدمات نارسیسیسم و معاشقه با چهره خود را فراهم می سازد. نارسیسیسم از ریشه لغت یونانی‌شدهٔ نارسیس (نرگس، اسطوره نارسیسیوس) گرفته شده‌است. نارسیس ، مرد جوان خوب چهره‌ای بود که از عشق دوری کرد و برای همین محکوم به عشق ورزیدن به تصویر چهره خود در یک استخر آب گردید. 
مساله بعدی که مذهب را مستعد خودشیفتگی دارندگان ویژه اش می کند، ساختار اجتماعی روحانیت است(که البته از قدرت آن کاسته شده و دانشمندان وپزشکان بخشی از این جایگاه را به دست آورده اند). آن جمعیت انبوهی که به دلایل کاملا روانکاوانه دست بوسی می کند، تا کمر دولا می شود،ساکت وآرام به سخنان روحانی گوش می دهد،هیچ اعتراض ومخالفتی نمی کند، از او طلب دعا و واسطه فیض حق شدن می کند و غیره، مبنای واقعی چیزی است که خودشیفتگی روحانی را به نوعی بیماری ارتقا می دهد. مبنایی که بر نیاز بشری انسان بر جاودانگی و فارغ شدن بر ترس از مرگ استوار است.
اساساً یکی از دلایل مهم جذابیت حرفه روحانی برای بسیاری از طبقات نابرخوردار از منزلت اجتماعی همین کسب منزلت هاست.بازگویی می کنم که دقت کنید در اینجا اصلا منظورم تنها روحانیون برخوردار از قدرت سیاسی یا اقتصادی نیست بلکه نگاهی عمومی تر را مدنظر دارم.
این خودشیفتگی می تواند مقدمات خشونت را فراهم کند. چنانچه فردی حقیقت را نزد خود بداند(حقیقتی که هیچگاه تغییر نمی کند) و دیگران را در همه حال پایین تر از خود بداند، خشونت را در خود مهیا کرده است.فروید، خشونت را محصول خود شیفتگی می داند.از نظر فروید، لیبیدو(اشتیاق زندگی) دو شكل دارد:لیبیدوی شیی و لیبیدوی خودشیفتگی. اشتیاق انسان به آنچه بیرون از خود ادراك می كند(Object) ناشی از لیبیدوی شیی است و عشق انسان به خود، محصولٍ لیبیدوی خود شیفتگی است.در این نظریه ،هر چیز كه خود شیفتگی انسان را مورد تهدید قرار دهد خشم انسان را بر می انگیزد. خشونت سیاسی روحانیون نسبت به تضعیف اقتدار ایدئولوژیک حکومت وخشونت کلامی روحانیون نسبت به تضعیف جایگاه مرجعیت روحانیت ریشه در خودشیفتگی ای است که شخص روحانی آن را در طی سالهاکسب کرده است. وقتی در تحقیقات الیزابت كابلر-راس، مرگ شناس و سوگ شناس، می بینیم كه اولین واكنش انسان ها به مرگ قریب الوقوع اشان (خبر بیماری غیر قابل درمان ) پس از خروج از شوك و كرختی،خشم است در می یابیم كه بسیاری از خشونت ها ناشی از ترسی است که روحانیت به سبب در خطر افتادن جایگاه نمادین اش با آن روبروست.

به جمله عکس بالا نگاه کنید. نوشته: بگویید فاضل گفته بود. این یعنی نام من برای توجیه کارتان در برابر خدا کفایت می کند.

۱۳۹۰ اسفند ۲۱, یکشنبه

درباره ی اخلاق (MORALITY)


این اسطوره در بین مردم رواج دارد که بدون رعایت اصول اخلاقی، تبهکاری و شرارت جامعه را فراخواهد گرفت. سپس عده ای از این ایده ی غلط ، این نتیجه ی مغالطه آمیز تر را می گیرند که مذاهب برای رعایت اصول اخلاقی توسط افراد لازم هستند. ابتدا گزاره ی دوم را نقد می کنیم: مبنای اصول اخلاقی ، عقل است و نه خداوند و  نه هیچ موجود ماورا طبیعتی. در واقع این عقل است که تعیین می کند نباید دروغ گفت ، دزدی و حسادت کرد و یا قتلی انجام داد. حتی فیلسوفان مذهبی نیز به این ایده واقف هستند که درستی یا نادرستی عمل بواسطه ی عقل تعیین می شود و نه دستور شخص خاصی. یعنی چون خداوند انسان را از قتل منع کرده است ، قتل عملی غیراخلاقی محسوب نمی شود بلکه قتل به سبب آنچه عقل انسان می گوید غیراخلاقی است.
پس این مذهب است که بر اخلاق استوار است و برای توجیه خود از موعظه ی اخلاقی کمک می گیرد و نه برعکس. رعایت اصول اخلاقی نیازی به مذهب ندارد و این مذهب است که به اخلاقیات تکیه می کند تا بنیان گذاران خود را قدیس و پاک جلوه دهد. بنابراین هیچ کس برای حفظ اصول اخلاقی نیازی به مذهب و ترسانده شدن از بهشت و جهنم ندارد.
اما عقل برچه اساسی اخلاقیات را تعیین می کند؟ اگر اصول اخلاقی را عقل تعیین می کند، پس چرا اخلاقیات اینچنین نسبی است و در طول تاریخ و یا در جوامع مختلف بر روی یک عمل مشخص قضاوت های متضاد می شود؟ در اینجا دو نظریه مختلف وجود دارد: نظریه ی اول می گوید که اخلاقیات را منفعت و لذت انسانها تعیین می کند و نظریه ی دوم مدعی است اخلاقیات به اراده ی انسان وابسته است و بخشی از عقلی است که انسان برای زندگی پیشه می کند یعنی عقل عملی انسان. نظریه ی اول که فایده باور است می گوید عقل انسان برای بیشتر کردن منفعت و لذت خود ، اصول اخلاقی را تنظیم می کند. اما این ایده درست به نظر نمی رسد ، چون برای مثال چه کسی می گوید که با دزدی کردن اگر مطمئن باشیم که توسط کسی عقوبت نمی شویم ، منجر به افزایش لذت ما نخواهد شد. در توجیه ممکن است برخی بگویند که لذت فقط جسمانی نیست و ما نیاز داریم که مورد پسند دیگران هم باشیم و عمل دزدی این لذت برخورداری از احساس خوب در میان دیگران را از بین خواهد برد. اما این دست توجیهات درست به نظر نمی رسند ، چون در این صورت ، من می توانم قرض کسی را که او طلبش را به کل فراموش کرده پس ندهم . این کار به نفع من است اما اخلاقی محسوب نمی شود. پس میان لذت و اخلاق تباینی وجود دارد.
طرفداران نظریه اراده ، که ایمانوئل کانت فیلسوف آلمانی برجسته ترین آنهاست ، می گویند که اخلاقیات هیچ ارتباطی به سعادت و لذت انسان ندارد و رعایت اصول اخلاقی به خاطر لذت بیشتر انسان نیست. منشا اخلاقیات عقل و اراده ی انسان است یعنی در شیوه ی عقلانی رفتار کردن انسان. چرا که انسان برای عقلانی رفتار کردن ایجاب می کند که اولا  اگر دیگری نیز همان رفتاری که او با دیگران می کند ، را با او داشته باشد، همچنان مطلوب باشد. دوم اینکه عمل او در شرایط مختلف زمانی و مکانی با هم تضادی نداشته باشند و یکدیگر را نقض نکنند. سوم اینکه عملش با اعمال دیگرش در تضاد نباشد. بنابراین انسان برای عقلانی زیستن  و اراده ای که برای عقل عملی دارد ، اخلاقیات را رعایت می کند. اما این ایده هم خالی از اشکال نیست و مهمترین اشکالش این است که نمی تواند بگوید چه عملی اخلاقی هست یا نیست بلکه تنها می تواند بگوید یک عمل آیا شرایط لازم برای اخلاقی شدن را داراست یا خیر؟( یعنی با خودش ، یا با اخلاقیات دیگر متناقض است یا خیر)  
اما هر دو ایده در یک مورد مشترک هستند: اگر افراد بر اساس لذت فردی و یا اراده ی فردی عمل کنند ، نمی توان انتظار داشت که این اخلاقیات فردی ، موجب کاهش شرارت رفتار انسانها با یکدیگر شود. چرا که هم لذت و منفعت افراد با یکدیگر در تضاد است و هم اراده و اصولی که آنها برای عقل  عملی دارند.( حتی اگر این اصول شالوده ی منطقی را ایجاد کنند!) بنابراین اخلاقیات باید به یک اصل تبدیل شوند و تمامی افراد آنرا رعایت کنند. نمی توان انتظار داشت که عملی برای  یک نفر اخلاقی باشد و برای دیگری خیر.بنابراین از هر دو نظریه این ایده را می توان استنتاج کرد که اخلاقیات باید توسط کلیت رعایت شوند و تمامی افراد ملزم به رعایت آن باشند. به بیان دیگر با رعایت اصول اخلاقی به صورت فردی و تجویزهای مذهبی نمی توان انتظار داشت که شرارت در جامعه تقلیل یابد.
اخلاق گرایان ، معتقدند که جامعه یعنی تمامی افراد جامعه بدون استثنا باید اصول اخلاقی را رعایت کنند. اخلاق نمی تواند با لذت یا اراده ی فرد تعیین شود، این منفعت و اراده ی کلیت جامعه است که باید فرد را مقید به انجام عملی کند یا او را از انجام عملی منع کند. اجازه دهید به این منهیات یا دستوراتی که کلیت برای تمامی افراد در نظر می گیرد ، حق بگوییم . پس همه ی ما معتقدیم که حق برای کلیت افراد است. اما طرفداران جامعه ی سنتی یا مذهبی  معتقدند که جامعه باید  براساس اصول اخلاقی خود ، قوانین را تنظیم کند. در حالیکه طرفداران جامعه ی مدرن و مدنی معتقد اند که حق باید براساس آزادی منفی تعیین شوند و نه اخلاقیات و عرف. به همین خاطر در ابتدای مقاله گفتیم که این تصور غلط است که اخلاقیات منجر به اصلاح رفتار افراد و یا کاهش شرارت در جامعه می شود. تفاوت جامعه ی سنتی و مذهبی با جامعه ی مدرن و مدنی در اصولی است که براساس آن حقوق  و قوانین در جامعه تنظیم می شوند.
در پس اخلاقیات و عرف و یا تعالیم مذهبی ، منافع وعلایق شخصی و جمعی وجود دارد که به مردم تحمیل می شود. برای مثال هزاران سال ، اخلاقیات و عرف جوامع پدرشاهی مردم را از روابط نامشروع و زنا ، بازداشته و آنها را به مرگ و عقوبت های سخت محکوم کرده اند. بنابراین جوامع سنتی ، کاملا مغرضانه قوانین و حقوق را تعیین می کنند چرا که مبنای حق مردم و اختیار عمل آنان وابسته به عرف ، سنت ، عقاید خاص مذهبی و یا اختیارات پیشوایان مذهبی و مستبدین می شود. چه دلیلی وجود دارد که تصور کنیم این نحوه تنظیم حقوق  به جای کاهش شرارت میان افرد ، شرارتی بدتری را جایگزین آن نمی کند. یعنی شرارت حکام به مردم که جایگزین شرارت مردم بین یکدیگر می شود.
فیلسوفان اخلاق تصور می کنند که باید زمینه ی اخلاقی را که مبنای قوانین و حقوق انسانها در جامعه است را عقلانی تر ساخته و یا حتی سکولاریزه کنند. اما چنین روشی غلط است. بهتر این است که زمینه ی حقوقی براساس اصولی اخلاقی تعیین نشوند به همین خاطر می گوییم که ایجاد اصول اخلاقی ، تجویز آن به هیچ وجه باعث کاهش شرارت و اصلاح رفتار انسانها نمی شود. جوامع مذهبی ، اصولا یا براساس تجویزهای فردی ، که بعد مذهبی دین است سعی می کنند رفتار مردم را جهت بدهند و یا براساس شریعت و قوانینش که بعد شریعتی دین است ، تلاش می کنند قوانین جامعه را تنظیم کنند. هر دو ایده همانطور که گفتیم غلط است.
جامعه ی مدرن براساس اصل" آزادی منفی "حقوق را تنظیم می کند. در واقع این اصل بر جامعه ی مدنی استوار است که من قادر به انجام هر عملی هستم مگر آنکه عمل من منجر به نقض اختیارات و آزادی عمل دیگران شود. به بیان دیگر ، دایره ی آزادی عمل من نباید با دایره آزادی عمل دیگران همپوشانی داشته باشد. در این صورت ، مطمئن هستیم که عرف و سنن عقب مانده و زورگویی پیشوایان مذهبی و حاکمین مستبد ، آزادی عمل فرد را محدود نکرده و منجر به شرارت بیشتری افزون بر شرارت ها و تبه کاری های احتمالی افراد  نخواهد شد. برای مثال همان عمل رابطه ی نامشروع یا پوشش انسانها که براساس سنت و عرف مذهبی جوامع ، ممنوع است در جامعه ی مدرن آزاد خواهد بود. از آنجایی که روابط خصوصی افراد با یکدیگر ضرری به دیگران وارد نمی کند ، بنابراین این عمل جزء حقوق انسانها محسوب می شود. اما عمل دزدی ، چون اخذ مالکیت با سلب مالکیت از دیگری است بنابراین با آزادی عمل دیگران مغایر بوده و جرم محسوب می شود. در صورتی که اگر بخواهیم براساس اخلاقیات عرفی عمل کنیم ، معمولا جوامع سنتی هر دو عمل را ممنوع اعلام می کنند چون با اصول و قوانین مذهبی مغایرت دارد.
بنابراین بین تنظیم حقوق و قوانین براساس آزادی منفی و عرف و اخلاقیات تفاوت بسیاری وجود دارد. عموم مردم تصور می کنند که اگر مردم به اخلاقیات ملزم باشند، تبه کاری و شرارت در میان مردم کمتر خواهد شد. اما همانطور که نشان دادیم ، تنها براساس مفهوم حق و آزادی است که می توان اختیار عمل انسانها را تنها تا جایی محدود کرد که منجر به شرارت و تبه کاری نشود. واقعیت هم این نتیجه ی منطقی ما را تایید می کند، در جوامع سنتی که با زور مذهب و حکومت و خانواده ، مردم را به رعایت اصول اخلاقی مجبور می کنند ، تبه کاری و شرارت حتی بیشتر از جوامع آزاد است. آزادی ، شرارت بوجود نمی آورد ، برعکس،  هرکس با شناخت دقیق حیطه ی اختیارات خود ، قادر می شود که منافع خود را در جامعه پیش ببرد.
تنظیم حقوق بر اساس آزادی سلبی ، یک ضرورت سلبی برای کاهش جرم و جنایت در جامعه است. اما در بحث کاهش جرم ، در کنار ایجاد زمینه ی حقوقی صحیح ، راهکارهای ایجابی نیز وجود دارند که مرتبط است به ریشه کندن دلایل وقوع جرم مانند فقر و جهل و ... جامعه سرمایه داری با توجه به اینکه یک نظام سودمحور است ، قادر به حل این معما نیست و همچنان که فقر را تولید می کند ، جهل را بازتولید کرده و همین جهل ، جرم و جنایت و دوباره ی فقر را هم بازتولید می کند.
به عنوان جمع بندی ، نشان دادیم که برای اصلاح رفتار انسانها و کاهش جرم ، نیازی به مذهب و پاداش و جزا دهنده ی الهی نداریم. چنین مفاهیمی خیالی که می خواهند رفتار مردم را مانند کودکان کنترل کنند، شایسته  یک جامعه ی پیشرفته  نیست. مذهب اخلاقیات را در جامعه بوجود نمی آورد بلکه برعکس مذهب است که از اخلاقیات سوء استفاده می کند و آنرا برای توجیه اهداف خود به کار می گیرد. یگانه منشا اخلاق عقل است. اما هیچ روش قطعی برای تنظیم اخلاقیات توسط عقل نداریم. با اخلاقیات فردی نمی توان انتظار داشت که روابط انسانها در جامعه ای با این همه تضاد منافع و درگیری های فردی ، بهبود یابد. چنین تجویزهایی بی ارزش هستند. بنابراین ما به مفهوم حق گذر می کنیم. یعنی حق است که توسط کلیت جامعه ، اختیار عمل فرد را تعیین می کند. در اینجا این سئوال پیش می آید که آیا مفهوم حق براساس اخلاق و عرف تعیین می شود یا براساس آزادی. جامعه ی سنتی اولی را انتخاب می کند و جامعه ی مدرن دومی را. اگر حقوق انسانها را عرف و اخلاقیات حاکم تنظیم کند ، هیچ تضمینی وجود ندارد که آنها آزادی و اختیار عمل انسان را سلب کرده و شرارت بیشتری را موجب شوند. همانطور که در بسیاری از جوامع مذهب زده و دیکتاتور شاهد هستیم. اما اگر درک درستی از مفهوم آزادی سلبی داشته باشیم ، قادر هستیم اختیار عمل هر انسان را به گونه ای تعیین کنیم که موجب محدودیت اعمال دیگران نشود.
تمامی این نتیجه گیری ها  ساده و منطقی به نظر می رسد. اما این استدلال ها در میان انبوه مفهوم پردازی ها و مغالطه ها گم می شوند. آیا آموزش چنین شیوه ی منطقی تفکر و تنظیم روابط میان انسانها ، کار سختی است؟ سئوال اصلی این است که چرا هنوز در جامعه ای زندگی می کنیم که نه حاکمین و محکومین درکی از آزادی و مفهوم حق در میان انسانها ندارند؟

۱۳۹۰ بهمن ۲۰, پنجشنبه

انتخاب


نزدیک به سی و پنج سال از انقلاب ایران می گذرد و انتخابات بسیاری در ایران انجام شده که هیچکدام از آنها به اندازه انتخابات دو سال پیش مورد دار نبوده است. به هر صورت رژیم حاکم نشان داده که تفکر مورد پسند خود را بر جامعه حاکم خواهد کرد حتی اگر که خواست اکثر مردم هم نباشد. این به این معنیست که سیستم که شاخصه های قدرت آن ولی فقیه و سردمداران سپاه هستند دلیلی برای کاهش قدرت خود نمی بیند در نتیجه یک روز رئیس جمهور منتخب خود را و روز دیگر میزان آراء مورد نیاز خود را از صندوق بیرون می کشد پس رای دادن و ندادن مردم دغدغه اصلی آنها نیست
آنچه که هم اکنون در جریان است حذف برخی افراد از مجلس بوده که اینقدر به دولت گیر ندهند و یا اینکه هر چه ولی فقیه می گوید را بدون پرسش اطاعت کنند یعنی سیاسی بازی یا جنگ درون گروهی. مردم هم بسته به گرایشها و نزدیکی خود به صاحبان زر و زور در این بازیهای سیاسی شرکت می کنند وگرنه این سیستم به قول خودش مشروعیتش را از خدا گرفته و نیازی هم به حضور مردم در انتخابات نمی بیند ولی چرا انتخابات را برگزار می کند به خاطر اینکه بدعتی بوده از اول انقلاب وهمچنین برای ژستهای بین المللی. به نظر من که شرکت در چنین انتخاباتی مهر تاییدی بر جهالت خود است

۱۳۹۰ آبان ۲۵, چهارشنبه

خورشید بی فروغ دور از اتاقی آبگینه - Le soleil noir loin d’une chamber de verre




نوشته ای از ف . ح


"به جای این که در جستجوی یأس باشیم (عینی است یا متافیزیکی)، بپذیریم که جز نومیدی معنی دیگری ندارد."
 جولیا کریستوا

یک اسم، یک صفت، یا ترکیبی از این دو، اگر افسون گرانه بدان بنگریم، همچو اکسیری می تواند به صدها برگ مرده جان بخشد. چنین است که عناوین، بسان کودکی که نگهبان اسمی است که مادرش مدت ها به آن فکر می کرده، سنگینی اثر را به تمامی بر دوش می کشند. نام ها، سفرهایی ایستا هستند لا به لای چین هایی که  احساس به آن ها پناه می برد و لذتی که تخیل را جذب می کند.
خورشید بی فروغ با ساده انگاشتن احساس مقابله می کند ، که در نگاه نخست یادآور خورشید گرفتگی ست، لحظه ای که آن آفتابگردان در سایه ی سیاره ای واقعا کوچک غرق می شود سیاره ای که ساکنینش پشتیبان سایه های سنگین و دهشتناک اند. شاید تمامی سایه های این اشباح (اندام ها) غیر از آنچه نظم طبیعت بر او تحمیل کرده هر روز بیش از پیش خورشید را می پوشانند.
خورشید بی فروغ اشعه اش را مانند نیزه هایی که در جنگی سرد پرتاب شده اند شدیدتر روی گونه های سوزانشان می پراکند. بر پیاده رو همه می خواهند دور از باریکه راه سایه گام بردارند. خیابان ها زیر پرتو نور و مهی آلوده محو هستند. تابستان است. باز آنجاست، برای افرادی که با ماشین های تهویه دار آمد و شد می کنند کمتر محسوس است، با مردمانی محبوس در تاکسی هایی چون سونا می آمیزد، آنانی که پشت چراغ قرمز منتظرند و در آرزوی چراغ سبز ثانیه ها را می شمارند. زندانیان با هجوم به حالت بی قراری اندکی از آن باران آتش می آسایند.
تابستان لنگرش را جاهایی دیگر نیز می اندازد: در این تاکسی ها، در جنوب، در صحرا و ... در دانشکده ی ما. برخی دانشجویان، با وجود کم شدن ساعات کار کتابخانه که فرصت پرسه زدن را فراهم می کند و آنها را محکوم به از دست دادن وقت خود می کند، اشتیاقی بی مانند به تحصیلشان نشان می دهند، به کند و کاو در عمق کلمات و متونی که از آنها  گونه ای جالب می سازد. و نه هیچ راهی دگر. پیامدهای تابستان است. هاله ای درخشان دور خورشید بی فروغ نقش بسته که تنها بر کودکان آشکار است. محمد، امین، مهرزاد، غزل می گویند که تابستان مانند ببری ست، مانند شیطان، مانند آینه، مانند جام جهانی و ...... در کوچه ها همه جا می شود وروجک های کوچولو با سر هایی نیمه تراشیده را دید که بی امان بازی می کنند، حتی زیر آفتاب سوزان ظهر هنگام و با اعتراض پیاپی همسایه ها. تنها آنانند که تابستان را به تمامی زندگی می کنند.
میانشان کودکانی هستند که از این بازی های خیابانی به خاطر شغل والدینشان محرومند. اما کودکان علیرغم همه ی کمبودها می توانند خودشان را سرگرم کنند.می شود آنها را در راه روهای دانشکده که حال تبدیل به زمین فوتبال شده دید که با توپی از کاغذ مچاله شده که در سطل آشغال پیدایش کردند بازی می کنند. دختر های کوچک و گاهی هم ما  بازی شان را دنبال می کنیم.
 و ما خودمان را غرق می کنیم در مرداب کسالت تابستان؛ تمامی این تصاویر از ذهنمان می گذرد.
همانند برشی از یک فیلم؛ ما تراژیک هستیم. اتاق های شیشه ای، اتاق های شیشه ایِ بیمارستانی که نوید و عقیل و دیگر کودکان آن را پر کرده اند. با  سلول های سرطانی، "زندان بان بزرگ" حتی از خورشید بی فروغ نیز محرومشان کرده.
و زندگی این چنین است...  .

مرا اغوا می کند، تو را اغوا می کند ....
 مطمئنم، داشت توی چشمانم نگاه می کرد؛ بی هیچ دلیلی گیج شدم، شاید به خاطر گرماست یا عبور سریعش که مثل برق بود. همین الآن از کنارم رد شد ولی هنوز زیاد دور نشده است. کسی در خیابان نیست پس سریع برگشتم و دوباره از او پرسیدم: "آقا، آقا ... آکادمی ... کجاست؟" هنوز هیچ توجهی به من نکرده. آیا صدایم را می شنود؟ از پشت نگاهش کردم. آه ... ، فهمیدم، می بینمشان، شنونده های کوچک دستگاه mp3(دیسک خوان mp3) از همان هایی که در سوراخ های گوش فرو می روند و  با جریان موسیقی پر می کنندشان.
دستگاه های mp3، وسایلی برای فرار، آواهایی که ما را به سوی انزوا فرا می خوانند. این ها کارهایی هستند برای تنها بودن درست همان زمانی که خودمان را میان جمعیت می یابیم. موسیقی چون رودی خروشان جاری می شود و نمی گذارد چیزی جز غرشش را بشنویم.

صحنه ای از یک کارتون ( خانواده ی سیمسون): کودکی بسیار کوچک که خانواده اش میان والدین، برادر و خواهرش احاطه شده. آنها به روی او آغوش گشوده اند و وی را مشتاقانه به خود می خوانند. اما کودک درنگ می کند. مبهوت مانده است و به آنها یکی پس از دیگری می نگرد. ناگهان به سوی تلویزیون می دود،آن را بغل می کند و بی وقفه می بوسد.
چه خبرشده است؟
می گوید عصر، عصر ارتباطات است. دوره ای که در آن تکنولوژی گام به گام پیش می رود تا مرزهای زمان و مکان را حذف کند. اما هرچه جهان ارتباطات رشد کند، روابط و رویارویی ساده و مستقیم انسان با انسان محدودتر می شود.
 در عصر ارتباطات غبار سکوت بر بیشتر روابطمان پرده می کشد.  اما این سکوت از نیاکانش هیچ به ارث نبرده است و بدون بر هم زدن آرامش و هماهنگی عمیق مانند کودکی ناجور،همچو یک فراموشی در پی راندن مخاطبین ما است.  بسان پرنده ای، بر شاخه هایی در هم تنیده آشیانه می سازد و همچو درختی ریشه هایش را در زمین زندگی می دواند. این روند چنان آرام جریان می یابد که سنگینی حضورش حتی حس هم نمی شود. همه چیز را در خود می پوشاند، ما را در اختیار می گیرد و درست  آن هنگام دیگر کسی مایل نیست با دیگران صحبت کند. مردم با یکدیگر حرف می زنند بدون اینکه حقیقتا چیزی بگویند. کلمات چون برش های یخ، همگون و یکنواخت، از ذهنمان بیرون می جهند. آنها گوش فرا می دهند بدون اینکه چیزی بشنوند ، همچون زندانیانی میان دیوارهای سر به فلک کشیده ی تنهایی هایشان، بدون اینکه واقعا ببینند می نگرند ، در این هنگامه اگر کمی علاقمند به صحبت با کسی باشیم باید در چاه سکوت فریاد بکشیم:



Sound of Silence


آوای سکوت

درود ای تاریکی، دوست دیرینم
باز آمده ام با تو سخن گویم،
چرا که رویایی خرامان،
آن هنگام که خفته بودم دانه هایش را افشاند.
و تصویری که در مغزم کاشته شد،
هنوز باقیست،
آوای سکوت.

درکابوس ها، تنهایی گام برمی دارم،
بر کوچه های تنگِ سنگ فرش شده،
زیر هاله ی چراغ برق.
یقه ام را از سرما و توفان بالا می دهم،
آن هنگامه که آزرده شدند چشمانم،
از تلألو نور شب چراغی،
که شب را می شکافد
و صدای سکوت را لمس می کند.

و من در نوری برهنه دیدم،
ده هزار انسان و شاید بیشتر.
که سخن می گفتند بی آن که حرفی بزنند،
و می شنیدند بی آن که گوش فرا دهند ،
و مردم ترانه هایی می سرودند که با هیچ صدایی هم نوا نمی شوند.
 کسی جرأت نتوان کرد،
بشکند این آوای سکوت را.

گفتم "احمق ها، نمی دانید،
که سکوت همچو سرطان رشد می کند،
به کلامم گوش فرا دهید که به شما بیاموزم،
بازوانم را که به سوی شما دراز کرده ام بگیرید"
اما  واژگانم چون قطرات مسکوت باران ، فرو می افتند،
و پژواک می شوند،
در چاه های سکوت.

و مردم خاضعانه به نیایش اند
خداوندی نئونی که خود ساخته اند،
و تابلوی هشدار درخشیدن گرفت
در واژگانی که شکل می داد.
و می گفت :
"سخنان پیامبران بر دیواره ی مترو
و سرسرای خانه ها نوشته شده اند "
و در آواهای سکوت نجوایی کرد.
نام ترانه: صدای سکوت
آهنگ فیلم فارغ التحصیل (1967- مایک نیکول)
خوانندگان:سیمون و گارفونکل




متن اصلی به زبان فرانسه :  

Le soleil noir loin d’une chamber de verre
Plutôt que de chercher le sens du désespoir (il est évident ou métaphysique), avouons qu’il n’y a de sens que désespoir"
Julia Kristeva
Un nom, un adjectif ou un mélange des deux, apparaissent aux yeux du magicien comme des matières médiocres, incarnation du moment magique de l’affleurement de la pierre philosophale, épiphénomène de centaines de pages. Il en va ainsi de la naissance des titres qui portent toute la pesanteur de l’œuvre comme un enfant chargé d’un prénom auquel sa mère pensait depuis longtemps. Les noms, les voyages immobiles, entre les replis desquels se réfugient la sensation et le plaisir attirant l’imagination.
Le soleil noir oppose la simplicité au sens, rappelle à première vue l’éclipse solaire, le moment où ce tournesol [1] se noie à l’ombre d’une toute petite planète occupée par des habitants qui endossent des ombres lourdes et effrayantes. Peut-être l’ensemble des ombres de ces silhouettes (figurants) obscurcissent-ils le soleil -en dehors de l’ordre imposé par la nature- chaque jour plus que la veille.
Le soleil noir jette ses rayons aigus sur leurs joues chaudes, comme des lances jetées dans une guerre froide. Sur le trottoir, tout le monde cherche à marcher à l’abri de l’étroite ligne d’ombre. Les rues sont invisibles sous la lumière et la brume polluée. C’est l’été. Il est de nouveau là, moins ressenti par ceux qui circulent en voitures climatisées, se mêlant aux gens qui se trouvent prisonniers dans le sauna des taxis, en attente derrière le feu rouge, et qui comptent les secondes, désirant le feu vert. Les prisonniers se consolent un peu de cette pluie de feu, en épanchant cet état d’impatience.
L’été jette aussi son ancre ailleurs : dans ces taxis, au sud ,dans le désert et … dans notre faculté. Certains étudiants font preuve d’une passion exeptionnelle pour leurs études, pour creuser les mots et les textes qui font d’eux une espèce surprenante, malgré la diminution des horaires des bibliothèques qui procure l’occasion de vagabonder et qui les condamne à perdre beaucoup plus leur temps. Pas d’autre échappatoire. Ce sont les conséquences de l’été. Un cercle lumineux se forme autour de ce soleil noir qui n’est visible que pour les enfants. Mohammad, Amin, Mehrzad, Ghazal disent que l’été est comme un tigre, comme le diable, comme une glace, comme la coupe du monde et ..., on peut voir partout dans les rues des petits malins aux têtes à moitié rasées, jouant sans cesse, même sous le soleil brûlant de midi et les protestations permanentes des voisins. Ce sont les seuls qui vivent entièrement l’été.
Parmi eux, il y en a qui sont privés de ces jeux de rues à cause du métier de leurs parents. Mais les enfants peuvent se divertir en manquant de tout. On peut les voir dans les corridors de la faculté, lesquels se transforment maintenant en stade de foot, jouant avec un ballon qui n’est qu’une feuille chiffonnée, trouvée dans la poubelle. Les petites filles et nous, parfois, poursuivons leurs matchs.
Et nous nous plongeons dans le marais de l’ennui d’été ; toutes ces images nous traversent l’esprit.
Comme les lambeaux d’un film ; nous sommes tragiques. Les chambres de verre , les chambres de verre de l’hôpital occupées par Navid, Aghil et d’autres enfants. Escortés de cellules cancéreuses, ils sont privés même d’un soleil noir par le Grand Geôlier.
Et c’est la vie... .
                              

Il me seduit il te seduit….

 J’en suis sur; il étais en train de me regarder dans les yeux; je suis confuse sans savoir la raison, c'est peut-être à cause de la chaleur ou de son passage qui était rapide comme un éclair. Il vient de passer juste à coté de moi pourtant il ne s'est pas encore très éloigné. Personne n'y a-t-il pas dans la rue  alors je me tourne vite et lui demande de nouveau: " Monsieur, monsieur... où est l'académie de..." il ne me fait encore aucune attention. Est-ce qu'il m'entend? Je le regarde de dos.
 Ah...j'y suis, j'ai compris, je les vois, les petits écouteurs de MP3 player (lecteur mp3), ceux qui pénètrent dans les creux des oreilles en les remplissant par le courant de la musique.

    LECTEURS MP3, des moyens pour la fuite, les voix qui nous amènent vers l'isolement. Ce sont des pratiques pour être seul en même temps qu'on se trouve parmi la foule .La musique s'écoule tel qu'un fleuve rugissant qui nous empêche de rien entendre sauf son grondement.



     Une scène d'un destin animé (The Simson): Un tout petit bébé entouré par la famille dont les parents, le frère et la soeur, chacun en tendant les bras le rappelle avec enthousiasme auprès de lui ; mais l'enfant hésite, il est perplexe et les regarde les un après l'autre. Tout d'un coup il court  vers la télévision, la prend dans ses bras et l'embrasse sans cesse.


    Que se passe-t-il?


     Il dit que l'ère est celle de communication technique précise. L'époque dont dans chaque instant la technologie s'approche pas à pas à éliminer les frontières spatiales et temporelles. Mais plus la transmission et son monde se développent plus les relations humaines, la simple et directe confrontation de l'homme avec l'homme se restreignent.

     Dans l'époque de transmissions la poussière du silence s'est étendue sous les plus part de nos relations. Ce silence n'hérite riens de ses ancêtres. Sans engager la tranquillité et l'harmonie profonde, il agit comme un enfant indigne, un oubli en recherchant de chasser nos interlocuteurs. Comme un  oiseau, il niche sur les branches des liaisons et comme un arbre pousse ses racines dans la terre de la vie. Ces procès se fait autant graduellement qu'on ne peut pas même ressentir la lourdeur de sa présence. Il enveloppe tout, elle nous possède et juste à ce moment-là, personne n’a pas envie de parler aux autres. Les gens se parlent sans vraiment rien dire. Les mots comme des morceaux de glaces, homogènes et uniformes, jaillissent de notre esprit. Les hommes écoutent sans rien entendre, prisonniers parmi les hauts murs de leurs solitudes, ils regardent sans vraiment voir, et si on avais un peu d'intérêt pour parler à quelqu'un on devrait crier dans le puit du silence:


Le son du silence           

Bonsoir ténèbres, ma vieille amie.
Je suis venu pour te parler à nouveau,
Car une vision s'insinuant doucement,
A semé ses grains alors que je dormais.
Et la vision qui fut plantée dans mon cerveau,
Reste encore,
À l'intérieur du son du silence.

Dans des cauchemars, j'ai marché seul,
Sur des routes pavées étroites,
Sous le halo d'un lampadaire.
J'ai tourné mon col vers le froid et la tempête,
 
Quand mes yeux ont été blessés
  par le flash de la lumière d'un néon,
Qui a déchiré la nuit
 
Et touché le son du silence.

Et dans la lumière nue j'ai vu,
Dix mille personnes peut-être plus.
Des gens parlant sans rien dire,
Des gens entendant sans écouter,
Des gens écrivant des chansons que les voix ne "partagent" jamais.
Et personne n'ose,
Briser le son du silence.

"Idiots" ai-je dit "Vous ne savez pas
Que le silence, tel un cancer, s'enracine,
Écoutez mes mots que je devrais vous enseigner,
Attrapez mes bras que je devrais vous tendre
"

Mais mes mots, comme des gouttes de pluie silencieuses, tombèrent,
Et résonnèrent,
Dans les puits du silence.

Et les gens s'agenouillèrent pour prier,
Mais vers le Dieu néon qu'ils ont créés,
Et l'enseigne fit scintiller son avertissement,
Dans les mots que cela formait.
Et l'enseigne dit "Les mots d'un prophète sont écrits
 
Sur les murs du métro
Et les halls d'immeuble
"
Et chuchota dans les sons du silence.



 The Sound of Silence

Hello darkness my old friend
I've come to talk with you again
Because a vision softly creeping
Left its seeds while I was sleeping
And the vision that was planted in my brain
Still remains
Within the sound of silence
In restless dreams I walked alone
Narrow streets of cobblestone
'Neat the halo of a street lamp
I turned my collar to the cold and damp
When my eyes were stabbed by the flash of a neon light
That split the night
And touched the sound of silence

And in the naked light I saw
Ten thousand people maybe more
People talking without speaking
People hearing without listening
People writing songs that voices never share
And no one dare
Disturb the sound of silence

"Fools" said I "You do not know
Silence like a cancer grow
Hear my words that I might teach you
Take my arms that I might reach you
"
But my words like silent raindrops fell
And echoed
In the wells of silence
And the people bowed and prayed
To the neon god they made
And the sign flashed out its warning
In the words that it was forming
And the sign said "The words of the prophets are written on subway walls
And tenement halls
"
And whispered in the sounds of silence





Nom de chanson: le son du silence 
sound-track du film de Graduate ( 1967-Mike Nichols) le
Chanteurs:Simon et Garfunkel