۱۳۸۹ تیر ۴, جمعه

زیگموند فروید ( Sigmund Freud )



با توجه به محدوديتهاي كه در جامعه كنوني ايران موجود است و بالاخص محدوديت در ارتباط بين دو غير هم جنس ، نظريات فرويد دگرباره قابل توجه گرديده است . حداقل مطلبي كه اكثر افراد از نظريات فرويد مي دانند اينست كه وي ريشهْ اكثر اختلال هاي رواني و تلاش هاي انساني را در عوامل جنسي مي بيند و يا اينكه انگيزه هاي جنسي را يكي از مهمترين و موثر ترين عوامل تاثير گذار بر انسان ها مي داند .حال با اين مقدمه سعي بر اين است كه براي آشنايي هر چه بيشتر خواننده با نظريات فرويد مطالبي به رشته تحرير در آيد .
شك نيست كه نظريه فرويد به صورت نوعي فلسفه عمومي براي توجيه رشد شخصيت در آمده است و اين در حاليست كه اين نظريه روزي از چهار چوب پزشكي تجاوز نمي كرد . هم چنين ترديدي نمي توان داشت كه نظريه فرويد از مرزهاي روانشناسي گذشته و مدعي است كه مشكل شعور اجتماعي را فهميده و راز آنرا يافته است . هر انديشه اي كه در لباس ساير فلاسفه جلوه مي كرد ، به سبب دشواري ، عموميت دادن و شرح و بسط آن مخصوص عده اي از خواص بوده ولي در پناه فرويديسم ، تمامي آنها در اختيار همگان قرار گرفته و جنبه همگاني يافته است .قابل توجه است كه روش فرويد به همه جا نيز سركشي كرده است و به همه مسائل از ديدگاه روانشناختي پرداخته است. در نظريه فرويد مي خوانيم كه : جهان بر بنياد نيكي استوار نيست و بدبختانه بايد چنين باشد زيرا نيروهاي سياه ضمير ناخودگاه بر شخصيت آدمي تسلط دارد . از نظر اخلاقي ، پذيرفتن نا برابري اجتماعي زن و مرد كاري است دشوار اما كساني كه در راه برابري زن با مرد گام بر مي دارند ، بيهوده وقت تلف مي كنند . نابرابري مرد و زن براين اصل علمي متكي است كه آنان از نظر تشريحي متفاوتند زيرا مرد از نظر جنسي نقش فاعلي دارد و زن نقش انفعالي . از تمدني كه بوسيله مرد پايه گذاري شده است بروشني هويدا است كه محدوديت جنسي زن با محدوديت اجتماعي او قويا وابسته است و همچنين نتيجه گرفته مي شود كه محدوديت اجتماعي زن زاده محدوديت جنسي است . فرويد در مقدمه اي بر روانكاوي مي گويد : بدون تخطي از روانكاوي مي توان از آن به يك نسبت در تاريخ تمدن ، مطالعه مذاهب و اساطير و بررسي كار اعصاب با كاميابي استفاده كرد .
در توتم و تابو مي گويد : براي بررسي زندگي معنوي و فرهنگي ملت ها نه تنها از روش هايي كه درباره روانكاوي فرد بكار مي رود بايد استفاده كرد بلكه هميشه بايد آنچه را كه در روانشناسي ملت ها پوشيده و تاريك است از ديدگاه روانكاوي روشن ساخت .
اين عبارت نشاندهنده اهميت ديدگاه روانشناختي درامور مختلف مي باشد كه به حق هم همين طور است . فرويد براي تمامي پديده هاي رواني يك اصل قائل مي گردد كه آن (ليبيدو) مي باشد . اساس روانكاوي فرويد بر اين انديشه استوار است كه كسب لذت (ليبيدو) هدف نهايي هر فعاليت فكري مي باشد . لذت به معني قطع شدن تحريك ناراحت كننده داخلي و پيدايش تسكيني دلپذير حاصل مي گردد .
فرويد چون مي گويد هدف همه زندگي ها مرگ است قائل به اين مي گردد كه تمامي افعال انساني به سمت بر آورده كردن خواست هاي عيني و ذهني پيش مي رود ، چون انسان محكوم به مرگ است. اين لذايذ در مورد كسي كه حتمي اعتقاد به دنيايي ديگر نيز دارد صدق مي كند چون او از لذايذ اين دنيا براي رسيدن به لذايذ بهتر دنياي ديگر مي گذرد .
فرويد در بيان عقده( اديپ ) به بررسي روابط پسر با مادر ، پسر با پدر ، مادر و دختر ، دختر و پدر مي پردازد . وي مي گويد : در روانكاوي عقده اديپ يكي از اصول مي باشد و نقش تعيين كننده اي دارد . فرويد مي گويد : اولين جلوه غريزه شهواني هر فردي به خاطر مادرش بر انگيخته مي شود . در واقع غريزه عشق در ابتدا با مادر و كينه با پدر شروع مي گردد . كودك با مكيدن پستان مادر لذت خويش را برآورده مي كند و چون پدر را مانع خود مي بيند از وي كينه بدل مي گيرد . نسبت به رابطه دختر با مادر كه از آن به عنوان عقده( الكترا ) نام مي برد مي گويد : دختر ، مادر خود را مورد كينه قرار داده و به پدر عشق مي ورزد . فرويد براي اثبات ادعاي خود از تمايل همخوابي كودكان با مادر سخن مي گويد و اين تمايل را به منزله (ميل ناخوداگاه ) كودك به عمل شهواني مي داند . فرويد در ارتباط با ضمير ناخودآگاه مي گويد : روانكاوي عبارت است از تجزيه و تحليل تاثيرات ضمير ناخودآگاه در زندگي معنوي بشر . محال است بدون شناسايي ضمير ناخودآگاه دست به آزمايشي جدي درباره فعاليت رواني زد . ضمير ناخودآگاه واقعي با ضمير خود آگاه در ارتباط و پيوند طبيعي است . ضمير ناخودآگاه در عين مخالفت با فرد ، حيله گر است و عقل انسان را تحت الشعاع قرار مي دهد . فرويد توالي خوابها را ثبت تند نويسي ضمير ناخودآگاه مي داند و معتقد است خوابهاي بي سرو ته و اتفاقي سر شار از معاني عميق اند . خواب بعنوان وسيله اي براي انعكاس ضمير ناخودآگاه مي باشد.
به نظر فرويد عشق آدمي هميشه متضمن نيروهاي دوگانه ايست كه يكديگر را طرد مي كنند مانند علاقه و نفرت ، تحقير و تحسين ، كشيدن و راندن . اين دوگانگي احساسات در آئين فرويد جنبه رواني و مرامي دارد . فرويد مي گويد : ((چنين خصومتي پنهان در پشت عشق ، خود را در تمامي حالات عاشقانه نشان مي دهد . اين در حالتي شناخته و قديمي است كه نمونه اي از دوگانگي عشق بشري را به دست مي دهد )) . از خصوصيات نظريه اصلي فرويد در مورد عشق مواجه بودن مسائل كنوني و مسائل بدوي و يا احساسات تلطيف شده و احساسات بدوي ، تمدن در مقابل وحشيگري ، مي باشد .
فرويد عقيده دارد كه اين دوگانگي هميشه در هسته مركزي هر زندگي مهر آميزي وجود دارد و تنها در روزگار كنوني از شدت خشونت آن نسبت به بشر نخستين كاسته شده است .
وي در توتم و تابو مي گويد : اين دوگانگي به ما اجازه مي دهد كه انگيزه ها و تضاد هاي احساسات خود را درك كنيم . مي توان تصور كرد كه پديده اساسي زندگي عشقي انسان همين است . همچنين بنظر فرويد هميشه در رفتار شخص هسته اي از كيته وجود دارد كه علتش بر ما پوشيده است و مي توان آن را خصلت ابتدايي و اصلي بشر خواند .
به عقيده فرويد ميان تمايلات جنسي و زيبايي هنري ، ميان لذت و جمال ، اختلافات اساسي وجود دارد . براي رسيدن به زيبايي بايد بر خوي حيواني پيروز شد ، در حالي كه عشق واقعي وابسته به خوي حيواني بشر است .
فرويد مي نويسد : اعضاي تناسلي بشر بر عكس قسمتهاي ديگر بدن تغييري در جهت زيبايي نپذيرفته و حالت حيواني خود را حفظ كرده اند در نتيجه عشق نيز امروزه اساسا و اصولا مانند سابقه جنبه زشتي و ضد اخلاقي دارد .
وي مي گويد : عشقي كه نسبت به ديگران ايجاد مي شود از عشق به خود ناشي مي شود و از آن تعبير به خود شيفتگي مي كند . خود شيفتگي حالتي بدوي و كلي است كه فقط بر اساس آن پس از مدتي عشق به ديگري رشد مي كند . گاهي فرويد از عشق بعنوان هاله اي كه پيرامون لذت را فرا گرفته است نام ميبرد و آنرا ( ارزيابي مبالغه آميز جنسي) عنوان مي كند .
فرويد در تحقيقات درباره روانشناسي رشد مي گويد : زندگي عشقي بشر در جهان متمدن امروز بوسيله ناتواني هاي رواني آسيب ديده و لكه دار شده است . عده كمي از اين مردم متمدن مي توانند احساسات مهرآميز وتمايلات جنسي خودرا كه مجموعا يك واحد است ، ارضاءكنند . آنجا كه پاي تمايلات جنسي در ميان است ، مرد خود را در احترامي كه براي زن قائل است ، مقيد مي بيند . بر عكس در رابطه با موضوع عشق (پست )خود را كاملا آزاد مي يابد . اين نكته يكبار ديگر ثابت ميكند كه تمايل جنسي جنبه فاسد دارد ومرد نمي تواند با زني كه برايش احترام قائل است احساس رضايت كند و معتقد است احساسات مهر آميز بشر نسبت به خود برتر تجلي مي كند در حاليكه انسان عشق خود را به موجود پايين تر ، آسانتر ابزار مي كند.
از نظرفرويد موضوع اصلي عشق مادر است . سرچشمه اين عشق ثابت را در تاريكي ضمير ناخوداگاه بايد جست كه در زندگي عاشقانه مرد ، خاصه در انتخاب معشوقه ، تاثير قطعي دارد و علت انتخاب معشوقه شباهت به مادر مي باشد . فرويد شهوت ها و تمايلات را قابل تربيت و قابل توافق با خرد نميداند ومفاهيم را ثابت مي پندارد .

پرواضح است كه من نتوانسته ام در اين چند سطر روانشناسي بزرگ همچون فرويد را تبين كنم و فقط به دنبال بيشتر كردن اطلاعات خواننده محترم نسبت به نظريات اين روانشناس بزرگ كه لقب روانشناس قرن را دارد داشته ام . از جمله كتابهاي بسيار برجسته فرويد مي توان به كتاب (آينده يك پندار) اشاره كرد كه يك كتاب عميق و علمي و دقيق مي باشد . چنانچه خوانندگان علاقه به شناخت اين روانشناس دارند مي توان با مراجعه بدين كتاب از مجموعه اي از نظريات وي آگاه شوند هم چنين در عصر حاضر در ارتباط با فرويد نيز كتابهاي زيادي به نگارش در آمده است از جمله مي توانيد به آدرس ذيل مراجعه كنيد.

http://human–nature .com/ Freud / timrev.html

۱۳۸۹ خرداد ۳۱, دوشنبه

نگاهی به علل سنت گرائی

دين و مذهب به مثابه يك سنت در بين انسان ها رواج داشته، دارد و خواهد داشت. اين فرآيند كه مختص به جوامع انسانی است داراي ريشه هاي جامعه شناختي – روانشناختي است.در اين نوشته سعی داريم به بررسي اين ريشه ها بپردازيم وليكن در ابتدا بايد تا حدودي با انسان شناسي از ديدگاه علمي آشنا شويم. اينكه مي گوئيم علم ، منظور علوم رياضي و تجربي و انساني مي باشد ورنه كه علم الهي و صفات و رفتار و افكار خدا در مقوله متافیزیک جاي دارد. در هر صورت به لحاظ ما انسان شناسي بر سه قسم است كه عبارت اند از:

1. بيولوژی (زيست شناختي)

2. سوسيولوژی (جامعه شناختي)

3. سایکولوژی ( روانشناختی)

دراين مقدمه به اختصار اشاراتي به ديدگاه هاي انسان شناسي خواهيم داشت و سپس به صورت مبسوط به جايگاه سنن از ديدگاههاي فوق الذكر خواهيم پرداخت.

شرح مطلب:

به لحاظ بيولوژي در چرخه تكامل طبيعي پستانداران ، انسان ابتدائي آمادگي بيشتري براي زيست و تنازع بقا داشته است. بدين معني كه سيستم پيچيده عصبي وي قادرش می ساخت که دربرابر يك تحريك خارجي ، عكس العمل هاي مختلف از خود بروز دهد و در نتيجه از حيات محدود و مقرر نبات و حيوان پا فراتر گذارد. دست ها و انگشتان دقيق و ظريف وي، او را در گرفتن و ساختن و پرداختن اشياء مدد مي كرد و همچنين حنجره حساس و مستعد او نيز موجب شد كه بهتر از ساير جانوران در برابر عوامل خارجي واكنش صوتي داشته باشد و با استفاده از اين قابليت ها انسان توانسته خود را به جايگاه كنوني برساند.

به لحاظ سایکولوژی و بحث سيستم عصبي روانپزشكي و روانشناسي رفتاري–اجتماعي مطرح ميگردد. اين كه انسان به عنوان يك متريال داراي چه ويژگي ها و خواصي هست و مثلا در برابر فلان عامل خارجي، فلان هورمون در وي مترشح مي شود ، چيزي نيست به جز خاصيت متريال انساني و در روانپزشكي و كلا پزشكي مطرح مي شود. در روانشناسي انسان به عنوان يك موجود اجتماعي، روابط متقابل انسان و اجتماع و محيط پيرامون وي مطرح گشته و ريشه هاي آنها به لحاظ موقعيت هاي مكاني و زماني مورد بررسي قرار می گیرد. به لحاظ سوسيولوژي، زندگي اجتماعي انسان كه محصول روابط مابين انسان هاست، مورد بررسي قرار مي گيرد. برخي از اين روابط بر اثر فايده يا لزومي كه دارند، در جريان نسل ها دوام مي آورند و تدريجا صورت هائي نسبتا ثابت و منظم به خود مي گيرند. از اين رو مي توان گفت كه روابط اجتماعي بر اثر تكرار و تثبيت، از نوعي نظم با سازمان برخوردارند. در اين صورت مي توان بيان داشت كه موضوع جامعه شناسي، سازمانهاي اجتماعي است و جامعه شناسي جريان هاي فراهم آمدن و دگرگون شدن و درهم شكستن سازمانهاي متفاوت جامعه را دنبال كرده و قوانيني را كه بر آنها حاكم است در مي يابد.


سنت پرستی:

با اينكه سنت شالوده فرهنگ و تمدن است وليكن بيشتر براي بشر مضر بوده و راه را برترقي و پيشروي بسته است. با رجوع به تاريخ در مي يابيم كه اين بدعت گذشتگان معمولا بيش از آنچه شايستگي داشته مورد گرايش انسان قرار گرفته و در نتيجه وي را از مقتضيات زماني، و جامعه را از تكامل باز داشته است. از سنت بايد همانند يك نردبان براي صعود استفاده كرد نه اينكه در يك پلكان آن متوقف ماند كه در اين صورت باعث غفلت از موقعيت هاي مكاني و زماني گرديده و بر ميراث گذشتگان چيزي نخواهد افزود.

احتراز از تحول و تكاپو و تاكيد بر سير سلوك نياكان و به عبارت ديگر پرستش بي قيد و شرط سنن كه عرفا كهنه پرستي يا ارتجاع خوانده مي شود، جامعه را به ركود و سكون و انحطاط مي كشاند. بنابراين سنت پرستي(Traditionalism) يكي از امراض خطرناك اجتماعي ست كه در قرون متمادي پيكراجتماع را دچار لطمه و سكته ساخته و به نوخواهان زيان هاي فراوان رسانيده است. عمده ترين عواملي كه باعث پيدايش اين مرض مي گردد عبارتند از: احتياج عمومي بشر به ثبات و آرامش و مصلحت خداوندان زر و زور.

افراد جاهل و بي خبر كه بنا به دلايلي از آگاهي بي نصيب مانده و عمر خود را به جهل و بي خبري گذرانده اند، بنده بي اراده عادت و تقليد هستند و گوسفند وار از راهي می روند كه از آغاز رفته و مورد مقبوليت عام باشد. اين راه چه هموار و چه مستقيم باشد يا نباشد، بنا به عادت همچنان مطلوب جماعت باقي مي ماند (ترك عادت موجب مرض است).

ثبات جوئی:

طبع انسان ناآرام است و اين تلاطم هم به لحاظ عزيزي و هم در برخورد با اجتماع و محيط پيرامون نمايان مي گردد. با اين اوصاف انسانهاي اوليه كه با هزاران رنج و خطر روبرو بودند، چه بايد مي كردند؟ آيا غير از اين بود كه براي خود دست آويزهائي درست مي كنند تا در موقع لزوم به آنها چنگ زده و به يك آرامش نسبي دست يابند.

انسان وقتي كه در برابر طبيعت دچار ترس و بهت و حيرت مي گرديد، مي كوشيد تا هستي را به فكر خود تعبير كند و بدين صورت نيروهاي مجهول طبيعت را تشخص مي بخشيد (Personification) و بوجود يك يا گروهي خدا معتقد مي شد كه با فهر و غلبه تام برگيتي فرمان مي رانند.
سپس خدايان را به خود قياس مي كرد (Anthropomorphism) و مي پنداشت كه خدايان به صورت انسانند، انديشه ها چون فكر انساني داشته و داراي صفات و كردار انساني هستند. لذا براي خشنود نگهداشتن آنها دست به كارهائي مي زد كه از نظر انسان ارزشمند هستند از قبيل پرستش، صدقه، قرباني كردن و... و با اين تمهيدات دلگرمي مي يافت.

بسياري از فرزانگان مانند وندت بر اين عقيده هستند كه انسان ابتدائي از تكبير مفهوم پيشوا يا شاه، مفهوم خدا را آفريد و به عبارت ديگر دين انعكاس وضع اجتماعي ست. شاه در دنيا حامي قوم خويش است و خدا در عقبي.

موافق با جامعه شناسي مبتني بر فرويديسم، مفهوم خدا زاده مفهوم پدر است. پدر كه در دوران زندگي خود، خانواده را در مقابل مخاطرات حمايت مي كند، پس از مرگ نيز همچنان حامي خانواده شمرده مي شود. اعضاي خانواده روح وي را نگهبان غيبي خانواده مي پندارند. شاهد مدعاي فرويدسيم اينكه بنا بر تورات، يهوه يعني خدا، پدر قوم بني اسرائيل است و مطابق با اساطير بابلي همه بابليان مانند فرزند بهره اي از خون خداي خود، مردوك دارند و افلاطون نيز خالق را پدر مي خواند و عيسي صريحا از پدر آسماني نام مي برد.

بالاخره اينكه خدا زاده ثبات طلبي، و ثبات طلبي واكنش عجز و فروماندگي انسان نسبت به محيط پيرامون است، چنانكه اعتقاد به بقاي روح و حيات اخروي نيز نتيجه ثبات طلبيست كه در برابر حيات نا استوار و گذرا و بي آرامش تشكيل مي گردد. دنياي ما فاني است ولي اين طبع ما را ارضاء نمي كند كه بعد از مرگ زندگي تمام شود و هچنين ميل به جاودانگي انسانها از جمله دلايلي براي ساخت دنياي خيالي و جاودانه و هم چنين ضمانتي است براي يكي از اصول دين ( معاد ) و به عبارت ديگر ضمانتي براي خود دين. پس اگر دين در دوران هاي متمادي دوام مي آورد از جمله به خاطر سرپوش گذاشتن براين نقاط ضعف با وعده هاي خيالي ست.

جريان ثبات طلبي در سيستم هاي فلسفي نيز به چشم مي خورد. سازندگان سيستم هاي فلسفي–كلامي كوشيده اند تا تنوع و كثرت و تغييرات جهان را با اتصال به اصل يا اصولي پايدار و ثابت تعريف و توجيه كنند و به همان آرامشي كه انسان به آن نيازمند است، دست يابند. آن چنانكه طالس رياضيدان و فيلسوف يونان آب را اصل كلي عالم دانست، آناكسي هوا را علت العلل هستي پنداشت، آناكسي عناصر گوناگون و متغير جهان را جلوه هاي يك گوهر ازلي دانست و فيثاغورث تمامي امور و اشياء عالم را به آتش تاويل كرد. افلاطون نيز مظاهر تغيير پذير وجود را اشباحي از حقايق جاودان دانسته كه از آن تعبير به مثل افلاطون مي شود.

آنچه كه سئوال برانگيز است اينكه چگونه در سير تاريخ بشري، بشر تغييرات و تحولات را به يك يا چند موضوع ثابت وصل كرده است در حاليكه يك منبع ثابت نمي تواند تحرك بيافزايند و اين به لحاظ عقلي اشكال دارد. ثبوت يك چيزست تغيير چيز ديگر اينها با هم سنخيتي ندارند كه از يكي بتوان ديگري را زاياند مگر اينكه به لحاظ اصل نسبيت بدان بنگريم و بگوئيم اين از اين ديدگاه متغير و از آن منظر ثابت است كه حتي در اينصورت هم نسبيت نمي تواند شامل خدا شود چون مي گويند مطلق است و تغيير به ذات الهي راهي ندارد.

پس چگونه خداي واحد و لايتغير عالم كثير و متغير آفريد و يا خداي غير جسماني، جسم آفريد؟
اين قياس به نفس تا حدودي موضوع را روشن مي كند . آيا از امتزاج دو انسان موجودي غير انسان حاصل مي گردد؟ از طرفي گذار از تغييرات كمي به كيفي تنها در دنياي مادي قابل تبيين است به لحاظ اينكه از عناصر مشترك ) عناصر بنيادي) تشكيل يافته اند و اين ميسر نيست مگر اينكه بپذيريم همه چيز در حال تغيير و حركت است.

مصلحت زورگويان:

عامل ديگري كه سبب حفظ و تقديس سنت هاي پوسيده مي شود مصلحت اربابان زر و زور است. در مراحل ابتدايي انسان براي حفظ موجوديت خود در برابر حيوان ها و مخاطرات طبيعي ، حربه اي موثرتر از زور بازو نداشت. در اين مرحله پدر كه توانا ترين و آزموده ترين عضو خانواده هست ، مقامي شاخص مي يابد و تا زنده هست قدرت نمايي مي كند و پس از او نيز نوبت به پسر ارشد خانواده است و البته كه اين صورت ابتدايي لازمه جامعه بدوي بوده است وليكن بعد از تبديل به قبيله و قوم و ملت ، شكل ابتدايي وراثت جاه و مقام پيچيده شده و از شكل ساده در مي آيد .
ديگر سرور جبار قوم ، پدر مشفق خانواده نيست و با همدردي پدرانه به اتباع خويش نمي نگرد ، بلكه مردمان را حقير و خوار مي دارد و قدرت و مقام شامخي را كه شرايط اجتماعي براي وي پيش آورده است، طبيعي و خدادادي و نشانه برتري طبيعي خود مي انگارد . با خود كامي بر خلايق فرمان مي راند و از هيج امر خلاف خواسته خود نگذشته با آن برخورد مي كند. هم نوعان خود را به شهروندان درجه يك و دو تقسيم مي كند و آنان كه در جهت خلاف او حركت مي كنند را معاندين، كافرين، ملحدين و ... قلمداد مي كند و براي حفظ جاه و مقام خود از هيچ گونه عمل وحشيانه و جنايتي دريغ نمي ورزد.

تئوري پوسيده حقوق طبيعي و حكومت خدايي از اينجا بر مي خيزد. شعار اين جباران اينست كه : خدا مي خواهد شما اين چنين باشيد و مطيع اراده الهي باشيد ، حتما حكمتي در كار است كه اينگونه شده و اينها آزمايش هاي الهي ست و از اين قبيل.
اكثريت قشر متوسط و سطح پايين جامعه از اين افسونها و آن ستم ها آنچنان اغفال و گمراه مي شوند كه فلاكت خود و تنعم غاصبان را به جبر مابعدالطبيعه نسبت مي دهند و در باورهاي مذهبي خود استوارتر مي شوند و این احساس بوجود می آید که در پیشگاه معبود خویش خبطی کرده اند که تاوان آن را می دهند و چون دست آنها از دنيا كوتاه است در نتيجه در خيال خود رو به درگاه الهي مي آورند و زمينه را براي سروري زورگويان هموارتر مي كنند. في المثل ملت فكر مي كنند كه به خاطر فسادهاي مكرري كه وجود دارد و گناه هايي كه مرتكب شده اند مستوجب غضب الهي گشته اند . اين نقطه ايست كه اگر ملتي بدانجا برسد كمال مطلوب غاصبان است . اين قشر غاصب كه البته تئوريسين هايي نيز براي خود دارند ، في المثل اينگونه تبليغ مي كنند كه حس پرستش فطريست. بالفرض اينكه حس پرستشي وجود داشته باشد و فطري هم باشد آيا دليل بر وجود خدا مي شود؟ اينكه استدلال مي كنند كه انسان در ادوار مختلف در برابر چيزهاي مختلف سر تعظيم فرود آورده است ، اين دليل بر فطرت هست يا دليل بر جبر محيط و يا مصلحت؟

ما هم معتقديم كه انسان بدوي از روي ناآگاهي به پرستش و تكريم چيزهايي روي آورده ولي اين كه دليل نمي شود كه موجودي حتما وجود داشته كه رو به تكريم آن آورده است. آيا آسايشي كه انسان بدوي در قبال اين اعمال بدست مي آورده دليل بر تداوم آن نيست؟ تاريخ به ما مي آموزد كه اين گونه است. مثلا اعراب پيش از اسلام پرستش بتها و خانه كعبه را به مصلحت خود مي ديدند در نتيجه آن را ترويج مي كردند و به پرستش بت ها مي پرداختند وگرنه هيچ احمقي فكر نمي كند كه عربي كه يك بت را ساخته بعد بگويد كه اين بت خالق من است بلكه اين آداب و رسوم در جهت منافع و سمبل يك سري باورها هستند.


نتيجه گيری:

تاريخ به ما مي آموزد كه سنن و شاخص آنها يعني دين چيزي نيست مگر انعكاس خيالي نيروهاي خارجي كه بر زندگي روزانه افراد احاطه دارند و يا در حالت ديگر بيان گر و بازتاب جامعه ايست كه آنرا پديد مي آورد و قوانين و روابط ديني نشان دهنده فزوني ها و كاستي ها و خلق و خوي آن جامعه است. اين كه گفته مي شود دين ، همه متعلقات آن را نيز در بر مي گيرد بالاخص خداجويي کاذب و تفسیر خداوندی که خودشان می سازند كه اولين ركن همه اديان است. بسياري از افراد درك كرده اند كه دين به شكل ابتدايي مختص زمان خود بوده و در جامعه كنوني كاربرد ندارد وليكن به اصولي از قبيل اعتقاد به معاد و عذاب خدا معتقدند ، اين ها كساني هستند كه در جامعه اي با حكومت ديني زندگي مي كنند و آن حكومت ناكارآمد مي نمايد و يا دين شخصي را قبول دارند . اين قشر نتوانسته اند خود را از قيد و بند ديني برهانند و خواهان تجدد خواهي در دين هستند چون به اين پديده عادت كرده اند و زندگي بدون آنرا عبث مي دانند. اين قشر در تضاد بين دين توتاليتر و مدرنيسم بوجود مي آيند و مي خواهند هر دوي اين ها را با هم حفظ كنند.

مطلب ديگري كه بايد به آن توجه كرد مسئله تكرار در زندگي ست. تكرار جزو لاينفك زندگي ست كه تمامي انسانها چه به لحاظ ذاتي و يا محيطي - اجتماعي با آن در گيرند كه از آن جمله هست تكرار در سيكل هاي طبيعي يا تكرار در رفتارهاي انسان. تكرار به مثابه يك روند در ناخودآگاه انسان نقش مي بندد و بعنوان يك پديده جا مي افتد و انسان را مستعد ركود ذهني و عادت مي كند . يعني يك بعد از ابعاد بقا سنن ، نقش تكراريست كه سيكل زندگي بر ناخودآگاه انساني تحميل مي كند. پس بكوشيم كه روندهاي تاريخي را بدرستي درك كرده و حتي المقدور در اصلاح آنها گام برداريم. می توان گفت خداوندی که افراد در طی تاریخ برای مصالح خود بوجود آورده اند با حقیقت تفاوت شایانی دارد.

در پایان به دوبیتی از خیام می رسیم :

قومی متفکرند اندر ره دین
قومی به گمان فتاده در راه یقین
می ترسم از آن روز که بانگ آید باز
کی بی خبران راه نه آنست و نه این

۱۳۸۹ خرداد ۲۶, چهارشنبه

راسل و منطق سمبلیک




راسل به واسطه قواعد فني كه در منطق سمبوليك پرورانيد نشان داد كه برخی استدلال ها غلط هستند . راسل با تمايز قائل شدن بين صورت نحوي و صورت منطقي يك جمله به تشريح اين مطلب مي پردازد . وي مي گويد : يك جمله ممكن است از لحاظ دستور زبان متداول صورت ( مسنداليه و مسند ) داشته باشد ليكن وقتي به زبان اصول رياضيات برگردانده شد ، ممكن است از نظر منطقي نادرست باشد.
مثلا در جمله ( خدا وجود دارد ) ، از لحاظ دستور زبان ( خدا) مسند اليه و( وجود دارد) مسند است ، ليكن اگر اين جمله را به صورت خاص منطقي آن در آوريم يعني مفهوم اين قضيه را روشن كنيم ، ديگر لفظ ( خدا) يك موضوع منطقي نبوده بلكه يك احتمال منطقي است.
اين كار را راسل تعيين كننده كميت منطقي ناميده است و اين همان عملي است كه در ارتباط با يك لفظ مبهم مثل ( كسي ) يا ( چيزي ) اطلاق مي گردد استعمال اين الفاظ براي اينست كه كه به يك طبقه نامعين و مبهم اشاره كند.
وقتي كه جمله ( خدا وجود دارد ) به صورت خاص منطقي در آيد بدين معني خواهد بود كه :( چيزي و فقط يك چيز قادر مطلق و عالم مطلق و خير مطلق است) و یعنی يك چيز نامعين داراي صفاتي معين از قبيل قدرت مطلق و علم مطلق و احسان مطلق ،است. بدين سان آن جمله از لحاظ منطقي داراي صورتي از(مسند اليه و مسند) نيست بلكه يك قضيه عام است با ساختمان غير اتمي.
مطلبي كه راسل عنوان مي كند مواردي را دربرمي گيرد كه مربوط به اسامي خاص نيستند و بخودي خود داراي معني خاص نمي باشند زيرا فقط اسامي خاص در يك جمله معني دارند . راسل اين عبارات را علايم ناقص ناميده است و مي گويد كه در زبان كامل هر مسند اليهي ( موضوعي ) به يك شي واقعي و هر مسندي ( محمولي ) بر يك خصوصيت واقعي از آن شي دلالت مي كند.

* برنوشتی از کتاب کلیات فلسفه هاپکینز، ترجمه مجتبوی

۱۳۸۹ خرداد ۴, سه‌شنبه

تنهایی پر هیاهو (LOUD SOLITUDE)





در معرفی نویسنده ای برای خواننده های زبانی خاص نا آشنا ، باید چند کلمه ای هم که شده به رسم مقدمه چیزی گفت، راجع به زندگی و راه و رسم و سبک و سلیقه و جهان بینی نوسنده و قدر و اثرش در جامعه ای که از آن برخاسته است . این تلاش با توجه به مقام و شخصیت اسطوره وار بهومیل هرابال در سرزمین چک، از آغاز ناکام می نماید، چون بریزی بحر را در کوزه ای؟
میلان کوندرا، هرابال را به یقین بهترین نویسنده امروز چک می خوانند . و یوزوف اشکوورتسکی ـ نویسنده دیگر معاصر چک ـ وجود و حضور هرابال را در ادبیات معاصر چک ، انقلابی وصف می کند . دیگران آثار هرابال را (... نوعی تاریخچه غیر رسمی روان تسخیر ناپذیر ملت چک ، و از آن بالاتر، روان آدمیان در هر کجای جهان) ، و این نویسنده را (پدر سالار سروران ادبیات معاصر چک) قلمداد کرده اند . توجیه این همه مستلزم مرور آثار هرابال و نقد و تحلیل های مفصل و متعددی است که از آثار او به عمل آمده است .
بهومیل هرابال به سال 1914 در شهرک ژیدنتسه ـ از نواحی برنو در قسمت موراویای سرزمین چک امروز به دنیا آمد . در سالهای 1935 تا 1939 دانشکده حقوق را گذراند و در 1948 دکترای حقوق گرفت، ضمن آنکه دوره هایی ، در سطح دانشگاهی ، در فلسفه، ادبیات ، و تاریخ هنر را نیز گذراند . با وجود این، هرابال ، با این سطح سواد غنی، در شروع جست و جوی شغل از مدرک و سابقه تحصیلی اش استفاده نکرد و به یک سلسله مشاغل ، به گفته خودش، جنون آمیز رو آورد : کارگر راه آهن ، مسئول خط و راهنمایی قطارها ، نماینده بیمه ، دستفروش دوره گرد اسباب بازی ، و کارگر ذوب آهن که بعد از تصادف و تحمل جراحتی شدید در این شغل ، به کار در کارگاه جمع آوری و بسته بندی کاغذهای باطله پرداخت که موضوع کتاب حاضر است، و بهانه ای است برای مطرح ساختن نقش فرهنگ در زندگی مردم چک حتی در ـ به ظاهر ـ نازلترین سطح جامعه ، و به خصوص نقش کتاب ـ به عنوان یک واحد جاندار ـ در این فرهنگ بسیار ریشه دار و عمیق .
هرابال با این ترتیب ترکیبی غریب از کارگر ـ روشنفکر بود که در جامعه آن زمان چک پدیده ای استثنایی محسوب نمی شد . ( چنان که در همین کتاب حاضر در زیر زمین (( فرشته های ساقط )) با چند نمونه از آنها برخورد می کنیم). خیلی از روشنفکران و اندیشمندان ، استادان دانشگاه، فلاسفه و هنرمندان در زمینه های متفاوت به اجبار یا اختیار ، مشاغلی چون کارگری ساختمان، شیشه شویی،سوخت اندازی ، رانندگی تاکسی ، و غیره را در پیش می گرفتند ، که با اندیشه معارضه نداشت .
آشنایی هرابال با این مشاغل و شغل های متعدد دیگر و آمیختن با انواع و اقسام افراد مختلف در سطوح مختلف زندگی ، موضوع آثار متعدد او قرار گرفته ، و به این آثار غنای زندگی و باورپذیری بخشیده است. منتها رفتار و گفتار آزادمنشانه و غیر آمالی کارگرهای آثار او در جامعه پرولتاریا که تصویر قراردادی خاصی از کارگر جماعت را منظور داشت و ارائه می داد، نمی توانست مقبولیت رسمی داشته باشد . هرابال هر چند از دهه 1930 نوشتن قصه و شعر را آغاز کرده بود، واقع بین تر از آن بود که در فضای بسیار بسته دهه 1950 سرزمین اش آثار خود را برای چاپ و نشر عرضه کند ( آثاری که باید البته از تصویب مقامات می گذشت .)
اولین بار دو قصه از او در یک بروشور وابسته به کلوپ علاقمندان کتاب چاپ شد ، که چون تیراژ محدودی داشت زیاد رویش سخت گیری نمی شد . در سال 1959 فضایی سیاسی سرزمین چک داشت قدری ظاهرا بازتر می شد که مجموعه قصه ای از هرابال به اسم چکاوک های پای بسته چاپ شد که ظهورش متقارن شد با چاپ کتاب بزدل ها از اشکوورتسکی که خشم مقامات را بر انگیخت و توقیف بزدل ها موجی از سخت گیریهای جدید به راه انداخت که دامن گیر چکاوک ها و ... نیز شد و این کتاب را توقیف و جمع آوری کردند . ( و اندوه مرگ چنین کتابی را ـ چون عزای مرگ یک انسان ـ هرابال چه زیبا و چه ساده در کتاب حاضر بازگو می کند.)
هرابال که همه عمر نویسنده ای پر کار و توقف ناپذیر بود، هر چند می نوشت و بسیار می نوشت، نویسنده ای به اصطلاح برای کشوی میز بود که در واقع در مورد هرابال توصیف دقیقی نیست ، چون که آثار او در نسخه های متعددی به صورت دستی، تکثیر و بین دوستان و دوست دارانش توزیع می شد و در واقع هرابال در پشت پرده نویسنده ای بود شناخته شده و ارجمند ، هر چند نه در حد بسیار وسیع .
در سال 1963 عاقبت اثر هرابال اجازه چاپ پیدا کرد و انتشار مجموعه مرواریدهای اعماق اش که به فاصله یکی دو ساعت به فروش رفت و نایاب شد، در ادبیات معاصر چک واقعا حادثه ای قلمداد گردید. این کتاب و چند اثر بعدی (تا سال 1969که هرابال باز ممنوع القلم شد) او را به سرعت برق به مقام شهرت و محبوبیتی رساند که پیش از آن هرگز هیچ نویسنده چک به آن دست نیافته بود، و پس از آن نیز تاکنون دست نیافته است . شهرت هرابال با فیلمی که یرژی هنزل از کتاب قطارهای به شدت مراقبت شده او ساخت (که اسکار بهترین فیلم خارجی سال 1967 را به دست آورد) به خارج از مرزهای چک تراوید.
در سال 1969 هجوم قوای پیمان ورشو به خاک چکسلواکی و آغاز بگیر و ببندهای دوره معروف به عادی سازی به عمر کوتاه فضای باز، مشهور به بهار پراگ، خاتمه داد و هرابال همراه با عده زیادی از نویسنده های دیگر ممنوع القلم شد . در این دوره تا سال 1975 ، که دوباره کارهایش اجازه چاپ پیدا کرد ، هرابال بعضی از بهترین آثار خودش نظیر من پیش خدمت شاه انگلیس بودم، کوتاه کردن مو، وحش نجیب ، شهرکی که زمان در آن متوقف شد، و تنهایی پر هیاهو را نوشت.




در این خلال همه آثار ممنوع شده او نه فقط به شکل سامیزدات در داخل مملکت دست به دست می گشت بلکه در خارج نیز، به خصوص در سازمان انتشاراتی 68، در کانادا، چاپ و توزیع و به زبان های مختلف ترجمه شد . (در مقدمه کتاب های چاپ خارج قید می کردند که کتاب بدون اجازه نویسنده چاپ شده ، که در مملکت باعث دردسر نویسنده نشود!)
در سال 1975 به آثار هربال باز اجازه چاپ و انتشار دادند، گویا بالاخره به این نتیجه رسیدند که آثار او ـ هر چند ناگزیر آینده جامعه و اوضاع روز بود ـ بلندتر و بالاتر از تاریخ روز و سیستم و ایدئولوژی ها می ایستد. هرابال بر خلاف بسیاری از نویسندگان هم دوره اش ، و از همه بالاتر میلان کوندرا ، سیاسی نویس به مفهوم رایج آن نبود . از زندگی روانی چک، زندگی زیر سیستم می نوشت . به علاوه دراین زمان او به چنان موقعیت و شهرتی افسانه ای رسیده بود و ستاره اش چنان درخششی داشت که سعی در پوشاندن و پس زدن او و آثارش مهمل می نمود. از همه اینها گذشته، محبوبیت و فروش جهانی فیلم های چک، وابسته به جنبش موج دوم ، برای مملکت چک اعتبار و از آن مهم تر ارز خارجی می آورد که بسیار مورد نیاز بود، و فیلم قطارها ساخته شده از رمان هرابال یکی از موفق ترین این فیلم ها بود.
از این سال ، 1975، به بعد بود که هرابال باز گاه گاهی آثارش (البته همه) اجازه چاپ پیدا می کرد . منظره غریب، زیبا، و شوق انگیزی بود دیدار صف های چند صد متری که گاهی ، یکی دو بار در سال ، روز پنج شنبه ، از صبح خیلی زود تقریبا از ساعت پنج و شش ، جلو کتاب فروشی های شهر، که ساعت 9 صبح باز می کردند، تشکیل می شد. (خبر انتشار کتابهای جدید یک روز قبل در نشریه خاصی به علاقمندان رسیده بود . ) در این جور مواقع ، به راحتی می شد دریافت که باز کتاب جدیدی از هرابال به بازار عرضه شده است .
همه یک صد تا یک صدو پنجاه هزار نسخه چاپ شده یک کتاب از او ـ هر کتابی که بود ـ ظرف چند ساعت ناپدید و نایاب می شد .
هرابال شخصا می گفت که آثارش را در واقع ابداع نمی کند و کارش صرفا جمع آوری دیده ها ، یادها، و تجربه هایش از آدمها و اتفاق های جالب (غریب) و ساختن کولاژی است از آنها . اما ، زنده بودن این افراد و اصلا ابداع بعضی از فراموش نشدنی ترین شخصیت های ادبیات امروز، البته کاری است فراتر از یک کولاژ. هنر هرابال یا مشخصه بارز کارش: آمیختن ظریف و با مهارت و بدون درز و مرز ادبیات و دانش کلاسیک با فراواقعیات (سورئال) ، طنزی خاکی و لوده وار ( وگاهی سیاه) یا عمیق ترین اندوه های فلسفی ، زندگی روزمره با یک جور پوچی اگزیستانسیالیستی ، ملاحظات پرغنای شاعرانه نادر و ظریف با زمخت ترین احوال آدم های جوامع روزمره، حرفهای میخانه ای با بحث های بسیار سطح بالای روشنفکرانه، و در نهایت یک گواهی نافذ و پایدار بر تاریخ معنوی معاصرش با لبخندی دیر باور و دوست دار، با نومیدی و شک ناشی از دانستن ... این همه در نوشته های او جریان زلال و طبیعی و سرشار از زندگی شادخوارانه ای دارد که گاهی ـ به قولی ـ واقعا به (معجزه کلام) نزدیک می شود.
بهومیل هرابال در ماه فوریه 1997، هنگامی که در بیمارستان بستری بود، از پنجره طبقه پنجم به زیر افتاد ، یا به زیر پرید. هنوز کسی درست نمی داند. گفته بود که می رود به کبوتر ها دانه بدهد.
به قول یان لوگنیش، منتقدان ادبی چک" با مرگ هرابال دوران یک نسل بزرگ ادبی قرن حاضر چک، به نحوی بی بازگشت به پایان می رسد."
ادبیات چک به دو دوران قبل و بعد از هرابال تقسیم می شود.
میلان کوندرا چند سالی پیش از مرگ هرابال نوشت:
"هرابال به یقین بهترین نویسنده ای است که امروز داریم . سرشار از توان و استعداد، نمود بارز سرشاری روحی چک، یکی از اصیل ترین مظاهر مجسم روح پراگ، ترکیبی باور نکردنی از طنز خاکی با زبانی مرصع و فاخر ... در مورد هرابال آنچه منحصر به فرد است ظرفیت شادخواری اوست .
هرابال همانطوری که گفته شد ، از معدود نویسنده هایی است - در هر کجای دنیا ـ که در زمان حیاتش به یک بنیاد، یک افسانه و بت مبدل شد. از سرزمین چک نویسنده های معروف دیگری نیز در سطح جهانی برخاسته اند. کافکا (که در واقع اهل چک به معنی واقعی نبود) ، کوندرا، کارل ، چاپک ، یاروسلاو هاشک ، اشکوورتسکی، لودویک واتسولیک، آرنوشت لوستیک، لادیسلاو فوکس، ایوان کلیما، ولادیسلاو وانچورا، یاروسلاو سایفرت (شاعر و نویسنده و برنده جایزه نوبل) ، ولی در خود سرزمین چک هیچ نویسنده و شاعری این جور با زندگی و حرفها و عشق مردم این مملکت در سطوح مختلف عجین نیست و دست بر نبض هستی مردمش ندارد که هرابال . عنوان (چک ترین نویسنده چک) خلاصه کننده ترین این خاصیت است . هرابال چند باری نامش در فهرست نامزدهای دریافت نوبل راه یافت . کتاب حاضر ، تنهایی پر هیاهو ، در نظر خواهی از ناقدان ادبی و استادهای دانشگاهها و نویسندگان، در شروع قرن حاضر ، به عنوان دومین اثر متمایز ادبیات نیمه دوم قرن بیستم سرزمین چک ، بعد از" شوویک، سرباز خوب " از یاروسلاو هاشک برگزیده شد .



هرابال بسیار نوشته است و مجموعه آثارش که این اواخر در یک سری جدید به چاپ رسید ، به 19 جلد ( از رمان و مجموعه داستان، روایت، گزارش ، و شعر) بالغ می شود. بعضی از معروفترین آثارش عبارتند از :

مرواریدهای اعماق، کلاس رقص اکابر، قطارهای بشدت مراقب شده، آگهی واگذاری خانه ای که دیگر در آن نمی خواهم زندگی کنم ، اخبار قتل ها و افسانه ها، تکلیف خانگی ، قضایا و گفت و گوها ، جوانه، کوتاه کردن مو، من پیشخدمت شاه انگلیس بودم، شهرکی که درآن زمان از حرکت ایستاد ، وحشی نجیب، تنهایی پر هیاهو ( نوشته شده به سالهای 1974 تا 1976 ـ پخش به صورت سامیزدات در 1977 ـ چاپ در خارج به سال 1980 ـ اولین چاپ در چک به سال 1989) ، جشن گل های برفی ، اندوه زیبا، میلیونهای هاولکین، زندگی بدون اسموکینگ، عروسی در خانه، زندگی نو، زمین های خالی ( که هر سه از زبان همسر نویسنده نوشته شده)، گره دستمال، طوفان ماه نوامبر، نهرهای زیرزمینی، قصه شبانه برای کاسیوس...
آثار هرابال به همه زبان های اروپایی ترجمه شده است . در اسپانیا ، ایتالیا، فرانسه، مجارستان، و لهستان از نویسنده های بسیار محبوب است که آثارش در شمارگان حتی بیشتر از سرزمین چک چاپ شده است.
از نوشته های هرابال ، به جز قطارها به شدت مراقبت شده، مرواریدهای اعماق، وحشی نجیب، کوتاه کردن مو، چکاوکهای پای بسته، جشن گلهای برفی و نیز تنهایی پر هیاهو به فیلم برگردانده شده است .

۱۳۸۹ خرداد ۲, یکشنبه

شباهت

از آنجایی که هدف من در این وبلاگ تا حدی قدم برداشتن در مسیر آگاهی هست ، قصد اظهار نظری در باب سیاست و موضوعات وابسته ندارم. اما موردی مدت هاست که ذهن من را به خود مشغول کرده و آن هم شباهت های کلامی و تفکری آقای روح الله موسوی خمینی و آقای محمود احمدی نژاد هستش. امروز در ایران شاهد این مبحث هستیم که عده ای با تکیه بر نگرش های آقای خمینی و معرفی کردن خود به عنوان طرفداران منش ایشان ، خود را مخالف روند فعلی می دانند و این جمله را بیان می کنند که : " ما از آرمان های امام عدول کرده ایم...!" اما آیا واقعا تفاوت تفکر عمده ای بین اندیشه های آقایان خمینی و احمدی نژاد است.
این اختلاف عقیدتی که بین روحانیون فعلی و دار و دسته هایشان بوجود آمده در طول تاریخ اسلام و هر حکومت تمامیت خواه اسطوره گرا بوجود آمده و می آید هر کدام سعی در بیان یک یا چند حدیث و روایت و آیه قرآن به جهت پیش بردن اهداف خود دارند . حتی هرکدام که معاصر با خمینی هم بودند با بیان نقل قول و تجربۀ خاص خود سعی در محق جلوه دادن خود دارند . یعنی اینها انقدر سیاسی و سیاست زده هستند که از جریانات تاریخی بهره برداری شخصی و ایدئولوژیک می کنند انگار که خمینی یک آدم ثابت قدم بوده که بر روی یک روال رهبری می کرده و حرف امروز و فردایش یکی بوده است.
پس در منظر کلی در ساختار ها تفاوتی نیست. اما تا به حال به شباهت بیانی آقایان خمینی و احمدی نژاد توجه کرده اید.



متن این سخن رانی که چهار ماه پس از تاسیس حزب جمهوری اسلامی است به شرح زیر است:

اگر ما از اول كه رژيم فاسد را شكستيم و اين سد بسيار فاسد را خراب كرديم، به طور انقلابي عمل كرده بوديم، قلم تمام مطبوعات را شكسته بوديم و تمام مجلات فاسد و مطبوعات فاسد را تعطيل كرده بوديم و روساي آنها را به محاكمه كشيده بوديم و حزب هاي فاسد را ممنوع اعلام كرده بوديم و روساي آنها را به سزاي خودشان رسانده بوديم و چوبه هاي دار را در ميدان هاي بزرگ برپا كرده بوديم و مفسدين و فاسدين را درو كرده بوديم، اين زحمت ها پيش نمي آمد.

من از پيشگاه خداي متعال و از پيشگاه ملت عزيز عذر مي خواهم، خطاي خودمان را عذر مي خواهم. خطای خودمان را عذر میخواهم. ما مردم انقلابي نبوديم [این قسمت از فیلم حذف شده: دولت ما انقلابي نيست، ارتش ما انقلابي نيست، ژاندارمري ما انقلابي نيست، شهرباني ما انقلابي نيست، پاسداران ما هم انقلابي نيستند، من هم انقلابي نيستم.] اگر ما انقلابي بوديم، اجازه نمي داديم اينها اظهار وجود كنند. تمام احزاب را ممنوع اعلام مي كرديم ، تمام جبهه ها را ممنوع اعلام مي كرديم، يك حزب! و آن "حزب الله، حزب مستضعفين ! و من توبه مي كنم از اين اشتباهي كه كردم. و من اعلام مي كنم به اين قشرهاي فاسد در سرتاسر ايران كه اگر سر جاي خودشان ننشينند ما به طور انقلابي با آنها عمل مي كنيم.

[خلایق: صحیح است! صحیح‌ است! صحیح است!]

مولای ما، امیرالمومنین سلام الله علیه، آن مرد نمونه عالم ، آن انسان به تمام معنا انسان، آنكه در عبادت آنطور بود و در زهد و تقوا آنطور، و در رحم و مروت آنطور، و بامستضعفین آنطور بود، با مستكبرین و با كسانی كه توطئه می كنند شمشیر را میکشت [می كشید] و هفتصد نفر را در یك روز، چنانچه نقل می كنند، از یهود بنی قریضه كه نظیراسرائیل بود و اینها از نسل آنها شاید باشند، از دم شمشیر گذراند! خدای تبارك و تعالی در موضع عفو و رحمت رحیم است . و در موضع انتقام ، انتقامجو. امام مسلمین هم اینطور بود، در موقع رحمت ، رحمت ؛ و در موقع انتقام ، انتقام. ما نمی ترسیم از اینكه درروزنامه های سابق ، در روزنامه های خارج از ایران، برای [در مورد] ما چیزی بنویسند. مانمی خواهیم وجاهت در ایران، در خارج كشور پیدا بكنیم! ما می خواهیم به امر خدا عمل كنیم! و خواهیم كرد!

[خلایق: صحیح است! صحیح‌ است! صحیح است!]



من اینجا قضاوت را به خواننده واگذار می کنم و امیدوارم توانسته باشم منظور خود را بیان کنم.

۱۳۸۹ اردیبهشت ۲۶, یکشنبه

تحلیل روان شناختی بنیادگرائی

((بنیادگرائی)) و ((واپس گرائی)) از مفاهیم چالش برانگیز دنیای نوین هستند.این چندوجهی اکنون جزو دغدغه های جهانی هستند که سیاستمداران، فعالان اجتماعی،رسانه ها و به تبع آن مردم در سراسر جهان پیرامون آنها بحث می کنند. یکی از ابعاد مغفول مانده آن در ایران جنبه رفتارشناختانه و تحلیل روان شناسانه این مفاهیم است.جنبه ای که نگاهش را از سطح کلان به سطح خرد می آورد و با بینشی علت جویانه خاستگاه آنان را در انسان به دور از برچسب های سیاسی مورد تحلیل و تبیین قرار می دهد. امروزه بسیاری از صاحب نظران روانشناسی و علوم رفتاری در غرب، می کوشند بر مبنای یافته های روانشناسی و نظریه معتبر آن ، این رشته از تحلیل ها را مطمح نظر قرار دهند.در متن زیر رویکردی روانکاوانه، به برخی از این نظریه ها نگاهی گذرا می افکند.


بنیاد گرائی و مفهوم (( باور ژرف )) :

اریک فروم تاکید می کند هر انسانی را که باوری ژرف دارد یا خود را به خاطر یک اقناع علمی یا روحی موظف می داند، نمی توان واپسگرا و بنیاد گرا نامید.بلکه بر اساس ویژگیهای شخصیتی یک انسان راحت تر می توان تشخیص داد که او واپسگرا است یا نه تا بر اساس محتوای باور هایش. واپسگرا تمام احساساتش را نسبت به انسان های دیگر در خود کشته و آنها را به حزب و گروهی که از جهت ایدئولوژیک به او نزدیک است فرا افکنده است. او این ایدئولوژی جمعی و مشترک را می پرستد و خود را برده آن می داند. سیطره پذیری از این خدای گونه ها در او اشتیاقی به وجود می آورد که در کیفیت هیجانی ریاضت طلبی می بینیم. فروم این اشتیاق را (( آتش سرد ))، (( یخ سوزان))و (( اشتیاق بی گرما)) می نامد.
واپسگرا تنها به نام و به یاد بتش عمل می کند، می اندیشد و احساس می کند و آماده است هر چه در زندگانی اش ارزنده است برای او قربانی سازد.

دیدگاه هوله ( 1995 ) :

هوله معتقد است که واپس گرایان و بنیاد گرایان (( باور ها )) را بیش از (( انسان ها )) دوستدارند و بیشتر برای باور ها از خود گذشته اند تا برای انسان ها.آنان توانایی (( همدلی)) ، (( یگانه احساسی )) و (( هم احساسی )) و عشق ورزی ندارند.درون آنها تهی است و افسردگی و ناامیدی در یک سیطره پذیری کامل نسبت به بت و همزمان پرستش (( من )) ، غرقه می گردد ، چرا که آنها را به پاره ای از بت مبدل می سازد. آنها با کشتن همدلی، هم احساسی نسبت به هم نوعان و دلبستگی های عاشقانه و دوستانه، پیش از همه خود را از بند احساس هایی رها می سازند که برای آنها تهدید کننده است و از آنها وحشت دارند.از احساس هایی نا مطبوع و نا دلپسند چون پشیمانی و گناه و شرم و حتی احساس هایی مطبوع و دلپسند جون عشق، سپاسگزاری و به یکدیگر متعلق بودن، (( اضطراب وحشت زدگی)) را تجربه می کنند.این اضطراب بنیادین از جهان درونی هیجان های خویشتن و ژرفای زندگانی احساسی است. گشودن درهای بسته این جهان درونی به این معناست که فرد روان خود را برهنه بنماید و کاستی های درونی خویش را آشکار سازد و آن را پسودنی نماید و آسیب- پذیرش کند. به ویژه احساس عشق می تواند همیشه خطرناک باشد ، چرا که فرد باید به گونه ای از (( فقدان خود )) ، ارزش خود را به دیگران دادن، از خود گذشتگی،سست ساختن مرز های (( من )) ، رها ساختن ادعاهای قدرت مدار و وابستگی هیجانی به موضوع عشق ، تن در دهد. به تعبیر دیگر واپس گرائی و بنیاد گرائی نتیجه ناتوانی در پیوستگی عاطفی واقعی است.

دیدگاه للوید و مائوزه ( 2002 ):

مائوزه این نظریه را بیان ساخت که منزوی سازی افراطی زنان در اجتماع و تحت فشار قرار دادنشان ، تحقیر ایشان و بد رفتاری بدنی با آنها، در جوامعی که این مسائل هنجار محسوب می شود یک دلیل روانی غیر مستقیم برای پدیده تروریسم می تواند باشد. ناقص سازی جنسی ، تجاوز به عنف ، ضرب و شتم دیگر بد رفتاری های بدنی با زنان،(( جراحت های روانی)) بر آنان وارد می سازد که آنها نیز این جراحت های روانی را به نسل بعد یعنی فرزندان خود مستقل می کنند. آنان خود از افسردگی،(( اختلال جراحت روانی پس از تنیدگی)) و رفتار خود – آسیب زننده رنج می برند و این مسائل را به کودکانشان انتقال می دهند.
فرزندان پسری که در چنین فضائی رشد می کنند اضطراب های جنسی را تجربه می کنند که آمیزه ای تعارض انگیز از (( ترس از ذوب شدن )) و (( آرزوی ذوب شدن )) ، ترس از تحقیر و نفرت از تصویر ذهنی زنان است و همین که به نوجوانی می رسند به دنیای مردان فرار می کنند که به گونه ای سخت از زنان مجزا است.این دایره ارتباطی این گونه بسته می شود، وقتی این نوجوانان مرد می شوند برای ثبات بخشی به هویت خود ، به ناارزنده سازی و شهامت زدایی زنانشان می پردازند تا مانند مادرانشان شود.به خاطر اضطراب تخیل های دگر آزارانه مربوط به زن ( = مادر) در بزرگسالان، نوجوانان کوچک توسط افراد بزرگسال مورد سوء استفاده قرار می گیرند تا اجتناب کند.

مفهوم سنخ شخصیتی مرد سربازگونه ( کلائوس دولایت 1977 و 1978 )

اضطراب از ذوب شدن در زنان و پدیدآیی جوشن ضد زن را در پیوند با تبیین ویژگی های سنخ شخصیتی مرد سربازگونه مطرح ساخت و شرح داد. او در تحلیل روانکاوانه و روان تاریخ نگرانه خود نشان داده است که جنگ نظامی برای (( من )) و بدن مرد سربازگونه چه کنش وری روایتی دارد.وحشت نظامی پدید آور عشقی فولاد گون است و از دیگرسوی، لحظه فروپاشی جوشن تن و ناپدید شدن (( تن – من سفت و صلب ))است. تحلیل محتوایی وصیت نامه محمد عطا ( از اصلی ترین مسببان 11 سپتامبر ) که در مجله اشپیگل ( سال 2001 ، شماره 40 ) و هرالد تریبیون ( سال 2001 به تاریخ 20 دسامبر ) انتشار یافت به خوبی مسائل یاد شده را نشان می دهد.تاکید بر ممانعت از مشارکت و کفن و دفن او و حتی محدود ساختن آنها برای شرکت در مراسم سوگواریش، با تحلیل روانکاوانه یاد شده همراهی دارد. از سوی دیگر تحقیر بدن و زندگانی دنیایی در آن خود را می نمایاند.
در حقیقت اضطراب از مرگ ، اضطراب از جنایتی بزرگ به اضطراب از بدن خود جا به جا می شود . به تعبیری دیگر بنیادگرایان با واپس گرائی به ارزش های منزه کمال یافته هستند که به گفته (( گروند برگر )) ریشه در خواست های خود دوستدارانه آنها دارد و در راستای همه توانی مطلق است. خطر اینجاست که این جهان گریزی و آرمان گرائی در بستر یک ایدئولوژی خشونت محور راه را برای خشونت علیه خود و دیگری هموار سازد که زادگاه روان شناختانه تروریسم در این نقطه است.

شاید بتوان این متن را با جمله ای از زیگموند فروید به پایان رساند:

Start fresh: A Clean slate with no dogma, then there’s a possibility that you may find what the truth is. Sigmund Freud

۱۳۸۹ اردیبهشت ۱۹, یکشنبه

تولدی دیگر ( یادمانِ رفتگانِ روز آمدن من )



گفتند: نمی خواهیم ؛ نمی خواهیم که بمیریم

گفتند: دشمنید! دشمنید ! خلقان را دشمنید

چه ساده ! چه به سادگی گفتند

و ایشان را

چه ساده ! چه به سادگی کشتند!

و مرگ ایشان چندان موهن بود و ارزان بود

که تلاش از پی زیستن

به رنجبارترگونه ئی ابلهانه می نمود

سفری دشوار و تلخ از دهلیزهای خم اندر خم و پیچ اندر پیچ

از پی هیچ

نخواستند که بمیرند، یا از آن پیش تر که مرده باشند

بار خفتی بر دوش برده باشند،

لاجرم گفتند که :

نمی خواهیم

نمی خواهیم که بمیریم!




و این خود ورد گونه ئی بود پنداری

که اسبانی ناگاهان به تک

از گردنه های گردناک صعب

با جلگه فرود آمدند.

و برگرده ی ایشان مردانی با تیغ ها برآهیخته.

و ایشان را تا در خود باز نگریستند

جز باد

هیچ به کف اندر نبود

جز باد و به جز خون خویشتن

چرا که نمی خواستند ؛ نمی خواستند

نمی خواستند که بمیرند