۱۳۹۱ بهمن ۲۴, سه‌شنبه

هراس (4)


هیچ انسانی بر روی کره ی زمین بدون ترس زندگی نکرده، ولی در این میان تجربه ی زن ها از ترس رو هیچ مردی تجربه نکرده . زن ها ترسوتر از مردها نیستند، اما اونها زودتر و بیشتر از مردها یاد می گیرند که باید بترسند. این ترس به دنیای تک جنسیتی کمک می کنه که زن ها راحت تر قابل کنترل باشند. همه ی آدم ها در ترس زن ها به وجهی منتفع می شوند و عموماً زن ها از بچه گی ترسیدن رو یاد می گیرند و با وحشت مرگ، خاطره ی یک عمر ترسیدنشون رو به اتمام می رسونن. تجربه ی زن های جوان امروزِ ایران می تونه مُبین این باشه که ترس چطور نقش یک ابزار کلیدی به عنوان المان تربیتی ایشان را ایفا کرده است. نسل قبل از این هم از خیلی چیزها می ترسید و همین طور نسل های بعدی هم از موارد جدیدتری خواهند ترسید و شاید بتوان اینگونه بیان کرد که گویی، ترس هر چه قدر قوی تر باشد، زن ها، زن تر می شوند و این قانون هراس مستمری هست که هماره همراه زنان وجود داره. البته این گونه ترس، متفاوت با ترس از حیوانات وحشی و دزد و ... هستش و این گونه از هراس ها، صرفاً به خاطر زن بودن تجربه می شن. به عنوان مثال، ترس از باکرگی که شاید از جمله اولین ترس هایی هست که عموم زنهای ما به طور مستقیم و یا غیر مستقیم اون رو تجربه می کنند و در دوران کودکی تذکراتی مانند، نرفتن بالای دختر، نپریدن از جای بلند، دوچرخه سواری و دکتربازی نکردن، اولین کلماتی هستند که یک زن رو با این ترس آشنا می کنند. یک زن هر چقدر هم که برای درک مقوله ی باکرگی بچه باشد، باز به این فکر می کنه که رازی در بدنش هست که نباید حرکتی اون رو فاش کنه و از بین ببره و به همین دلیل به جای اینگونه موارد فوق الذکر به سراغ بازی هایی مانند خاله بازی و ... میره. بعد از کودکی، مرحله ی  ترس نهادینه در مدرسه و نظام حاکم بر اون شکل می گیره که در قالب ترس از اولین نشانه های قرتی بازی هستش. پایین کشیدن شلوار پاچه سیاه در مدرسه برای دیدن نشدن جوراب سفید از زیر کفش کیکرز از نمونه های این ترس بوده و شاید در قالبی جدید هنوز حضور فعالی در میان دختران دانش آموز داشته باشه. بعد از آن با رشد اندام ها، ترس های تازه ای هم جوونه می زنه و کم کم در پچ پچه های دخترانه، موضوع اون "پاره شدنی" واکاوی می شه و ترسی به مراتب بیش از قبل شکل می گیره و مراقبت ویژه ای رو طلب می کنه. در عین حال، ترس های جدیدی هم به مرور زمان پدید می آن که شاید اثراتش سن و سال خاصی رو مد نظر نداشته باشه. از نمونه ی این ترس ها می شه به ترس از گناه اشاره کرد و خصوصاً زنان رو هدف خود داره و زن به عنوان گناه کار همیشگی در طلب بخششی، هر چند اندک، همچنان ترس از گناه رو تجربه می کنه. از یک سنی وقت اون می رسه که همه بفهمند آیا این زن، خانه دار و بچه دار خوبی هست یا نه و اگر نیست همه از جمله خود او باید بترسد که مبادا نتونن ازدواج کنن و پیش تعریف همسر شدن و مادر شدن رو تجربه کنن. این ترس ها به مرور زمان مانند اعضای بدن همراه هستند و خیلی اوقات حتی کسی  متوجه آن هم نمی شود که چقدر این قبیل ترس ها روزمره شده. از بچه گی به یک زن گفته می شود باید خوشگل باشه تا خواستگار پیدا کنه و در عین حال تا یک سنی از ایجاد این زیبایی منع می شده و این تناقض ساختاری هم رویه ای هست که بیشتر به موجودیت این ترس کمک می کنه و شاید بتوان اینگونه بیان کرد که با همراه داشتن همیشگی کیف لوازم آرایشی و حفظ اندام متناسب برای لذت از زیبایی، بیشتر به خاطر لذت از نترسیدن هستش و وقتی زیبایی حس می شه که احساس خوب بودن و عدم نیاز به ترسیدن با یک زن همراه می شه. این ترس البته منجر به خوشبختی بسیاری خواهد شد که شامل: کمربند لاغری فروش ها، لوازم آرایشی فروش ها، از حلزون کرم ضد چروک درست کن ها، طرفداران همه ی ایدئولوژهای جهان و ... می شه. زنان بدین تفسیر، از ترس زشت و چروک بودن، از ترس مادر بد بودن و از ترس زن بد بودن زن میشوند. 




   

۱۳۹۱ بهمن ۷, شنبه

هراس (3)


شاید موضوع جذابی که بتوان در این نوشته در پیروی از بلاگ های قبل مورد مطالعه قرار داد، بررسی فرآیند تولید هراس و کارکردهای اجتماعی آن در داخل ایران است.  برای من چندی پیش نکته ای در تیتر یک روزنامه ی کثیرالانتشار در ایران قابل توجه بود و آن اینکه "سه مرد و یک افغانی به یک دختر جوان تجاوز کردند". زمانی که این تیتر رو دیدم این نکته برام عجیب بود که مگه افغان بودن یک جنسیت جدید هستش!؟ و خب اون فرد افغان مگر مرد نبوده!؟
ماجرا ظاهراً بدین گونه هست که امروز در ایران یک نیاز شدیدی به ایجاد هراس و یا بهتر بگم بیگانه هراسی (Xenophobia) وجود داره که لزوماً به سیاست های کلان مربوط می شه. این فضای بیگانه هراسی و در این مورد افغان هراسی می بایست وجود داشته باشه و علیرغم اینکه این مردمان سالیان سال در کنار ما زحمت کشیده و کار کرده و همسان با ما زندگی می کنند، این رویه به عرصه ی کلان سیاست یاری می ده که هر زمان که خواست بتونه با این مهاجران برخورد کنه و حتی عوام رو هم تهییج کنه که بر علیه این مهاجران بی پناه خشونت به خرج بدهند و به همین جهت خیلی راحت و بی دغدغه در یک رسانه ی عمومی، این هراس رو از یک بیگانه ایجاد می کنند. شاید اینجا طرح بحث اشتراکات تاریخی میان ایرانیان و افغان ها محلی از اعراب نداشته باشه، ولی قلمداد کردن افغان ها به عنوان بیگانه لزوماً منعکس کننده ی، طرز فکر نویسنده ی این سطور نیست. به همین ترتیب شاید کمتر صفحه ی حوادثی رو می شه در روزنامه های ایران پیدا کرد که اشاره ی به بزه کاری یک افغان نکرده باشه. مگر ما در مورد بقیه ی افراد از این روش استفاده می کنیم که مثلاً بگوییم یک ترک، کرد، لر، عرب یا عجم دست به تجاوز زد که در این مورد در مورد افغان ها مستثنی شده و خب هیچ موردی نیست که آدم بر بخوره به خبری که قومیت و یا ملیت یک فرد رو در مقابل جرمی که مرتکب شده برجسته بکنند.
در بخشی دیگر موضوعی که مورد توجه من بود، خبر تجاوز دست جمعی بود که در یک میهمانی خانوادگی در اصفهان رخ داده بود و اینکه این روزها خبر تجاوز به عنوان یک خبر روزمره در رسانه های خبری کار می شود و عموماً در همه ی نشریات می توان از این جمله اخبار رو مشاهده و پیگیری کرد. به خاطر دارم این خبر رو زمانی که در ایران بودم روزنامه ی جام جم یک ویژه نامه ای را منتشر می کرد به نام "تپش" که یک لایه ای میان روزنامه ای شانزده صفحه ای بود که چهارشنبه ها منتشر می شد و شاید بهتر بود که اون رو "تجاوزنامه" می نامیدند و خب خبرهای بفروشی هم بود و شاید یکی از پر خواننده ترین روزنامه های صبح بود، دیده بودم. اما نکاتی که دراین مورد جالب بود، رسانه ای کردن گسترده ی این اخبار و در مورد فوق اصرار زیاد بر بیان اینکه این اتفاق در یک "میهمانی" افتاده که و چون یک میهمانی بوده در باغ بوده و خارج از شهر و مختلط، این افراد امنیت نداشته اند و این تجاوز رخ داده. بدون اینکه بخوام بگم  اینها عده ای افراد رو می فرستند جایی که این قبیل کارها رو انجام بدن، اما با این مکانیزم یک هراس اجتماعی رو پدید می آورند و این موج می تونه بهانه ای بشه برای اینکه توجیه کنند که چرا ما نیاز به امنیت و پلیس و گشت و ... داریم و حال آنکه دقیقاً همین این امنیت ایجادکنندگان همان مواردی هستند که احساس امنیت را از ما می گیرند. به هر حال طرح این موارد کارکرد اجتماعی داره و در کنار بیگانه هراسی اینگونه هراس به ما دیکته می کنه که من نوعی باید بپذیرم که هر روز سر هر کوچه ای چه ببینم و آرام از کنارش عبور کنم.



البته این لزوماً یک وضعیت داخلی برای ایران نیست و در جامعه شناسی و مطالعات فرهنگی ما یک تئوری داریم به نام "تئوری هراس اخلاقی" که یک پدیده ی جهانی هست که در دوره های مختلف در کشورهای اروپایی و امریکایی اتفاق افتاده. این تئوری به وضوح بیان می کنه که چگونه سیستم، یک جریان و موجی را بوجود میاره و از یک گروه های حاشیه ای و اقلیت ها یک هراس اخلاقی پدید میاره، یعنی با دست گذاشتن روی یک پدیده ی خاص که جامعه روی آن حساسیت داره، سرکوب این گروه ها رو توجیه می کنه و بدین تفسیر، یک پروسه ی رسانه ای کلید می خوره و از این افراد به عنوان " شیاطین قوم" یاد می شه و بعد با توجیه اینکه همه در پی از بین بردن و سرکوب این پدیده هستند، این پروسه پیگیری میشه و از این موارد می تونیم به مورد " پانک ها " در اروپا اشاره کرد و یا موردی که در دوران نوجوانی من در ایران بوجود آمد در مورد ویدئو بود که در دهه شصت و هفتاد، یک هراس اخلاقی از ویدئو به عنوان عامل فساد اخلاقی و موجب اضمحلال خانواده ایجاد شد. به عنوان مثال در نشریه ای که توسط سازمان کمیته ی آن زمان منتشر می شد، ذکر کرده بود که مثلاً ما رفتیم و فلان گروه اشرار رو دستگیر کردیم که در مخفی گاه این اشرار 250 کیلو هروئین و 100 کیلو تریاک و 30 فقره بافور و "دو دستگاه ویدئو!" یافت شد. خب این مصادیق امروزه در مورد ماهواره مورد وثوق ایده لوگ های این هراس اخلاقی قرار گرفته و با توجه به تاریخچه ی ویدئو می توان گفت : این نیز بگذرد...!
اما اگر بخواهیم از منظر اقتصادی به این پدیده ی هراس نگاه کنیم، می توان گفت که صنایع پول سازی هم در کنار این هراس ما بوجود آمده اند که شایان توجه هستند. به عنوان مثل همین محصول "دزدگیر" که امروزه تقریباً همه ماشین ها از آن استفاده می کنند از نمونه ی این صنایع هست و یا نمونه هایی مثل دوربین های مدار بسته و غیره ... اما از همه این ها مهمتردر بخش پول ساز آن در پزشکی صنعتی هست که می توان به مواردی مانند ترس از پیری ( کرم های دور چشم و ... ) ، ترس از چاقی و زشت شدن ( لوازم آرایشی و عمل های زیبایی و کمربندها و پکیج های لاغری و ...)، ترس از نداشتن ارتباطات جنسی مطلوب ( داروهای افزایش دهنده ی میل جنسی و ...) ، ترس از مورد توجه نبودن ( پروتز کردن باسن و سینه و گونه و ...) و موارد مختلفی که این هراس ها تبدیل به منبع درآمدزایی کلانی شده است. یکی از جالب ترین موارد برای خود من "امگا 3" بود که من نمی دونم چه کسی رفت و این امگا 3 رو کشف کرد و به فواید زائدالوصف آن پی برد و به گونه ای کار تبلیغاتی هراس انگیز بر روی آن شد که مخاطب احساس می کرد که اگر این قرص های امگا 3 را مصرف نکند، اگر فردای آن روز نمیرد، پس فرداش یقیناً بدرود حیات خواهد گفت و به هر حال تخم مرغ ها و چیپس های حاوی امگا 3 می تواند قویاً جلوی حملات قلبی و فراموشی را بگیرد.
همه ی این موارد بیان می کنه که ترس داره بین ما و واقعیت، بین ما و زندگی، بین ما و دیگری، بین ما و طبیعت و بین ما و همه ی چیزهایی که باید باهاش دربیامیزیم دیواری می سازه که هر روز به قطر این دیوار افزوده می شه. این دیوار ذهنی من رو یاد فیلم "پاپیون" با بازی زیبای استیو مک کوئین می ندازه که در نقش پاپیون ایفای نقش کرد و روایت یک زندانی بود که در مستعمرات فرانسه در زندان بود و هماره در پی تلاش برای رهایی از این زندان بود. در جایی از این فیلم، پاپیون رو به زندان انفرادی منتقل کردند و به علت اینکه حاضر نشده بود که دوستی رو بفروشه به شش ماه انفرادی محکوم کرده بودند. این زندان انفرادی مشتمل بر فضای کوچکی بود که در کل 6 قدم بود و پاپیون هر روز از دیوار انتهایی تا درب این انفرادی رو با شش قدم طی می کرد و می شمرد: یک ، دو ، سه ، چهار، پنج و شش  و یک دیوار بود و باز برمیگشت. وقتی که این زمان طی می شه و درب رو باز می کنن که به بند عمومی برگرده، شما شاهد یک سالن خاکستری رنگ و با نور کم هستید که هیچ کس در آن نیست و پاپیون از درب عبور می کنه و باز قدم برمیداره: یک، دو، سه، چهار، پنج، شش ... و اینبار جلوی او دیواری نیست و می تونه قدم هفتم رو برداره، اما می ایسته و انگار شهامت برداشتن قدم هفتم رو نداره و ذهنش به همون شش قدم عادت کرده و زمانی که قدم هفتم رو برمیداره، با صورت به زمین می خوره. به عبارت دیگر، تمثیلی که اینگونه بیان شد مبین این هست که عموماً ما با دیوار ذهنی ای مواجه هستیم که یک جایی باهاش برخورد می کنیم و می ایستیم. شاید بشه بزه کاری رو هم در این حیطه مورد بررسی قرار داد. در واقع بزه کار هم دقیقاً به همین عنوان می آید و نظم موجود و دیکته شده رو دچار تشویش می کنه. اگر بخواهیم در مقیاس کلان به این موضوع نگاه کنیم، به نظر من "اسپارتاکوس" بزرگترین بزه کار تاریخ هستش، چرا که نظم موجود زمان خودش که مبتنی بر برده داری بود رو بهم زد و از دیواری که ذهن یک برده نمی بایست از آن عبور می کرد رو شکست و گذر کرد.
اگر بخواهیم جدی تر به این مفاهیم نگاه کنیم، شاید بشه اینطور بیان کرد که این بحث هراس و دیوار در واقع یک جور ایجاد وحشت از تغییر در نظم موجود هست و فرد در این ساختار با کارکرد این هراس به نظم موجود تن می ده و اعتراضی نمی کنه. در واقع از یک زمانی، هراس به یک کالا بدل شد و به شکل های متفاوتی تبدیل شد و یکی از اونها ایجاد دیوارها ، هراس ها و حصارهای بشر هستش که می توان گفت این بزرگترین فتح الفتوح نظم موجود هستش و انسان در این لایه دیگه جرات فکر کردن به تغییر رو از دست میده. در عین حال با نهادینه شدن این هراس در میان آدمیان، تئوری پردازانی هم پیدا می شوند و به جا افتادن آن کمک می کنند و با طرح مباحثی مانند پایان تاریخ و غیره و ذلک این هراس رو در حوزه ی اندیشه هم وارد می کنند، ولی آیا انسان خردمند عصر پسامدرن جرات این رو پیدا نخواهد کرد که دیوار رو بشکنه!؟ آیا ما می تونیم اون قدم هفتم رو برداریم و یا ما هم با صورت می خوریم زمین!؟.... ادامه دارد

 






۱۳۹۱ بهمن ۴, چهارشنبه

هراس (2)



مثل فروشگاهی پر از اجناس لوکس و تمیز که هر بار به سمت هر طبقه ای میریم باز هم با ترس، تاریخ انقضای هر خوراکی رو چک می کنیم. شاید در بدو ورود به فروشگاه با انتخاب های زیادی روبرو هستیم اما طبقه ها فاصله ی میان ما و انتخاب های اصلی را همین طور هی بیشتر و بیشتر می کنن تا جایی که دیگه به زندگی در همون فروشگاه تن می دیم.






در بلاگ قبلی از ترسی گفتیم که دیوارها رو می سازه. اما همه ی ترس ها لزوماً به بالا بردن این دیوار و خراب کردنش منتهی نمی شه . ترس از ناشناخته ای پشت این دیوار هم هست و روبرو شدن با آن روی دیگر این سکه ست و این ترس ها تا جایی که جرات روبرویی با ناشناخته ی پشت دیوار رو پیدا کنیم، ادامه پیدا می کنه. ترس امروز از دیوار محکم و ایستاده ای نیست که برای فروریختنش نیاز به ابزار داشتیم. در واقع ابزار رو به دست آوردیم برای شکستن دیواری که می شکست، اما امروز حتی ابزارها هم کارساز نیستند چون این دیوار نه استوار و محکم و شکننده، بلکه بسیار نرم و منعطف هستش و با هر بار حمله برای از بین بردنش، فقط شکلش عوض می شه و حتی سعی می کنه مامنی باشه برای ترس های بیرون و پشت دیوار، ولی در واقع این ما هستیم که یک قسمتی از دیوار شده ایم. 
محمد مالجو، اقتصاد دان خلاق ایرانی، بحثی رو مطرح می کنه در مورد سه ناکالا که امروزه به کالا تبدیل شده اند. طبیعت ، پول و کار انسان. این موارد سه ناکالا هستند که در نظم موجود به کالا تبدیل شده اند و به تعریفی دیگر کالاانگاری می شوند. بحث طبیعت و پول که حدیث مفصل خود رو داره، اما آن بخشی که به این نوشته مربوط می شه، بحث کار و در تلفیق با هراس، مبحث هراس از بیکاری رو مطرح می کنه. کالا شدن کار انسان می تونه تبعات مشخصی داشته باشد که امروزه گریبان گیر همه ی افراد است. فرق این کالا (کار انسان) با پفک نمکی بسیار زیاد است. نخست در توضیح اینکه چرا کار کالاست، می شه اینطور گفت که اگر مفروض بگیریم که صبح فردی به سر کار می ره و شب از کار برمیگرده، یک دستمزدی رو دریافت می کنه، پس حتماً چیزی رو برده و به فروش رسونده و شب برایش دستمزدی دریافت کرده. این چیز یا همان کالایی که فروخته شده ، همون کاره. اما این کالا یک فرق اساسی و جدی با کالاهای دیگر مثل پفک داره. اگر پفک رو کسی نخره ، به جایی بر نمی خوره و خب پفکه دیگه نخریدی و نخوردی ، چون خوشت نیومده. ولی اگر کسی نتونه کارش رو بفروشه  و کسی خریدارش نباشه، یک سری تبعات در پی داره، مثل اینکه ممکنه فرد مشکل اجاره ی خونه پیدا می کنه و یا مشکل تغذیه خواهد داشت و لزوماً نوع تغذیه به درآمد فرد بستگی داره. یا اینکه تحصیل فرزندت هم دچار معضل میشه و یا به لحاظ بهداشتی  اینکه تا کجا تحمل باید کرد و بعد به دکتر مراجعه کرد. در کنار اینها وقتی فرد بیکار هست ، با فوج قضاوت های خانواده و آشنایان و دوستان مواجه میشه که این بیکاری نتیجه ی بی عرضگی و بی همتی خود اوست و خب طبیعتاً این افراد هیچ تحلیلی از سیاست و اقتصاد در جریان ندارند و به آمار بیکاری و نتایج سیاست های تعدیل ساختاری را که مثلاً در شیلی هم نتیجه ی مشابه داشت، کاری ندارند. پس مسئله ی بیکاری یک روی این داستان هستش و حالا بعد از اینکه شغلی هم پیدا می شود، ترس از دست دادن کار یا همون هراس از بیکاری، برای فرد یک سری ویژگی ها رو رقم می زنه. کارل مارکس در جایی اشاره ی جالبی به "ارتش بیکاران" داره و این هراس از بیکاری که در این ارتش موجودیت عینی داره و این مشمول هر زمانی می شه، چه زمانی که سرمایه داری در اوج دوران رونق قرار داره یا در دوران رکود. همیشه یک درصدی از بیکاران ، حالا کمی بالا و پایین وجود داره ، اما وجود همین درصد بیکاری ، کارکرد مشخصی داره و اون کارکرد همین هراس از بیکاری هستش و فردی که اشتغال داره ، دائماً در هراس از دست دادن کار و عضو شدن به این ارتش بیکاران هست . خود این هراس رهیافت های مشخصی رو برای سرمایه داری به ارمغان میاره و مهمترینش اینکه ، می تونه از طریق کارکرد این هراس، دستمزدها رو کنترل کنه و با این روش دستمزد فرد همیشه پایین نگه داشته می شه و هیچ اعتراضی هم رخ نمی ده، چرا که امکان از دست دادن کار همیشه وجود داره و موضوع بعدی بحث تشکل یابی هست که ممکنه افرادی ماه ها حقوقی دریافت نمی کنند ، اما این هراس مانع می شه که تشکل و یا سندیکای حافظ منافعی رو داشته باشند که اعتراضی رو سازماندهی کنه و خب این افراد در ته ذهنشون به این فکر می کنند که بهتره همین آب باریکه رو هم از دست ندیم.
امروزه در مواردی متعددی در جهان مدرن هم پیش میاد که قراردادهای افراد به صورت سفید امضا هست و کارگران برای از دست ندادن موقعیت کاری هم که شده ، حتی در صورت آگاهی از حقوق قانونی ، شکایتی در این موارد ندارند. 


  
 در هر صورت این مواردی که تا اینجا طرح شد، موضوعاتی بود در حیطه ی اقتصاد داخلی بود، اما بحث دیگری هم هست که در مقیاس کلان تری اتفاق میوفته و شاید بشه اون رو " اقتصاد سیاسی هراس" نامید. در واقع سرمایه داری و اگر بخواهیم مثال عینی تری بیاریم، ایالات متحده به عنوان نماد برجسته ش ، وقتی می خواد به کشورهای مختلف حمله کنه ، معمولاً روی یک محور دست می گذاره.و اون محور، مسئله ی حقوق بشر هستش و با اتکا به این ادعا که در فلان جا حقوق بشر وجود نداره و فشاری رو بر کشورها میاره که اگر با اون کشور ارتباطی داشته باشه با مکانیزم های خودش و اگر هم نداشته باشه با ایجاد پروپاگانداها بتونه جوسازی لازم رو انجام بده. ولی مسئله مهم اینجاست که سیاست مدار امریکایی نمی تونه مالیات دهنده ی داخلی رو توجیه کنه که مثلاً برای حقوق بشر باید به افغانستان حمله کرد و خب یک شهروند امریکایی می گه به من چه ربطی داره که من مالیات بدم و افغانستان حقوق بشر داشته باشه. 
خب در این موارد سیاست های سرمایه داری بر ایجاد " بیگانه هراسی " بنا می شه و یک چیزی شبیه طالبان رو بوجود میاره و بعد از آن به بزرگنمایی اون می پردازه و یک سری امکانات رو بهش میده. از طرف دیگه یک موج اسلام هراسی رو در سطح جهانی نهادینه می کنه و خب نتیجه می شه که اجازه ی گرفتن دو برج رو منهتن به این نیروی خودساخته می ده و از طرفی اجازه ی اشغال دو کشور هم از آنِ خودش می کنه و با استفاده از مدیا به این جریان دامن می زنه که دیدید اگر ما نریم اون میاد و حمله می کنه به ما و اینها بنیادگراهایی هستند که در پی نابود کردن دمکراسی و ... هستند. 
اما خب باید به این نکته توجه داشت که این موضوع دو طرفه هم هست. یعنی همونقدر که از طرف غرب اسلام هراسی و طالبان هراسی وجود داره از این سمت هم غرب هراسی و دمکراسی از نوع غربی و ... وجود داره . در واقع "راست " به "راست" وام می ده و این برای اون توجیه می سازه و اون برای این.  به عنوان یک نمونه ی کوچک ،وقتی غرب میاد ایران هراسی رو در منطقه راه می اندازه ، بازار فروش سلاحش به شدت گرم می شه ، مانند زمانی که جنگ سی و سه روزه ی حزب الله لبنان و اسرائیل پیش اومد، فروش سلاح امریکا به شدت رشد پیدا کرد و این هراس ها در واقع برای فروش بیشتر سلاح بود که گاهی ارقامی مانند 50 میلیارد دلار رو به خودش اختصاص می داد. هر چند این موضوع بخشی از یک کارکرد کلی ایجاد هراس هست و نمی شه موضوع رو فقط به این مهم تقلیل داد و نادیده گرفت .... ادامه دارد.  

۱۳۹۱ بهمن ۱, یکشنبه

هراس (1)


هراس مجموعه ای نوشته های کوچک است برای به تقریر درآوردنِ دیوارهایی که بواسطه ی ترس ساخته می شوند. این دیوارها زندگی روزمره ی ما را تشکیل می دهند و مانند دیوار برلین میان ما و ما قرار می گیرند. نوشتن هر بخش به مقتضای زمانی و شرایط نویسنده مرتبط است و قصد او خوانده شدن بخش هایِ کوچکی است در این جهان پرسرعت که مُصَدعِ اوقات پراسترس کسی نشود. اما فراموش نکنید که همیشه کسانی که بیرون ایستاده اند من و شما را به هرج و مرج متهم می کنند.



نمی توان از ترس حرف زد ولی از دیواری که تک تک آجرهاش از واهمه های نه فقط یک نفر هست حرف نزد. شاید ایده ای این ترس برای اولین بار در متن ترانه های "پینک فلوید" توجه من رو به خودش جلب کرد. همه ی ما تنها آجری دیگر برای ساخته شدن این دیوار هستیم و شاید اینگونه تربیت می شویم. اگر زمان این رو داشته باشیم تا به کتاب " مراقبت و تنبیه" میشل فوکو سری بزنیم و یا مروری بر "گفتمان هژمونیک" آنتونیو گرامشی داشته باشیم، می توان دریافت که چطور ما طی سال های سال تربیت شده ایم که نظم موجود رو بپذیریم و کسانی که خارج از این نظم موجود عمل می کنند رو به عنوان بزه کار بشناسیم. اما هیچ وقت مجالی به خودمون ندادیم تا نظم ساختاری موجود رو تحلیل کنیم.
چند روز پیش تصادفاً به گفتگویی با "راجر واترز" خواننده ی گروه پینک فلوید ( که قویاً مورد وثوق نویسنده ی این سطور است) برخوردم که سال ها پیش ترانه ی "دیوار" رو ساخته و خوانده بود و اذهان زیادی رو به چالش کشیده و هم چنان می کشد. این حرف ها، گفته های جوان سی و شش ساله ای نبود که دیواری رو برای میلیون ها آدم ساخت و از هم پاشوند، بلکه صحبت های مرد جا افتاده ی پنجاه و هشت ساله ای بود که هنوز دیوارهایی رو توی ذهنش داره. او می گفت: " اخیراً وقتی به اتفاقات گذشته فکر می کنم، به نظرم هنوز می شه این سوال رو پرسید که آیا تکنولوژیِ ارتباطات و فرهنگ، آیا به ما کمک می کنه که همدیگر رو درک کنیم و به هم نزدیک بشیم!؟ یا وسیله ای هست که ما رو از هم جدا می کنه ؟ ". در ادامه توضیح داد که :" در جهانی پر ازشبکه های ارتباطی چه مقدار از ترس های ما با زمانی که شروع شکل گیری آلبوم دیوار بود، ارتباط داره؟". یقیناً ترسی که او ازش یاد می کرد، ترسهایی مانند : ترس از دیگران، شرم، نگاه جنسیتی، کلیسا و نژاد پرستی و ... بود و شاید شکل و فقط شکل ترسیدن از این مفاهیم کمی تفاوت کرده باشه، اما بعد از بیست و دو سال از ساخته شدن این آلبوم، این ترس ها هنوز در ذهن هزاران نفر به قوت خود باقیست. شاید حضور همیشگی این ترس ها، دلیلی برای پایایی این دیوار و هم چنین دلیلی برای دوباره و دوباره فروریختن آن باشه. در واقع این ترس ها برای یک نفر خاص و یک جغرافیای مشخص نیست، اما می تونه در جوامع گوناگون شکل های مختلفی پیدا کنه. درست مثل افسانه ی شهر طاعون گرفته که همه رو دربر می گیره و تمامی ارزش ها رو نابود می کنه. در این میان رفتارهایی که تا دیروز غیرمعمول و نامانوس بودند ، حالا بواسطه هراس این طاعون خیلی منطقی و معقول جلوه می کنند. باید بگم که به این دلیل مثال طاعون رو بیان می کنم که چیز دیگری هم در طاعون هست که ترس رو شبیه اون می کنه و اون اینکه بیماری طاعون به گونه ای هست که تا وقتی کامل دچارش نشی خودش رو نشون نمی ده. طاعون بیماریی نیست که به خاطر مصرف چیزی و یا ویژگی خاصی در زندگی ، دچارش بشی. مثلاً مانند نقرس نیست که به خاطر زیاده روی در مصرف گوشت قرمز پدید بیاد یا مثل تنگی نفس که به خاطر کشیدن سیگار و یا زندگی و کار تو محیط آلوده بوجود بیاد. در عین حال مربوط به هیچ شرایط و طبقه ی خاصی هم نیست و وقتی حضور پیدا می کنه ، همه رو در بر می گیره. ترس هم در واقع چیزی شبیه به همین طاعونه که مانند هیولای چند سری هست که با بریدن هر سر ، سرهای جدیدی پدید میاد و فرار از هر ترس به محیط به ظاهر امنی، ما رو وارد فرازهای هزارتویِ جدیدی مملوه از ترس های جدید می کنه...  ادامه دارد.


 




۱۳۹۱ دی ۳, یکشنبه

مرثیه ی سایه

 روزگارا قصد ایمانم مکن
زآنچه می گویم پشیمانم مکن
کبریای خوبی از خوبان مگیر
فضل محبوبی ز محبوبان مگیر
گم مکن از راه پیشاهنگ را
دور دار از نام مردان ننگ را
گر بدی گیرد جهان را سربه‌سر
از دلم امید خوبی را مبر
چون ترازویم به سنجش آوری
سنگِ سودم را منه در داوری
چون که هنگام نثار آید مرا
حبّ ذاتم را مکن فرمانروا
گر دروغی بر من آرد کاستی
کج مکن راه مرا از راستی
پای اگر فرسودم و جان کاستم
آنچنان رفتم که خود می خواستم
هر چه گفتم جملگی از عشق خاست
جز حدیث عشق گفتن دل نخواست
حشمت این عشق از فرزانگی ست
عشق بی فرزانگی دیوانگی ست
دل چو با عشق و خرد همره شود
دست نومیدی از او کوته شود
گر درین راه طلب دستم تهی است
عشق من پیش خرد شرمنده نیست
روی اگر با خون دل آراستم
رونق بازار او می خواستم
ره سپردم در نشیب و در فراز
پای هشتم بر سرِ آز و نیاز
سر به سودایی نیاوردم فرود
گرچه دست آرزو کوته نبود
آن قَدَر از خواهش دل سوختم
تا چنین بی خواهشی آموختم
هر چه با من بود و از من بود نیست
دست و دل تنگ است و آغوشم تهی است
صبرِ تلخم گر بر و باری نداد
هرگزم اندوه نومیدی مباد
پاره پاره از تن خود می بُرم
آبی از خون دل خود می خورم
من در این بازی چه بردم؟ باختم
داشتم لعل دلی، انداختم
باختم، اما همی بُرد من است
بازیی زین دست در خوردِ من است
زندگانی چیست؟ پُر بالا و پست
راست همچون سرگذشت یوسف است
از دو پیراهن بلا آمد پدید
راحت از پیراهنِ سوم رسید
گر چنین خون می رود از گُرده ام
دشنه ی دشنام دشمن خورده ام

سرو بالایی که می بالید راست
روزگار کجروش خم کرد و کاست
وه چه سروی، با چه زیبی و فری
سروی از نازک دلی نیلوفری
ای که چون خورشید بودی با شکوه
در غروب تو چه غمناک است کوه
برگذشتی عمری از بالا و پست
تا چنین پیرانه سر رفتی ز دست
خوشه خوشه گرد کردی، ای شگفت
رهزنت ناگه سرِ خرمن گرفت
توبه کردی زآنچه گفتی ای حکیم
این حدیثی دردناک است از قدیم
توبه کردی گر چه می دانی یقین
گفته و ناگفته می گردد زمین
تائبی گر ز آن که جامی زد به سنگ
توبه فرما را فزون تر باد ننگ
شبچراغی چون تو رشک آفتاب
چون شکستندت چنین خوار و خراب؟
چون تویی دیگر کجا آید به دست
بشکند دستی که این گوهر شکست
کاشکی خود مرده بودی پیش ازین
تا نمی مردی چنین ای نازنین!
شوم بختی بین خدایا این منم
کآرزوی مرگ یاران می کنم
آن که از جان دوست تر می دارمش
با زبان تلخ می آزارمش
گرچه او خود زین ستم دلخونتر است
رنج او از رنج من افزونتر است
آتشی مُرد و سرا پُر دود شد
ما زیان دیدیم و او نابود شد
آتشی خاموش شد در محبسی
درد آتش را چه می داند کسی
او جهانی بود اندر خود نهان
چند و چون خویش به داند جهان
بس که نقش آرزو در جان گرفت
خود جهان آرزو گشت آن شگفت
آن جهان خوبی و خیر بشر
آن جهان خالی از آزار و شر
خلقت او خود خطا بود از نخست
شیشه کی ماند به سنگستان درست؟
جان نازآیین آن آیینه رنگ
چون کند با سیلی این سیل سنگ؟
از شکست او که خواهد طرف بست؟
تنگی دست جهان است این شکست

پیش روی ما گذشت این ماجرا
این کری تا چند، این کوری چرا؟
ناجوانمردا که بر اندام مرد
زخمها را دید و فریادی نکرد
پیر دانا از پسِ هفتاد سال
از چه افسونش چنین افتاد حال؟
سینه می بینید و زخم خون فشان
چون نمی بینید از خنجر نشان؟
بنگرید ای خام جوشان بنگرید
این چنین چون خوابگردان مگذرید
آه اگر این خواب افسون بگسلد
از ندامت خارها در جان خلد
چشمهاتان باز خواهد شد ز خواب
سر فرو افکنده از شرم جواب
آن چه بود؟ آن دوست دشمن داشتن
سینه ها از کینه ها انباشتن
آن چه بود؟ آن جنگ و خونها ریختن
آن زدن، آن کشتن، آن آویختن
پرسشی کان هست همچون دشنه تیز
پاسخی دارد همه خونابه ریز
آن همه فریاد آزادی زدید
فرصتی افتاد و زندانبان شدید
آن که او امروز در بند شماست
در غم فردای فرزند شماست
راه می جستید و در خود گم شدید
مردمید، اما چه نامردم شدید
کجروان با راستان در کینه اند
زشت رویان دشمن آیینه اند
آی آدمها این صدای قرن ماست
این صدا از وحشت غرق شماست
دیده در گرداب کی وا می کنید؟
وه که غرق خود تماشا می کنید

هوشنگ ابتهاج (سایه)

۱۳۹۱ آذر ۲۴, جمعه

مانیفست احساسی - سیاسی

گاهی هر کسی از روزگارش نومید می شود و شروع به گفتن یا نوشتن می کند تا آخرین بارقه های بودنش را در کلامی یا قلمی بازنمایی کند و همین احساس پایان ناپذیری می دهد. اعتراض شاید موجب رنجش خاطر شود اما به زعم من شرف دارد به سکوت منفعلی که آدمیان را فرا گرفته است. پیش از این شاید این گونه نوشته ها را بر برگ کاغذی می انگاشتند و شاید هیچ گاه آن برگ خوانده نمی شد، اما امروز بر جایی می توان نوشت که می شود خوانده شود، اما شاید باز نه ... 
شاید در این آینه دوده ی سیاه ذهن من به چشم بخورد و خواندن آن را به پس مانده های شکلاتی و چریک های فدایی فیس بوک توصیه نمی کنم. چنانچه پس از خواندن این نوشته احساس کردید به شما توهین شده است، من به هدف خود رسیده ام، بنابراین لطفاً مخالفت و نظرات خود را نسبت به آن با من در میان مگذارید، که عملی دشمن شاد کن خواهد بود. 
دشمن منم، دشمن خود توئی، دشمن ما همه ایم ...
اینگونه نوشتار از سخت ترین تجربیات روزگار مرده شورسان ماست که برترین جهادهاست ... جهاد نفس ... آنهم تنها ... میان مرغان ماهی خوار... 

در این نبرد شما جز خودتان به یک یا چند اَبَر برچسب نیاز دارید. به یاد داشته باشید که از تاریخ تا گاندی و از دوبوآر تا خیابان، همه چیز چماقی در دست هویت شماست تا مرزهایتان را بگسترید. نجّار پیامبران زیردستی چون حمید دبّاشی و رامین جهانبگلو، این چماق ها را از قبل برایتان خوش تراشیده اند. 
کاراکتر پدر زیبنده ی نقش اول نمایش مبارزه نیست آقای چپ !
پایان کظم غیظ

جانوران بسیاری برای تعیین مرزهای قلمرو خود، گوشه و کنار آن ادرار می کنند. درنگتان مباد بر هر درخت و اندیشه و حقیقتی، لکّه ای از خود بنشانید. شکارچیان موفق گروهی به طعمه حمله می برند. قبیله ای برای خود دست و پا کنید یا با حفظ سمت به عضویت چندین قبیله درآیید. رئیس ها می آیند و می روند، اما قبیله به دو چیز ماندنی ست : مناسک و اوراد 
در آیین ها و رقص های معنوی تان به گرد چیزهای مختلفی حلقه بزنید . روزنامه، قلم، کتاب، اَپل، داس و چکش، چیز تروفو، بدن زن، دیالکتیک، بازار آزاد، صندوق رای و بیرون حلقه زیر لب اورادتان را زمزمه کنید.  اما در این عبادت چنان غرق نشوید که خشک مغز به نظر برسید. متعهد باشید، اما خود را اسیر قبیله نشان ندهید. زیاد کول (cool) نیست .... کول باشید!
تولد آدم های ندیده و نشناخته را تبریک بگویید و سر به سرشان بگذارید ... اوجی گوجی ترول ... مملکته داریم!؟ ... په نه په ...
ما در دهکده ای جهانی زندگی می کنیم و در این ده شما آزادید که خود را مانند صمد آقا یا باقرزاده، هر کدام که می پسندید، بیارایید. کول بودن کافی نیست ... احساساتی باشید!
عاشق شوید .... عاااشق برف .... عاااااشق توووووکا ... عاشششششق مرگ .... عاشششششق شیمبورسکا ....
گریه کنید . گازوئیل تمام می شود ... گریه کنید! 
مصر انقلاب می شود ... گریه کنید! 
ایران تحریم می شود ... گریه کنید!
مامور انتظامی هستید... گریه کنید!
فیلم فرهادی برنده می شود ... گریه کنید! 
گریه کنید! 
آه که دنیا از بس از سر شکم با ما سخن گفت همه جا را گاز اشک آور گرفته است ... گریه کنید !
فاطمه ... فاطمه ... می دونی بشر بره و شاپرک برگرده یعنی چی !؟
می دونی میره و برمیگرده یعنی چی!؟
گریه کنید و به یاد داشته باشید که تنها صداست که می ماند . پس اشک امری فرعی ست ... هق هق بزن لامصب!

.... در ادامه ی بیانیه شماره ی آخر آمده است که از همراهان جنبش می خواهیم، در چهارشنبه های ابتذال هر شب سر ساعت نه ، زباله های خود را دم در بگذارند و در شب های جمعه به زیر لحاف رفته و خود را خیلی نرم برانداز کنند. در سایر روزها از طریق دلنوشته ها به عُنفِ ما تجاوز کنید ... ای سگ تو دلاتون با اون دلنوشته هاتون.
آگاهی چشم اسفندیار هر الاغی که هست باشد، که کمان مُد روزتان دُکّانِ دونبشی ست که هیچ شعبه ای ندارد. تیری ست تشنه ی نگاه و نه خون ! 
دردهای بی شماری هست که سیاه برداری شان می تواند موضوع سرگرمی تازه تان شود ،اما در جستجوی تازه ها چنان افراط نکنید که از سلیقه ی زمانه جدا بمانید که زیر آفتاب هیچ چیز تازه نیست .... آه دِزدِمونا قرص های من کجاست!!!!؟؟؟