۱۳۹۱ اردیبهشت ۱۴, پنجشنبه

نگاهی به فیلم مردی که عاشق زنان بود (L'homme qui aimait les femmes 1977-François Truffaut)


در فیلم «مردی که عاشق زنان بود» از تروفو، جایی در اواخر فیلم راز دُن ژوان مدرن بر تماشاگر(و خودش) فاش می شود.
برتراند موران مردیست میانسال، زن‌باز و بی خیال، کسی که هر شب در آغوش زنی است و صبح با بی رحمی ترکش می‌کند و سراغ دیگری می‌رود, در صحنه‌ای غریب، در لابی هتلی در پاریس با زنی مواجه می‌شود که زمانی همسرش بوده است!، برتراند برخلاف تصور ما تماشاگران زمانی جوانی رمانتیک، احساساتی و عاشق پیشه بود. با عشقش در خانه ای در پاریس سال‌ها زندگی مشترک می کرد تا روزی که ناگهان خودش را تنها یافت. رابطه شان روز به روز سردتر شد و از یکدیگر فاصله گرفتند. سرانجام جدا شد، تنهایی را برگزید. پس از دوره‌ای بحران شدید روحی و استفاده از داروهای ضد افسردگی، خودش را آهسته آهسته بازیافت. از پاریس به مونپلیه آمد و در این شهر جدید بدل به دُن ژوان شد. سراسر فیلم شرح شیطنت‌ها و زن‌بازی‌ها و از راه‌ بدر بردن‌های کودکانه‌ ی اوست در مونپلیه!
برتراند به نظر من تجلی ی یک انسان مدرن امروزه است با همه ی دردهایش. کسی که با پندارهای سنتی و رومانتیک شروع کرده. نابسندگی و ناممکنیِ تحقق آن آرزوها را درین جهان و این زمان چشیده و نخواسته خودش را گول بزند و به آنچه مردم روزگار از عشق می شناسند، دل خوش کند. برتراند همچون تروفو به دنبال عشق و یافتن «هارمونی» در زندگی است. آنرا می‌یابد؟ نمی دانم اما آنچه تروفو در فیلمش نشان می دهد، راه حل برخورد با این معضل، البته راهی است آشنا با سابقه‌ای چند هزار ساله در تاریخ هنر و فرهنگ غرب. زیستن در زمان، شاد بودن و لذت بردن.
نگاهی دیونیزوس وار به زندگی و رابطه. در فرهنگ خودمان، خیام گونه. سرخوشی‌ای کودکانه که همبسته‌ ی تنهایی و مرگ است. با مرگ هم تمام می شود.

به نظرم از ترا‌ژیک‌ ترین فیلم‌های تروفو است و البته از قوی‌ ترینشان. برخورد روانکاوانه‌ ی کلیشه ای با این فیلم، فتیشیسم و تبیین آن در کنار مادرش است. البته بیانگر رازهایی هم هست اما تبیین روانکاوانه تنها یک امکان است برای معنا کردن و نباید به آن بسنده کرد. به زعم من، از لحاظ فلسفی یکی از درون‌مایه‌ ی اصلی، بحران هویت است. هویت پس از روایت(اتوبیوگرافی) شکل می گیرد و چونکه روایت نمی تواند وفادار به واقعیت باشد، پس هویت سیال می شود. آنچه تعادل روحیِ برتراند را بهم می زند، کشف این حقیقت است. اینکه اتوبیوگرافی‌ِ «صادقانه اش» دروغی بیش نبوده است.  یک تفاوت مهم تروفو با هیچکاک همین برخوردشان با فرویدیسم و روانکاوی است. هیچکاک «روانی» یا بسیاری فیلم‌های دیگر می سازد بر مبنای روانکاوی اما تروفو از روانکاوی درمی‌گذرد و نابسندگی‌ رازهای جهان آدمی را به تصویر می کشد. اما تروفو به خوبی راز دن ژوان را کشف کرده. مسئله اصلی دن ژوان عمل سکس یا حتی خود زن نیست، بلکه گرفتن حس قدرت و آرامش تصاحب است. این به بی توجهی‌ مادرش بازمی گردد به نوعی در کودکی اش. می خواهد با تصاحب زنانی که پاهای شبیه مادر دارند، مادر را بدست آورد. غم انگیزی‌ تراژدی  زندگی اش اینجاست که در واقع با هر فتحی تنهاتر می شود. میان شخصیت های اغلب آثار تروفو با خودش قرابت نزدیک وجود دارد. مثل آنتون دونل که اصلن لقب «همزاد تروفو» گرفت.
جالب اینکه اول فیلم وقت رد شدن اتومبیل حاوی جسد برای یک لحظه تروفو ظاهر می شود و کلاه احترام از سر برمی دارد.
همسر تروفو(موگن اشتاین) هم به دن ژوانی او اشاره می کند پس از مرگش. می گوید:
«او اساساً نمی توانست به کسی وفادار بماند چونکه بی اندازه نیازمند گرفتن حس تائید از زنان بود.»


۱۳۹۱ اردیبهشت ۵, سه‌شنبه

منش یک قهرمان


                               اثری از پیتر پل روبنز (Sir Peter Paul Rubens)
 
اندیشه سیاسی حاکم ( نئولیبرال) مروج نوعی عقلانیت سیاسی است که هرکنش سیاسی شجاعانه و قهرمانانه را به اسم کنشی غیرعقلانی و بی نتیجه نفی می کند. اندیشه ای که در: "هیچ چیزی ارزش آن را ندارد که زندگی مان را به خطر اندازیم"، مرسوم وحاکم است. ژرژ سورل(Georges Sorel) ، متفکر وسندیکالیست برجسته فرانسوی، در كتاب اندیشه هایی درباره خشونت این مساله را پیش می کشد که در لحظاتی از تاریخ، افرادی گرفتار در چنگال بحران های سخت و دگرگون كننده اجتماعی، درجه ای از شهامت و آمادگی برای فداكاری را از خود نمایان می سازند كه زبان از بیان آن ناتوان است و معیارهای جاری و محاسبات عاقلانه و عقل سلیم، قادر به درك آن نیستند. سوال محوری سورل این است که چه عاملی باعث می شود آدمیان به عملی قهرمانانه دست بزنند؟ چه پدیده ای انسان را وا می دارد در برابر مرگ تسلیم نشود و شجاعانه جان خود را به خاطر باورهای خود كه لزوما عقلانی نیز نیست به خطر اندازد؟ درواقع منشاء كنش و عمل جانفشانانه چیست؟ سورل می نویسد:"انسان ها از چه رو باید زندگانی خود را به دلیلی در مخاطره و ورطه هلاكتی افكنند كه به وضوح قابل پیش بینی است و امید منفعت شخصی در آن اندك و خطرجانی در آن بسیار است."
سورل می گوید تنها نیروی محركه (Pouroir moteur) اسطوره ای عظیم است كه آنها را به عمل وادار می سازد و به آنها بینشی می بخشد كه اجازه یابند تا کنش خود را همچون شركت در نبردی، تصویر كنند. بنا به نظر سورل اسطوره، تنها عنصری است که توان ایجاد حرکت رو به جلو با شور و حرارت بی حد را -که اساسا امری است ذهنی و نه عینی- در توده ها می تواند بوجود بیاورد و اشتیاق آنها را برای ساختن دنیایی بهتر برانگیزد. از نظر او هر تحول عظیم و قابل توجهی در طول تاریخ بر مبنای یک اسطوره شکل گرفته و اصلا تاریخ چیزی جز تکرار پی در پی اسطوره ها نبوده است.
وی در این رابطه به بررسی تاریخی در مبارزات این چنینی دست می زند و از دیدگاه های نخستین آبای كلیسای مسیحیت تا انقلاب ماركسی و نظریه سندیكالیستی اعتصاب عمومی را پیرو همین اسطوره ها تلقی می كند. سورل با معرفی جان هنری نیومن، کاردینال نوکیش کاتولیک قرن نوزدهمی، می نویسد: "این یهودی سرگردان که محکوم شده است بدون استراحت همیشه راه برود را می توان نماد عالی ترین آرزوهای نوع بشر دانست". مشخصه یك قهرمان اسطوره ای این است كه ادراك كلی مفیدی از حال به آدمی می دهد وبینشی ناتمام و بی اندام نسبت به آینده را فراهم می سازد ودر واقع افق امید بخش آینده را در وضعیت نا امید کننده حال، با تن رنجورش ممکن می سازد . تا زمانی كه توده ها قهرمانی نداشته باشند هر كس می تواند بدون برانگیختن جنبشی انقلابی مقدمات کنش های جمعی خطرناکی را فراهم سازد.
قهرمان اسطوره ای کسی نیست جز همان ابرمرد نیچه. ابر مردی که در دوران جدید خود گنهکار است و شکست می خورد اما پیروز می شود (ضدقهرمان داستایوسکی). به تعبیر سورل: آنها كه در جهان اسطوره ها زندگی می كنند ازهرگونه مخالفت در امانند. سورل در پردازش خود از برگسون الهام می گیرد. او معتقد است که اسطوره به مثابه یك ساخت بر ناخودآگاه ذهنی ما اثر می گذارد . تاثیر قهرمان بر ناحیه عمیق زندگی ذهنی یا نوعی شهود و اشراق است كه منشاء كنش ما می شود. سورل می گوید که اسطوره ها، دقیقا همان شكل دریافت اشراقی اند. 

"هستی و جهان تنها به عنوان یک پدیده ی زیباشناسانه قابل توجیه است." این سخن نیچه برای سیاست هیچ معنایی ندارد جز آنچه قهرمان - ضد قهرمان می آفریند. در آن چند لحظه ای كه خیره به چشمان اسطوره و با الهام به سخنانش و آن نیروی غریب شادی بخش اش، در حال آفریدن دنیای خیالی در برابر جهان فعلی بوده ایم، درهمان چند لحظه، ولو اینكه آن دنیای خیالی محقق نشود، رها شدیم. او برای لحظه ای به تنهایی جور تمام کنش های نکرده ما را مسیح وار به دوش می کشد. وفادارانه به رخداد، لحظه ای رها می کند و اسیر می شود.

۱۳۹۱ فروردین ۲۹, سه‌شنبه

خودشیفتگی روحانی (نارسیسیسم مذهبی)



بسیاری از ما خودشیفتگی روحانیون را تجربه کرده ایم. دراینجا منظورم روحانیت به مثابه گروه حاکم سیاسی نیست. بسیاری از روحانیون را می شناسیم که انسان های خوب ومهربانی هستند. کلیشه های مرسوم درباره روحانیون که همه آنها پولدار،دروغگو،خبیث،تارک دنیا،زنباز یا غیره هستند عقلا و تجربتا قابل قبول نیست و بیشتر عکس العمل های سیاسی به روحانیون حاکم است؛ اما از یک نکته به راحتی نمی توان گذشت. 
مدعای من این است که روحانیت مستعد خودشیفتگی است. این خودشیفتگی که در فیگور های روحانیون در خطاب قرار دادن مخاطبانشان، اعتماد به نفس کهکشانی شان در توضیح همه چیز و حتی اموری که هیچ تخصصی درباره آنها ندارند، ژست نگاه کردن وتونالیته صدا در حرف زدن وعبادت، نوع دست دادن(مصافحه) و بسیاری موارد دیگر قابل مشاهده است ریشه های عمیقی در جایگاه نمادین و واقعی ای دارد که این طبقه اشغال کرده است. روحانیت می آموزد که یک: صدای خداوند لال است . روحانیت با وجود تمام مدعیات موجود در متون اسلامی، خودرا واسطه فیض امر مقدس بر بندگان ارزیابی می کند. این القا از آسمان نمی آید و کاملا اجتماعی وبرساخته است. روحانیون در دستگاه آموزشی روحانیت و به واسطه متونی که می خوانند به این جایگاه می رسند که خودرا انسان کامل ببینند که در گفتگو با خداست وبه سبب برخورداری از فنون وآگاهی هایی درشناخت گناه و ترک آن و همچنین توانایی دردلبری از خدا، بهشت را در ید خود دارند. آنها حقیقت را یافته اند؛ حقیقتی که دردسترس دیگران نیست.مجموعه این گفتمان، روحانیت را نارسیس می کند و دیگری بزرگی از توده مردم را در ذهن او ایجاد می کند که باید کمکش کرد که به انوار الهی نزدیک شود.روحانیون، مردم را نیازمند خود می بینند نه از نوع نیاز به پزشک که از نوع نیاز به مادر.
دوم:روحانیون به این باور می رسند که انسان هایی خاص هستند که لیاقت وصلاحیت این را پیدا کرده اند که به این لباس و حرفه درآیند(جوهر متعالی). بی خود نیست که تا این میزان با هرنوع نگرش سیاسی و طبقاتی ای که دارند در مواجهه با یکدیگر برسر مساله "روحانی بودن" متحد می شوند. درتجربه زیسته من این بوده که این "خود صلاحیت بینی" قدرمشترک تمامی روحانیون است. نظام آموزشی روحانیت مقدمات نارسیسیسم و معاشقه با چهره خود را فراهم می سازد. نارسیسیسم از ریشه لغت یونانی‌شدهٔ نارسیس (نرگس، اسطوره نارسیسیوس) گرفته شده‌است. نارسیس ، مرد جوان خوب چهره‌ای بود که از عشق دوری کرد و برای همین محکوم به عشق ورزیدن به تصویر چهره خود در یک استخر آب گردید. 
مساله بعدی که مذهب را مستعد خودشیفتگی دارندگان ویژه اش می کند، ساختار اجتماعی روحانیت است(که البته از قدرت آن کاسته شده و دانشمندان وپزشکان بخشی از این جایگاه را به دست آورده اند). آن جمعیت انبوهی که به دلایل کاملا روانکاوانه دست بوسی می کند، تا کمر دولا می شود،ساکت وآرام به سخنان روحانی گوش می دهد،هیچ اعتراض ومخالفتی نمی کند، از او طلب دعا و واسطه فیض حق شدن می کند و غیره، مبنای واقعی چیزی است که خودشیفتگی روحانی را به نوعی بیماری ارتقا می دهد. مبنایی که بر نیاز بشری انسان بر جاودانگی و فارغ شدن بر ترس از مرگ استوار است.
اساساً یکی از دلایل مهم جذابیت حرفه روحانی برای بسیاری از طبقات نابرخوردار از منزلت اجتماعی همین کسب منزلت هاست.بازگویی می کنم که دقت کنید در اینجا اصلا منظورم تنها روحانیون برخوردار از قدرت سیاسی یا اقتصادی نیست بلکه نگاهی عمومی تر را مدنظر دارم.
این خودشیفتگی می تواند مقدمات خشونت را فراهم کند. چنانچه فردی حقیقت را نزد خود بداند(حقیقتی که هیچگاه تغییر نمی کند) و دیگران را در همه حال پایین تر از خود بداند، خشونت را در خود مهیا کرده است.فروید، خشونت را محصول خود شیفتگی می داند.از نظر فروید، لیبیدو(اشتیاق زندگی) دو شكل دارد:لیبیدوی شیی و لیبیدوی خودشیفتگی. اشتیاق انسان به آنچه بیرون از خود ادراك می كند(Object) ناشی از لیبیدوی شیی است و عشق انسان به خود، محصولٍ لیبیدوی خود شیفتگی است.در این نظریه ،هر چیز كه خود شیفتگی انسان را مورد تهدید قرار دهد خشم انسان را بر می انگیزد. خشونت سیاسی روحانیون نسبت به تضعیف اقتدار ایدئولوژیک حکومت وخشونت کلامی روحانیون نسبت به تضعیف جایگاه مرجعیت روحانیت ریشه در خودشیفتگی ای است که شخص روحانی آن را در طی سالهاکسب کرده است. وقتی در تحقیقات الیزابت كابلر-راس، مرگ شناس و سوگ شناس، می بینیم كه اولین واكنش انسان ها به مرگ قریب الوقوع اشان (خبر بیماری غیر قابل درمان ) پس از خروج از شوك و كرختی،خشم است در می یابیم كه بسیاری از خشونت ها ناشی از ترسی است که روحانیت به سبب در خطر افتادن جایگاه نمادین اش با آن روبروست.

به جمله عکس بالا نگاه کنید. نوشته: بگویید فاضل گفته بود. این یعنی نام من برای توجیه کارتان در برابر خدا کفایت می کند.

۱۳۹۰ اسفند ۲۱, یکشنبه

درباره ی اخلاق (MORALITY)


این اسطوره در بین مردم رواج دارد که بدون رعایت اصول اخلاقی، تبهکاری و شرارت جامعه را فراخواهد گرفت. سپس عده ای از این ایده ی غلط ، این نتیجه ی مغالطه آمیز تر را می گیرند که مذاهب برای رعایت اصول اخلاقی توسط افراد لازم هستند. ابتدا گزاره ی دوم را نقد می کنیم: مبنای اصول اخلاقی ، عقل است و نه خداوند و  نه هیچ موجود ماورا طبیعتی. در واقع این عقل است که تعیین می کند نباید دروغ گفت ، دزدی و حسادت کرد و یا قتلی انجام داد. حتی فیلسوفان مذهبی نیز به این ایده واقف هستند که درستی یا نادرستی عمل بواسطه ی عقل تعیین می شود و نه دستور شخص خاصی. یعنی چون خداوند انسان را از قتل منع کرده است ، قتل عملی غیراخلاقی محسوب نمی شود بلکه قتل به سبب آنچه عقل انسان می گوید غیراخلاقی است.
پس این مذهب است که بر اخلاق استوار است و برای توجیه خود از موعظه ی اخلاقی کمک می گیرد و نه برعکس. رعایت اصول اخلاقی نیازی به مذهب ندارد و این مذهب است که به اخلاقیات تکیه می کند تا بنیان گذاران خود را قدیس و پاک جلوه دهد. بنابراین هیچ کس برای حفظ اصول اخلاقی نیازی به مذهب و ترسانده شدن از بهشت و جهنم ندارد.
اما عقل برچه اساسی اخلاقیات را تعیین می کند؟ اگر اصول اخلاقی را عقل تعیین می کند، پس چرا اخلاقیات اینچنین نسبی است و در طول تاریخ و یا در جوامع مختلف بر روی یک عمل مشخص قضاوت های متضاد می شود؟ در اینجا دو نظریه مختلف وجود دارد: نظریه ی اول می گوید که اخلاقیات را منفعت و لذت انسانها تعیین می کند و نظریه ی دوم مدعی است اخلاقیات به اراده ی انسان وابسته است و بخشی از عقلی است که انسان برای زندگی پیشه می کند یعنی عقل عملی انسان. نظریه ی اول که فایده باور است می گوید عقل انسان برای بیشتر کردن منفعت و لذت خود ، اصول اخلاقی را تنظیم می کند. اما این ایده درست به نظر نمی رسد ، چون برای مثال چه کسی می گوید که با دزدی کردن اگر مطمئن باشیم که توسط کسی عقوبت نمی شویم ، منجر به افزایش لذت ما نخواهد شد. در توجیه ممکن است برخی بگویند که لذت فقط جسمانی نیست و ما نیاز داریم که مورد پسند دیگران هم باشیم و عمل دزدی این لذت برخورداری از احساس خوب در میان دیگران را از بین خواهد برد. اما این دست توجیهات درست به نظر نمی رسند ، چون در این صورت ، من می توانم قرض کسی را که او طلبش را به کل فراموش کرده پس ندهم . این کار به نفع من است اما اخلاقی محسوب نمی شود. پس میان لذت و اخلاق تباینی وجود دارد.
طرفداران نظریه اراده ، که ایمانوئل کانت فیلسوف آلمانی برجسته ترین آنهاست ، می گویند که اخلاقیات هیچ ارتباطی به سعادت و لذت انسان ندارد و رعایت اصول اخلاقی به خاطر لذت بیشتر انسان نیست. منشا اخلاقیات عقل و اراده ی انسان است یعنی در شیوه ی عقلانی رفتار کردن انسان. چرا که انسان برای عقلانی رفتار کردن ایجاب می کند که اولا  اگر دیگری نیز همان رفتاری که او با دیگران می کند ، را با او داشته باشد، همچنان مطلوب باشد. دوم اینکه عمل او در شرایط مختلف زمانی و مکانی با هم تضادی نداشته باشند و یکدیگر را نقض نکنند. سوم اینکه عملش با اعمال دیگرش در تضاد نباشد. بنابراین انسان برای عقلانی زیستن  و اراده ای که برای عقل عملی دارد ، اخلاقیات را رعایت می کند. اما این ایده هم خالی از اشکال نیست و مهمترین اشکالش این است که نمی تواند بگوید چه عملی اخلاقی هست یا نیست بلکه تنها می تواند بگوید یک عمل آیا شرایط لازم برای اخلاقی شدن را داراست یا خیر؟( یعنی با خودش ، یا با اخلاقیات دیگر متناقض است یا خیر)  
اما هر دو ایده در یک مورد مشترک هستند: اگر افراد بر اساس لذت فردی و یا اراده ی فردی عمل کنند ، نمی توان انتظار داشت که این اخلاقیات فردی ، موجب کاهش شرارت رفتار انسانها با یکدیگر شود. چرا که هم لذت و منفعت افراد با یکدیگر در تضاد است و هم اراده و اصولی که آنها برای عقل  عملی دارند.( حتی اگر این اصول شالوده ی منطقی را ایجاد کنند!) بنابراین اخلاقیات باید به یک اصل تبدیل شوند و تمامی افراد آنرا رعایت کنند. نمی توان انتظار داشت که عملی برای  یک نفر اخلاقی باشد و برای دیگری خیر.بنابراین از هر دو نظریه این ایده را می توان استنتاج کرد که اخلاقیات باید توسط کلیت رعایت شوند و تمامی افراد ملزم به رعایت آن باشند. به بیان دیگر با رعایت اصول اخلاقی به صورت فردی و تجویزهای مذهبی نمی توان انتظار داشت که شرارت در جامعه تقلیل یابد.
اخلاق گرایان ، معتقدند که جامعه یعنی تمامی افراد جامعه بدون استثنا باید اصول اخلاقی را رعایت کنند. اخلاق نمی تواند با لذت یا اراده ی فرد تعیین شود، این منفعت و اراده ی کلیت جامعه است که باید فرد را مقید به انجام عملی کند یا او را از انجام عملی منع کند. اجازه دهید به این منهیات یا دستوراتی که کلیت برای تمامی افراد در نظر می گیرد ، حق بگوییم . پس همه ی ما معتقدیم که حق برای کلیت افراد است. اما طرفداران جامعه ی سنتی یا مذهبی  معتقدند که جامعه باید  براساس اصول اخلاقی خود ، قوانین را تنظیم کند. در حالیکه طرفداران جامعه ی مدرن و مدنی معتقد اند که حق باید براساس آزادی منفی تعیین شوند و نه اخلاقیات و عرف. به همین خاطر در ابتدای مقاله گفتیم که این تصور غلط است که اخلاقیات منجر به اصلاح رفتار افراد و یا کاهش شرارت در جامعه می شود. تفاوت جامعه ی سنتی و مذهبی با جامعه ی مدرن و مدنی در اصولی است که براساس آن حقوق  و قوانین در جامعه تنظیم می شوند.
در پس اخلاقیات و عرف و یا تعالیم مذهبی ، منافع وعلایق شخصی و جمعی وجود دارد که به مردم تحمیل می شود. برای مثال هزاران سال ، اخلاقیات و عرف جوامع پدرشاهی مردم را از روابط نامشروع و زنا ، بازداشته و آنها را به مرگ و عقوبت های سخت محکوم کرده اند. بنابراین جوامع سنتی ، کاملا مغرضانه قوانین و حقوق را تعیین می کنند چرا که مبنای حق مردم و اختیار عمل آنان وابسته به عرف ، سنت ، عقاید خاص مذهبی و یا اختیارات پیشوایان مذهبی و مستبدین می شود. چه دلیلی وجود دارد که تصور کنیم این نحوه تنظیم حقوق  به جای کاهش شرارت میان افرد ، شرارتی بدتری را جایگزین آن نمی کند. یعنی شرارت حکام به مردم که جایگزین شرارت مردم بین یکدیگر می شود.
فیلسوفان اخلاق تصور می کنند که باید زمینه ی اخلاقی را که مبنای قوانین و حقوق انسانها در جامعه است را عقلانی تر ساخته و یا حتی سکولاریزه کنند. اما چنین روشی غلط است. بهتر این است که زمینه ی حقوقی براساس اصولی اخلاقی تعیین نشوند به همین خاطر می گوییم که ایجاد اصول اخلاقی ، تجویز آن به هیچ وجه باعث کاهش شرارت و اصلاح رفتار انسانها نمی شود. جوامع مذهبی ، اصولا یا براساس تجویزهای فردی ، که بعد مذهبی دین است سعی می کنند رفتار مردم را جهت بدهند و یا براساس شریعت و قوانینش که بعد شریعتی دین است ، تلاش می کنند قوانین جامعه را تنظیم کنند. هر دو ایده همانطور که گفتیم غلط است.
جامعه ی مدرن براساس اصل" آزادی منفی "حقوق را تنظیم می کند. در واقع این اصل بر جامعه ی مدنی استوار است که من قادر به انجام هر عملی هستم مگر آنکه عمل من منجر به نقض اختیارات و آزادی عمل دیگران شود. به بیان دیگر ، دایره ی آزادی عمل من نباید با دایره آزادی عمل دیگران همپوشانی داشته باشد. در این صورت ، مطمئن هستیم که عرف و سنن عقب مانده و زورگویی پیشوایان مذهبی و حاکمین مستبد ، آزادی عمل فرد را محدود نکرده و منجر به شرارت بیشتری افزون بر شرارت ها و تبه کاری های احتمالی افراد  نخواهد شد. برای مثال همان عمل رابطه ی نامشروع یا پوشش انسانها که براساس سنت و عرف مذهبی جوامع ، ممنوع است در جامعه ی مدرن آزاد خواهد بود. از آنجایی که روابط خصوصی افراد با یکدیگر ضرری به دیگران وارد نمی کند ، بنابراین این عمل جزء حقوق انسانها محسوب می شود. اما عمل دزدی ، چون اخذ مالکیت با سلب مالکیت از دیگری است بنابراین با آزادی عمل دیگران مغایر بوده و جرم محسوب می شود. در صورتی که اگر بخواهیم براساس اخلاقیات عرفی عمل کنیم ، معمولا جوامع سنتی هر دو عمل را ممنوع اعلام می کنند چون با اصول و قوانین مذهبی مغایرت دارد.
بنابراین بین تنظیم حقوق و قوانین براساس آزادی منفی و عرف و اخلاقیات تفاوت بسیاری وجود دارد. عموم مردم تصور می کنند که اگر مردم به اخلاقیات ملزم باشند، تبه کاری و شرارت در میان مردم کمتر خواهد شد. اما همانطور که نشان دادیم ، تنها براساس مفهوم حق و آزادی است که می توان اختیار عمل انسانها را تنها تا جایی محدود کرد که منجر به شرارت و تبه کاری نشود. واقعیت هم این نتیجه ی منطقی ما را تایید می کند، در جوامع سنتی که با زور مذهب و حکومت و خانواده ، مردم را به رعایت اصول اخلاقی مجبور می کنند ، تبه کاری و شرارت حتی بیشتر از جوامع آزاد است. آزادی ، شرارت بوجود نمی آورد ، برعکس،  هرکس با شناخت دقیق حیطه ی اختیارات خود ، قادر می شود که منافع خود را در جامعه پیش ببرد.
تنظیم حقوق بر اساس آزادی سلبی ، یک ضرورت سلبی برای کاهش جرم و جنایت در جامعه است. اما در بحث کاهش جرم ، در کنار ایجاد زمینه ی حقوقی صحیح ، راهکارهای ایجابی نیز وجود دارند که مرتبط است به ریشه کندن دلایل وقوع جرم مانند فقر و جهل و ... جامعه سرمایه داری با توجه به اینکه یک نظام سودمحور است ، قادر به حل این معما نیست و همچنان که فقر را تولید می کند ، جهل را بازتولید کرده و همین جهل ، جرم و جنایت و دوباره ی فقر را هم بازتولید می کند.
به عنوان جمع بندی ، نشان دادیم که برای اصلاح رفتار انسانها و کاهش جرم ، نیازی به مذهب و پاداش و جزا دهنده ی الهی نداریم. چنین مفاهیمی خیالی که می خواهند رفتار مردم را مانند کودکان کنترل کنند، شایسته  یک جامعه ی پیشرفته  نیست. مذهب اخلاقیات را در جامعه بوجود نمی آورد بلکه برعکس مذهب است که از اخلاقیات سوء استفاده می کند و آنرا برای توجیه اهداف خود به کار می گیرد. یگانه منشا اخلاق عقل است. اما هیچ روش قطعی برای تنظیم اخلاقیات توسط عقل نداریم. با اخلاقیات فردی نمی توان انتظار داشت که روابط انسانها در جامعه ای با این همه تضاد منافع و درگیری های فردی ، بهبود یابد. چنین تجویزهایی بی ارزش هستند. بنابراین ما به مفهوم حق گذر می کنیم. یعنی حق است که توسط کلیت جامعه ، اختیار عمل فرد را تعیین می کند. در اینجا این سئوال پیش می آید که آیا مفهوم حق براساس اخلاق و عرف تعیین می شود یا براساس آزادی. جامعه ی سنتی اولی را انتخاب می کند و جامعه ی مدرن دومی را. اگر حقوق انسانها را عرف و اخلاقیات حاکم تنظیم کند ، هیچ تضمینی وجود ندارد که آنها آزادی و اختیار عمل انسان را سلب کرده و شرارت بیشتری را موجب شوند. همانطور که در بسیاری از جوامع مذهب زده و دیکتاتور شاهد هستیم. اما اگر درک درستی از مفهوم آزادی سلبی داشته باشیم ، قادر هستیم اختیار عمل هر انسان را به گونه ای تعیین کنیم که موجب محدودیت اعمال دیگران نشود.
تمامی این نتیجه گیری ها  ساده و منطقی به نظر می رسد. اما این استدلال ها در میان انبوه مفهوم پردازی ها و مغالطه ها گم می شوند. آیا آموزش چنین شیوه ی منطقی تفکر و تنظیم روابط میان انسانها ، کار سختی است؟ سئوال اصلی این است که چرا هنوز در جامعه ای زندگی می کنیم که نه حاکمین و محکومین درکی از آزادی و مفهوم حق در میان انسانها ندارند؟

۱۳۹۰ بهمن ۲۰, پنجشنبه

انتخاب


نزدیک به سی و پنج سال از انقلاب ایران می گذرد و انتخابات بسیاری در ایران انجام شده که هیچکدام از آنها به اندازه انتخابات دو سال پیش مورد دار نبوده است. به هر صورت رژیم حاکم نشان داده که تفکر مورد پسند خود را بر جامعه حاکم خواهد کرد حتی اگر که خواست اکثر مردم هم نباشد. این به این معنیست که سیستم که شاخصه های قدرت آن ولی فقیه و سردمداران سپاه هستند دلیلی برای کاهش قدرت خود نمی بیند در نتیجه یک روز رئیس جمهور منتخب خود را و روز دیگر میزان آراء مورد نیاز خود را از صندوق بیرون می کشد پس رای دادن و ندادن مردم دغدغه اصلی آنها نیست
آنچه که هم اکنون در جریان است حذف برخی افراد از مجلس بوده که اینقدر به دولت گیر ندهند و یا اینکه هر چه ولی فقیه می گوید را بدون پرسش اطاعت کنند یعنی سیاسی بازی یا جنگ درون گروهی. مردم هم بسته به گرایشها و نزدیکی خود به صاحبان زر و زور در این بازیهای سیاسی شرکت می کنند وگرنه این سیستم به قول خودش مشروعیتش را از خدا گرفته و نیازی هم به حضور مردم در انتخابات نمی بیند ولی چرا انتخابات را برگزار می کند به خاطر اینکه بدعتی بوده از اول انقلاب وهمچنین برای ژستهای بین المللی. به نظر من که شرکت در چنین انتخاباتی مهر تاییدی بر جهالت خود است