۱۳۹۰ آبان ۲۵, چهارشنبه

خورشید بی فروغ دور از اتاقی آبگینه - Le soleil noir loin d’une chamber de verre




نوشته ای از ف . ح


"به جای این که در جستجوی یأس باشیم (عینی است یا متافیزیکی)، بپذیریم که جز نومیدی معنی دیگری ندارد."
 جولیا کریستوا

یک اسم، یک صفت، یا ترکیبی از این دو، اگر افسون گرانه بدان بنگریم، همچو اکسیری می تواند به صدها برگ مرده جان بخشد. چنین است که عناوین، بسان کودکی که نگهبان اسمی است که مادرش مدت ها به آن فکر می کرده، سنگینی اثر را به تمامی بر دوش می کشند. نام ها، سفرهایی ایستا هستند لا به لای چین هایی که  احساس به آن ها پناه می برد و لذتی که تخیل را جذب می کند.
خورشید بی فروغ با ساده انگاشتن احساس مقابله می کند ، که در نگاه نخست یادآور خورشید گرفتگی ست، لحظه ای که آن آفتابگردان در سایه ی سیاره ای واقعا کوچک غرق می شود سیاره ای که ساکنینش پشتیبان سایه های سنگین و دهشتناک اند. شاید تمامی سایه های این اشباح (اندام ها) غیر از آنچه نظم طبیعت بر او تحمیل کرده هر روز بیش از پیش خورشید را می پوشانند.
خورشید بی فروغ اشعه اش را مانند نیزه هایی که در جنگی سرد پرتاب شده اند شدیدتر روی گونه های سوزانشان می پراکند. بر پیاده رو همه می خواهند دور از باریکه راه سایه گام بردارند. خیابان ها زیر پرتو نور و مهی آلوده محو هستند. تابستان است. باز آنجاست، برای افرادی که با ماشین های تهویه دار آمد و شد می کنند کمتر محسوس است، با مردمانی محبوس در تاکسی هایی چون سونا می آمیزد، آنانی که پشت چراغ قرمز منتظرند و در آرزوی چراغ سبز ثانیه ها را می شمارند. زندانیان با هجوم به حالت بی قراری اندکی از آن باران آتش می آسایند.
تابستان لنگرش را جاهایی دیگر نیز می اندازد: در این تاکسی ها، در جنوب، در صحرا و ... در دانشکده ی ما. برخی دانشجویان، با وجود کم شدن ساعات کار کتابخانه که فرصت پرسه زدن را فراهم می کند و آنها را محکوم به از دست دادن وقت خود می کند، اشتیاقی بی مانند به تحصیلشان نشان می دهند، به کند و کاو در عمق کلمات و متونی که از آنها  گونه ای جالب می سازد. و نه هیچ راهی دگر. پیامدهای تابستان است. هاله ای درخشان دور خورشید بی فروغ نقش بسته که تنها بر کودکان آشکار است. محمد، امین، مهرزاد، غزل می گویند که تابستان مانند ببری ست، مانند شیطان، مانند آینه، مانند جام جهانی و ...... در کوچه ها همه جا می شود وروجک های کوچولو با سر هایی نیمه تراشیده را دید که بی امان بازی می کنند، حتی زیر آفتاب سوزان ظهر هنگام و با اعتراض پیاپی همسایه ها. تنها آنانند که تابستان را به تمامی زندگی می کنند.
میانشان کودکانی هستند که از این بازی های خیابانی به خاطر شغل والدینشان محرومند. اما کودکان علیرغم همه ی کمبودها می توانند خودشان را سرگرم کنند.می شود آنها را در راه روهای دانشکده که حال تبدیل به زمین فوتبال شده دید که با توپی از کاغذ مچاله شده که در سطل آشغال پیدایش کردند بازی می کنند. دختر های کوچک و گاهی هم ما  بازی شان را دنبال می کنیم.
 و ما خودمان را غرق می کنیم در مرداب کسالت تابستان؛ تمامی این تصاویر از ذهنمان می گذرد.
همانند برشی از یک فیلم؛ ما تراژیک هستیم. اتاق های شیشه ای، اتاق های شیشه ایِ بیمارستانی که نوید و عقیل و دیگر کودکان آن را پر کرده اند. با  سلول های سرطانی، "زندان بان بزرگ" حتی از خورشید بی فروغ نیز محرومشان کرده.
و زندگی این چنین است...  .

مرا اغوا می کند، تو را اغوا می کند ....
 مطمئنم، داشت توی چشمانم نگاه می کرد؛ بی هیچ دلیلی گیج شدم، شاید به خاطر گرماست یا عبور سریعش که مثل برق بود. همین الآن از کنارم رد شد ولی هنوز زیاد دور نشده است. کسی در خیابان نیست پس سریع برگشتم و دوباره از او پرسیدم: "آقا، آقا ... آکادمی ... کجاست؟" هنوز هیچ توجهی به من نکرده. آیا صدایم را می شنود؟ از پشت نگاهش کردم. آه ... ، فهمیدم، می بینمشان، شنونده های کوچک دستگاه mp3(دیسک خوان mp3) از همان هایی که در سوراخ های گوش فرو می روند و  با جریان موسیقی پر می کنندشان.
دستگاه های mp3، وسایلی برای فرار، آواهایی که ما را به سوی انزوا فرا می خوانند. این ها کارهایی هستند برای تنها بودن درست همان زمانی که خودمان را میان جمعیت می یابیم. موسیقی چون رودی خروشان جاری می شود و نمی گذارد چیزی جز غرشش را بشنویم.

صحنه ای از یک کارتون ( خانواده ی سیمسون): کودکی بسیار کوچک که خانواده اش میان والدین، برادر و خواهرش احاطه شده. آنها به روی او آغوش گشوده اند و وی را مشتاقانه به خود می خوانند. اما کودک درنگ می کند. مبهوت مانده است و به آنها یکی پس از دیگری می نگرد. ناگهان به سوی تلویزیون می دود،آن را بغل می کند و بی وقفه می بوسد.
چه خبرشده است؟
می گوید عصر، عصر ارتباطات است. دوره ای که در آن تکنولوژی گام به گام پیش می رود تا مرزهای زمان و مکان را حذف کند. اما هرچه جهان ارتباطات رشد کند، روابط و رویارویی ساده و مستقیم انسان با انسان محدودتر می شود.
 در عصر ارتباطات غبار سکوت بر بیشتر روابطمان پرده می کشد.  اما این سکوت از نیاکانش هیچ به ارث نبرده است و بدون بر هم زدن آرامش و هماهنگی عمیق مانند کودکی ناجور،همچو یک فراموشی در پی راندن مخاطبین ما است.  بسان پرنده ای، بر شاخه هایی در هم تنیده آشیانه می سازد و همچو درختی ریشه هایش را در زمین زندگی می دواند. این روند چنان آرام جریان می یابد که سنگینی حضورش حتی حس هم نمی شود. همه چیز را در خود می پوشاند، ما را در اختیار می گیرد و درست  آن هنگام دیگر کسی مایل نیست با دیگران صحبت کند. مردم با یکدیگر حرف می زنند بدون اینکه حقیقتا چیزی بگویند. کلمات چون برش های یخ، همگون و یکنواخت، از ذهنمان بیرون می جهند. آنها گوش فرا می دهند بدون اینکه چیزی بشنوند ، همچون زندانیانی میان دیوارهای سر به فلک کشیده ی تنهایی هایشان، بدون اینکه واقعا ببینند می نگرند ، در این هنگامه اگر کمی علاقمند به صحبت با کسی باشیم باید در چاه سکوت فریاد بکشیم:



Sound of Silence


آوای سکوت

درود ای تاریکی، دوست دیرینم
باز آمده ام با تو سخن گویم،
چرا که رویایی خرامان،
آن هنگام که خفته بودم دانه هایش را افشاند.
و تصویری که در مغزم کاشته شد،
هنوز باقیست،
آوای سکوت.

درکابوس ها، تنهایی گام برمی دارم،
بر کوچه های تنگِ سنگ فرش شده،
زیر هاله ی چراغ برق.
یقه ام را از سرما و توفان بالا می دهم،
آن هنگامه که آزرده شدند چشمانم،
از تلألو نور شب چراغی،
که شب را می شکافد
و صدای سکوت را لمس می کند.

و من در نوری برهنه دیدم،
ده هزار انسان و شاید بیشتر.
که سخن می گفتند بی آن که حرفی بزنند،
و می شنیدند بی آن که گوش فرا دهند ،
و مردم ترانه هایی می سرودند که با هیچ صدایی هم نوا نمی شوند.
 کسی جرأت نتوان کرد،
بشکند این آوای سکوت را.

گفتم "احمق ها، نمی دانید،
که سکوت همچو سرطان رشد می کند،
به کلامم گوش فرا دهید که به شما بیاموزم،
بازوانم را که به سوی شما دراز کرده ام بگیرید"
اما  واژگانم چون قطرات مسکوت باران ، فرو می افتند،
و پژواک می شوند،
در چاه های سکوت.

و مردم خاضعانه به نیایش اند
خداوندی نئونی که خود ساخته اند،
و تابلوی هشدار درخشیدن گرفت
در واژگانی که شکل می داد.
و می گفت :
"سخنان پیامبران بر دیواره ی مترو
و سرسرای خانه ها نوشته شده اند "
و در آواهای سکوت نجوایی کرد.
نام ترانه: صدای سکوت
آهنگ فیلم فارغ التحصیل (1967- مایک نیکول)
خوانندگان:سیمون و گارفونکل




متن اصلی به زبان فرانسه :  

Le soleil noir loin d’une chamber de verre
Plutôt que de chercher le sens du désespoir (il est évident ou métaphysique), avouons qu’il n’y a de sens que désespoir"
Julia Kristeva
Un nom, un adjectif ou un mélange des deux, apparaissent aux yeux du magicien comme des matières médiocres, incarnation du moment magique de l’affleurement de la pierre philosophale, épiphénomène de centaines de pages. Il en va ainsi de la naissance des titres qui portent toute la pesanteur de l’œuvre comme un enfant chargé d’un prénom auquel sa mère pensait depuis longtemps. Les noms, les voyages immobiles, entre les replis desquels se réfugient la sensation et le plaisir attirant l’imagination.
Le soleil noir oppose la simplicité au sens, rappelle à première vue l’éclipse solaire, le moment où ce tournesol [1] se noie à l’ombre d’une toute petite planète occupée par des habitants qui endossent des ombres lourdes et effrayantes. Peut-être l’ensemble des ombres de ces silhouettes (figurants) obscurcissent-ils le soleil -en dehors de l’ordre imposé par la nature- chaque jour plus que la veille.
Le soleil noir jette ses rayons aigus sur leurs joues chaudes, comme des lances jetées dans une guerre froide. Sur le trottoir, tout le monde cherche à marcher à l’abri de l’étroite ligne d’ombre. Les rues sont invisibles sous la lumière et la brume polluée. C’est l’été. Il est de nouveau là, moins ressenti par ceux qui circulent en voitures climatisées, se mêlant aux gens qui se trouvent prisonniers dans le sauna des taxis, en attente derrière le feu rouge, et qui comptent les secondes, désirant le feu vert. Les prisonniers se consolent un peu de cette pluie de feu, en épanchant cet état d’impatience.
L’été jette aussi son ancre ailleurs : dans ces taxis, au sud ,dans le désert et … dans notre faculté. Certains étudiants font preuve d’une passion exeptionnelle pour leurs études, pour creuser les mots et les textes qui font d’eux une espèce surprenante, malgré la diminution des horaires des bibliothèques qui procure l’occasion de vagabonder et qui les condamne à perdre beaucoup plus leur temps. Pas d’autre échappatoire. Ce sont les conséquences de l’été. Un cercle lumineux se forme autour de ce soleil noir qui n’est visible que pour les enfants. Mohammad, Amin, Mehrzad, Ghazal disent que l’été est comme un tigre, comme le diable, comme une glace, comme la coupe du monde et ..., on peut voir partout dans les rues des petits malins aux têtes à moitié rasées, jouant sans cesse, même sous le soleil brûlant de midi et les protestations permanentes des voisins. Ce sont les seuls qui vivent entièrement l’été.
Parmi eux, il y en a qui sont privés de ces jeux de rues à cause du métier de leurs parents. Mais les enfants peuvent se divertir en manquant de tout. On peut les voir dans les corridors de la faculté, lesquels se transforment maintenant en stade de foot, jouant avec un ballon qui n’est qu’une feuille chiffonnée, trouvée dans la poubelle. Les petites filles et nous, parfois, poursuivons leurs matchs.
Et nous nous plongeons dans le marais de l’ennui d’été ; toutes ces images nous traversent l’esprit.
Comme les lambeaux d’un film ; nous sommes tragiques. Les chambres de verre , les chambres de verre de l’hôpital occupées par Navid, Aghil et d’autres enfants. Escortés de cellules cancéreuses, ils sont privés même d’un soleil noir par le Grand Geôlier.
Et c’est la vie... .
                              

Il me seduit il te seduit….

 J’en suis sur; il étais en train de me regarder dans les yeux; je suis confuse sans savoir la raison, c'est peut-être à cause de la chaleur ou de son passage qui était rapide comme un éclair. Il vient de passer juste à coté de moi pourtant il ne s'est pas encore très éloigné. Personne n'y a-t-il pas dans la rue  alors je me tourne vite et lui demande de nouveau: " Monsieur, monsieur... où est l'académie de..." il ne me fait encore aucune attention. Est-ce qu'il m'entend? Je le regarde de dos.
 Ah...j'y suis, j'ai compris, je les vois, les petits écouteurs de MP3 player (lecteur mp3), ceux qui pénètrent dans les creux des oreilles en les remplissant par le courant de la musique.

    LECTEURS MP3, des moyens pour la fuite, les voix qui nous amènent vers l'isolement. Ce sont des pratiques pour être seul en même temps qu'on se trouve parmi la foule .La musique s'écoule tel qu'un fleuve rugissant qui nous empêche de rien entendre sauf son grondement.



     Une scène d'un destin animé (The Simson): Un tout petit bébé entouré par la famille dont les parents, le frère et la soeur, chacun en tendant les bras le rappelle avec enthousiasme auprès de lui ; mais l'enfant hésite, il est perplexe et les regarde les un après l'autre. Tout d'un coup il court  vers la télévision, la prend dans ses bras et l'embrasse sans cesse.


    Que se passe-t-il?


     Il dit que l'ère est celle de communication technique précise. L'époque dont dans chaque instant la technologie s'approche pas à pas à éliminer les frontières spatiales et temporelles. Mais plus la transmission et son monde se développent plus les relations humaines, la simple et directe confrontation de l'homme avec l'homme se restreignent.

     Dans l'époque de transmissions la poussière du silence s'est étendue sous les plus part de nos relations. Ce silence n'hérite riens de ses ancêtres. Sans engager la tranquillité et l'harmonie profonde, il agit comme un enfant indigne, un oubli en recherchant de chasser nos interlocuteurs. Comme un  oiseau, il niche sur les branches des liaisons et comme un arbre pousse ses racines dans la terre de la vie. Ces procès se fait autant graduellement qu'on ne peut pas même ressentir la lourdeur de sa présence. Il enveloppe tout, elle nous possède et juste à ce moment-là, personne n’a pas envie de parler aux autres. Les gens se parlent sans vraiment rien dire. Les mots comme des morceaux de glaces, homogènes et uniformes, jaillissent de notre esprit. Les hommes écoutent sans rien entendre, prisonniers parmi les hauts murs de leurs solitudes, ils regardent sans vraiment voir, et si on avais un peu d'intérêt pour parler à quelqu'un on devrait crier dans le puit du silence:


Le son du silence           

Bonsoir ténèbres, ma vieille amie.
Je suis venu pour te parler à nouveau,
Car une vision s'insinuant doucement,
A semé ses grains alors que je dormais.
Et la vision qui fut plantée dans mon cerveau,
Reste encore,
À l'intérieur du son du silence.

Dans des cauchemars, j'ai marché seul,
Sur des routes pavées étroites,
Sous le halo d'un lampadaire.
J'ai tourné mon col vers le froid et la tempête,
 
Quand mes yeux ont été blessés
  par le flash de la lumière d'un néon,
Qui a déchiré la nuit
 
Et touché le son du silence.

Et dans la lumière nue j'ai vu,
Dix mille personnes peut-être plus.
Des gens parlant sans rien dire,
Des gens entendant sans écouter,
Des gens écrivant des chansons que les voix ne "partagent" jamais.
Et personne n'ose,
Briser le son du silence.

"Idiots" ai-je dit "Vous ne savez pas
Que le silence, tel un cancer, s'enracine,
Écoutez mes mots que je devrais vous enseigner,
Attrapez mes bras que je devrais vous tendre
"

Mais mes mots, comme des gouttes de pluie silencieuses, tombèrent,
Et résonnèrent,
Dans les puits du silence.

Et les gens s'agenouillèrent pour prier,
Mais vers le Dieu néon qu'ils ont créés,
Et l'enseigne fit scintiller son avertissement,
Dans les mots que cela formait.
Et l'enseigne dit "Les mots d'un prophète sont écrits
 
Sur les murs du métro
Et les halls d'immeuble
"
Et chuchota dans les sons du silence.



 The Sound of Silence

Hello darkness my old friend
I've come to talk with you again
Because a vision softly creeping
Left its seeds while I was sleeping
And the vision that was planted in my brain
Still remains
Within the sound of silence
In restless dreams I walked alone
Narrow streets of cobblestone
'Neat the halo of a street lamp
I turned my collar to the cold and damp
When my eyes were stabbed by the flash of a neon light
That split the night
And touched the sound of silence

And in the naked light I saw
Ten thousand people maybe more
People talking without speaking
People hearing without listening
People writing songs that voices never share
And no one dare
Disturb the sound of silence

"Fools" said I "You do not know
Silence like a cancer grow
Hear my words that I might teach you
Take my arms that I might reach you
"
But my words like silent raindrops fell
And echoed
In the wells of silence
And the people bowed and prayed
To the neon god they made
And the sign flashed out its warning
In the words that it was forming
And the sign said "The words of the prophets are written on subway walls
And tenement halls
"
And whispered in the sounds of silence





Nom de chanson: le son du silence 
sound-track du film de Graduate ( 1967-Mike Nichols) le
Chanteurs:Simon et Garfunkel

۱۳۹۰ مهر ۲۰, چهارشنبه

ما خیال پرداز نیستیم








قسمت هایی از صحبت های "اسلاوی ژیژک" فیلسوف اسلوونیایی در جمع اشغال کنندگان وال استریت که به نظرم مهم تر آمد و ترجمه کردم



اسلاوی ژیژک :

آن ها ما را خیال پرداز می نامند. اما خیال پردازانِ واقعی کسانی هستند که فکر می کنند این سیستم می تواند برای مدت نامعلوم به همین شکل ادامه پیدا کند. ما خیال پرداز نیستیم. ما داریم آن ها را از خواب خوش شان که دارد به یک کابوس تبدیل می شود بیدار می کنیم. ما چیزی را نابود نمی کنیم. ما تنها شاهدِ آن هستیم که چه طور سیستم، خودش را نابود می کند. تصویر آشنای کارتون هایمان را به یاد بیاوریم. یک گربه (در کارتون تام و جری) به سر پرتگاه می رسد اما بی حواس به مسیرش ادامه می دهد. بی خیالِ این که زیرش خالی شده است. اما درست آن زمانی که پایین را نگاه می کند و می بیند چیزی زیرش نیست، می اُفتد. این دقیقن همان کاری است که ما داریم این جا انجام می دهیم. ما داریم به سرمایه دارانِ وال استریتی می گوییم آهای! زیر پای تان را نگاه کنید !
  
در آوریل 2011 دولت چین دستور داد که فیلم ها و داستان های خیالی یا آن هایی که واقعیت های جایگزین را نمایش می دادند ممنوع شود. این یک نشانه ی خوب برای چین است. این یعنی مردمانِ چین هنوز به جایگزین ها فکر می کنند و دولت چین مجبور می شود که آن را ممنوع کند. ما این جا در امریکا با ممنوعیت سر و کار نداریم. چرا که سیستم مستقر حتی توانایی ما را برای خیال پردازی سرکوب کرده است. به فیلم هایی که هر روز می بینیم نگاه کنیم. همه چیز در آن ممکن است. می توان تصور کرد که یک شهاب سنگ به زمین می خورد و زندگی پایان می یابد و غیره و ذلک. اما انگار نمی توان پایان سرمایه داری را حتی در خیال متصور شد . 

بگذارید یک داستان از دوران کمونیسم برایتان بگویم. مردی از آلمان شرقی به سیبریا فرستاده شد تا آن جا کار کند. این مرد می دانست که سانسورچی ها نامه هایش را می خوانند. به همین خاطر با دوستانش قراری گذاشت. گفت که اگر نامه ای که از من می گیرید با جوهر آبی نوشته شده باشد یعنی آن چه که من در نامه نوشته ام درست است. اگر با جوهر قرمز نوشته باشم نادرست. بعد از یک ماه، دوستانش اولین نامه را از طرف وی دریافت کردند. همه ی متن با جوهر آبی نوشته شده بود. در نامه آمده بود: «این جا همه چیز عالی است. مغازه ها پر از غذاهای خوشمزه است. سینماها فیلم های خوب غربی پخش می کند. آپارتمان ها بزرگ و مجلل است. اما تنها چیزی که این جا نمی توان خرید، جوهر قرمز است

خب این شیوه ی زندگی ماست. ما از همه آزادی هایی که می خواهیم برخورداریم. اما آن چه نداریم جوهر قرمز است. یعنی زبانی نداریم که که با آن بتوانیم عدمِ آزادی مان را بیان کنیم. آن شکلی که ما یاد گرفته ایم درباره ی آزادی صحبت کنیم، جنگ برای آزادی را مقابل تروریسم قرار می دهد. این، معنای واقعی آزادی را تحریف می کند. و شما اشغال کنندگان وال استریت دارید آن کار بزرگ را انجام می دهید: شما دارید جوهر قرمز را به ما می دهید.


یک خطر وجود دارد. ما نباید شیفته ی خودمان بشویم. ما این جا روزهای خوشی را کنار هم می گذرانیم. اما یادمان نرود! کارناوال های شادی زودگذرند. آن چه که مهم است اتفاقی است که روز بعد می افتد. زمانی که ما به زندگی عادی برمی گردیم. آیا آن زمان تغییری رخ داده است؟ من نمی خواهم که شما این روزها را به یاد بیاورید و بگویید آه! ما جوان بودیم! چه روزهای زیبایی بود! یادمان باشد که پیام اصلی ما این است: ما حق داریم به جایگزین ها فکر کنیم .

ما در بهترین دنیایِ ممکن زندگی نمی کنیم. اما یک راه طولانی در پیش است. پرسش های به راستی دشواری پیش روی ماست. ما می دانیم چه نمی خواهیم. اما آیا می دانیم چه می خواهیم؟ چه نظام اجتماعی می تواند جایگزین سرمایه داری شود؟ رهبران جدید چه خصوصیت هایی باید داشته باشند؟ یادمان نرود: مشکل اصلی فساد و زیاده خواهی نیست. مشکل اصلی، سیستم است. سیستمی که ما را تا مرز تسلیم هل می دهد. تنها از دشمنان حذر نکنیم. حواس مان به دوستانِ نارفیقی که می خواهند جان حرکت ما را بگیرند نیز باشد

ما کمونیست نیستیم. اگر کمونیسم آن نظامی است که در سال 1990 سقوط کرد یادمان باشد که آن کمونیست ها بی رحم ترین سرمایه دارانِ امروز هستند. ما امروز در چین یک نظام سرمایه داری داریم که حتی پویاتر از سرمایه داری امریکایی است. اما آن جا دموکراسی نیست. این یعنی وقتی دارید سرمایه داری را نقد می کنید از تهدید کسانی که می گویند شما مخالف دموکراسی هستید نترسید. پیوند همیشگی بین سرمایه داری و دموکراسی پایان یافته است.

تغییر، ممکن است. ما این روزها چه چیزهایی را ممکن می دانیم؟ به رسانه ها گوش کنیم. از یک طرف در حوزه ی تکنولوژی و سکسوالیته همه چیز ممکن است. شما می توانید به ماه سفر کنید. می توانید با بیوژنتیک زندگی ابدی داشته باشید. می توانید با حیوانات سکس داشته باشید و امثالهم. اما به حوزه ی اقتصاد و اجتماع نگاه کنیم. می گویند هر تغییری غیر ممکن است. ما می خواهیم مالیات بر ثروتمندان اندکی افزایش پیدا کند؛ می گویند محال است، رقابت از دست می رود. ما می خواهیم پول بیشتری صرف سلامت شود؛ می گویند امکان ندارد، یک دولت توتالیتر سر کار می آید. چه طور می شود به ما وعده ی زندگی ابدی می دهند اما نمی توانند اندکی بیشتر صرف سلامت کنند؟ یک جای کار می لنگد. بیایید اولویت های مان را همین جا تعیین کنیم. ما استاندارهای بالاتری برای زندگی نمی خواهیم. ما استاندارهای بهتری برای زندگی می خواهیم.

ما باید صبر داشته باشیم. تنها چیزی که من از آن می ترسم این است که یک روز به خانه های مان برویم، سالی یک بار یکدیگر را ملاقات کنیم، آب جو بخوریم، و نوستالژیک وار این روزها را به یاد آوریم. بیایید به یکدیگر قول بدهیم که این اتفاق نمی افتد. ما می دانیم که مردم، اغلب نسبت به چیزی اشتیاق دارند اما واقعن آن را نمی خواهند. بیایید نترسیم و چیزی را که به آن اشتیاق داریم واقعن بخواهیم. ممنونم از شما.



۱۳۹۰ مهر ۹, شنبه

دمکراسی و گفتمان انقلابی

تصویر یکی از خدمتکاران دربار که بعد از انقلاب در خیابان گردانده شد

برای مردم ما که با پدیده ای به نام انقلاب کاملا آشنایند ، تامل و تعمق در انقلابات امروزه در کشورهایی چون لیبی و مصر می تواند پیام بزرگی به همراه داشته باشد. من همیشه فکر می کردم که فقط ما هستیم که به دنبال انقلاب بوده و طبع ناآرام داریم ولی جریانات اخیر مهر باطلی بر باور من زد و چون طبعا آدمی نیستم که بخواهم مسئله ای را در جهت باورهای خود توجیه کنم می پذیرم که فکر من نشان از کم تجربگی تاریخی من بوده است
مسئله ای درخور توجه اینکه مردمان منقلب به دنبال سرنگونی سردمداران کنونی بوده بدون اینکه ایده و الگوی درستی از آینده بعد از آن ترسیم کرده باشند. صرفا همانند یک آتشی که در یک نقطه شروع می شود و همه را در بر می گیرد. در اینجا باید متذکر شوم که انتقاداتی که در آثار اندیشمندانی چون دکتر شفا نسبت به حضور مردم ایران در سال 57 در خیابانها و عواقب آن را وارد نمی دانم چون اصولا از بطن انقلاب نمی توان به دنبال منطق خرامان گشت و جریانات امروز دنیای اعراب بیانگر این نکته است. بنابراین اگر به دیده تحسین به آن افرادی که در سال 57 به خیابانها آمدند ننگرم، تحقیرشان هم نخواهم کرد. این خصلت انقلاب هست و حتی این تعویض حکومتها هم هیچ دلیلی بر بهتر یا بدتر شدن وضعیت قبل را ندارد. معمولا در حالت خوشبینانه انقلابها همان شکل حکومت قبلی خود را در قالب های جدیدتر بنا می کنند
مشکلی که به نظرم جدید بوده و جای تامل دارد اینکه تمامی این حرکتها به دنبال سرنگونی یک دیکتاتور بوده و خواهان دموکراسی هستند. آنچه که از دموکراسی تفهیم می شود وضع کنونی جهان غرب است. این وضع کنونی که خود از دل تنش ها و جنگهای متفاوتی در جهان غرب برخاسته است، به عنوان الگویی برای انقلابیون مطرح است که به دنبال محقق کردن آن هستند. مشکل در اینجاست که آیا ما می توانیم دموکراسی غربی را به عنوان یک محصول و یا ایده آل گرفته و مصرف کنیم؟ آیا برای ما قابل هضم است ؟ نمی توانم به راحتی به این سئوال بلی یا خیر بگویم
قشر پیشتاز در جامعه که تحصیلکردگان و دانشگاهیان هستند همیشه می بایست مد نظر قرار گیرد. اگر این قشر باری به هر جهت باشند یا جهت و سمت و سوی مشخصی نداشته باشند نمی توان انتظار داشت که محصول یک انقلاب بهتر از قبل از آن باشد
ولی اینکه چرا ما اینقدر دست به تحقیر خود می زنیم هم نکته ای جالب است به گونه ای که هیچ خطایی را بر نمی تابیم گویی که همه ملتها درست اند و ما غرق در خطا و اشتباه ایم. دیدگاه مطلق نگری در ذهن های ما ایده آلهایی را به وجود آورده که دست نیافتنی اند و تمامی قضاوات ما هم بر آن اساس شکل گرفته است به همین خاطر کوچکترین اشتباه یا حتی یک حرکت طبیعی در ذهن ما بسان گناه کبیره می نماید و شروع به تحقیر خود و دیگران می کنیم

۱۳۹۰ شهریور ۱۱, جمعه

برساخت اجتماعی و مکانیسم تدافعی

وقتی از من پرسیده می شود که از تحقیقات خود پیرامون متافیزیک و دین به چه نتیجه ای رسیدی ، بیش از اینکه بخواهم موضوع را تایید یا تکذیب کنم ، سعی در تبیین روش خود دارم
اولین اصل اساسی بر محوریت انسان است. به این معنی که چگونگی خطور کردن چنین تصوراتی مثل متافیزیک به ذهن باید مورد بررسی و موشکافی قرار گیرد. بدین منظور باید انسان را در حوزه رفتار و روان مورد ارزیابی قرار داد
اگر یک حادثه ناگواری مثل مرگ یکی از بستگان برای شما پیش آید ، سر خود را با یک عامل دیگری گرم می کنید تا موضوع فراموش شود و از بار نگرانی و ناراحتی کاسته شود. به هر صورت ممکن خود را توجیه می کنید مثلا می گویید قسمتش بوده و یا می گویید برایش بهتر شد که رفت و راحت شد . تمامی اینها در اصل سرپوشی بر طبع ناآرام شماست و شما با این کار سعی در دور کردن عوامل ناراحتی زا از خود هستید
این روش تنها در حوزه ذهن نیست بلکه در دنیای واقعی هم مشهود است. در اصل تمامی سختی هایی که در اعصار مختلف به بشر وارد شده وی را وادار به دفاع به جهت تداوم بقا کرده است. مثلا بشر به جهت مبارزه با عوامل طبیعی مثل باد و باران، و حتی بیماری ها و غیره به فکر سرپناه و راه حل بوده تا خود را حفظ کرده و به عبارتی دیگر خود را از شرایط ناآرامی و ناراحتی آزاد کند
این روش ها به نوعی بیانگر مکانیسم تدافعی بشر در حوزه ذهن و عین هست. این سیستم دفاعی برای بشر یک سپر ایجاد می کند تا بتواند با آن از تمامی عواملی که برایش خوش آیند نبوده جلوگیری کرده و هر چه راحت تر زندگی کند
حتی در یک خانواده وقتی به بچه شما پرخاش شود و هر چند اگر که حق با بچه شما هم نباشد شما به دفاع از بچه خود می پردازید چون جزو قلمروی شماست. مثال دیگر اینکه اگر روزی کسی به شما بگوید که کسی که شما به عنوان مادر می شناسید در اصل مادر واقعی شما نبوده و مادر واقعی شما دیگری است بدون شک در برابر این ادعا مقاومت می کنید چون با این باور بزرگ شده اید و جزئی از وجود شما گشته است
این مکانیسم تدافعی ریشه های بیولوژیکی و فیزیولوژی هم دارد. مثلا وقتی یک میکروب وارد بدن شود تمامی بدن شروع به عکس العمل نشان دادن می کند . حتی در حوزه جامعی هم افراد از قبیله خود دفاع کرده و به ناموس خود توجه دارند
حال یک تفکر ، یک دین ، یک باور که از بچگی با آن بزرگ شده اید و جزئی از وجود شما گشته را اگر در معرض خطر ببینید چه می کنید؟ بدون شک یک سپر در جهت مقابله با تمامی آنچه که دارد جزئی از وجود شما را زیر سئوال می برد ساخته و به شدت مقابله می کنید
این نکته ای است که باید قبل از ورود به بحث صحت و سقم متافیزیک به آن پرداخته شود یعنی جایگاه فرد مشخص شود که چه نوع سپر تدافعی در خود ایجاد خواهد کرد. در اصل در اینجا به یک خاصیت متریالی انسان اشاره شد که در شرایط متفاوت از خود نشان می دهد
حال برگردیم به مقوله ای مثل دین یا متافیزیک و این سئوال اساسی را مطرح کنیم که آیا اینها سپری دفاعی در برابر ناملایمات زندگی و ناشناخته ها نبودند؟ پس بشر در آن دوره ای که اطلاعات درستی از بسیاری از مسائل طبیعی مثل زلزله و سیل و طوفان نداشته چگونه می بایستی طبع ناآرام خود را آرام می کرد. اگر بسیاری بر این اعتقادند که خدا شناسی غریزی یا فطری هست ، در اصل اشاره به همین سپر تدافعی که بشر همیشه برای خود در برابر ناملایمات می ساخته دارند . خب رفتار بشر امروزه برای ما قابل پیش بینی وارزیابی هست و به همین خاطر کسانی که این واقعیت را درک کرده سعی در بهره برداری از چنین رفتارهایی به نفع خود را دارند چه در حوزه ذهنی - دینی یا هر مقوله اجتماعی - عینی



۱۳۹۰ مرداد ۱۰, دوشنبه

منظر هرمنوتیک سیاسی در جدایی نادر از سیمین


اين جملات عين‌القضات همدانی، کلید مهمی برای شيوه‌ی تفسیری است که در اين يادداشت به کار می‌بندم: «جوانمردا! این شعرها را چون آیینه دان! آخر دانی که آیینه را صورتی نیست در خود، اما هرکه در او نگه کند، صورت خود تواند دید. همچنین می‌دان که شعر را در خود هیچ معنی نیست؛ اما هر کسی ازو آن تواند دیدن که نقد روزگار او بود و کمال کار اوست. و اگر گویی که شعر را معنی آن است که قایل‌اش خواست، و دیگران معنی دیگر وضع می‌کنند از خود، این هم چنان است که کسی گوید: صورت آیینه صورت روی صیقل است که اول آن صورت نمود. و این معنی را تحقیق و غُموضی هست که اگر در شرح آن آویزم از مقصود بازمانم» (ج ۱؛ ص ۲۱۶؛ نامه‌ی ۲۵).

اصغر فرهادی فیلم درخشان و کم‌نظیرش را ساخته و پيش روی مخاطب نهاده است؛ حالا ما هستيم و فهم آن و بهره گرفتن از آن، چنان‌که هر اثر هنری ديگری می‌تواند در یکايک ما به فراخور نگاه و گنجايش‌مان اثری بگذارد.
جدایی نادر از سيمین برای من نه تنها به عنوان یک اثر هنری/سينمایی بلکه به مثابه‌ی یک اعلام موضع سياسی و یک درک ظريف از جامعه و سياست اهمیتی مضاعف داشت. چرا می‌گویم سیاسی؟ به شرح زیر، منظرم را توضيح می‌دهم، اما ابتدا بگذاريد فشرده‌ای از بخش‌هایی از قصه‌ی فیلم را بازگو کنم.
نادر و سيمين می‌خواهند از هم جدا شوند و سيمین می‌خواهد برود خارج – اقامت‌اش را گرفته است – اما نادر حاضر نيست همراه همسرش و دخترش مهاجرت کند. يکی از دلایل‌اش برای امتناع از اين کار این است که پدری بیمار و مبتلا به آلزايمر دارد که او يگانه مراقب اين پدر است. سيمین خانه‌ی نادر را ترک می‌کند و موقتاً به خانه‌ی مادرش می‌رود. پدر نادر بی‌پرستار می‌ماند و نادر قرار است پرستاری برای مراقبت از پدرش هنگامی که او سر کار است و دخترش در مدرسه، استخدام کند. زن آبستن است و در جریان اتفاقاتی که می‌افتد، نادر یک بار که به خانه بر می‌گردد پدرش را دست-به-تخت-بسته و در آستانه‌ی مرگ در خانه می‌بيند و هم‌زمان مشاهده می‌کند که مبلغی پول در خانه نيست. زن پرستار – که زنی است از طبقه‌ای فقیر و تهی‌دست – مظنون به سرقت می‌شود و نادر او را با عصبانیت از خانه بيرون می‌کند. زن در راه‌پله می‌لغزد و  جنين‌اش را سقط می‌کند. نادر متهم به قتل می‌شود و همسر زن، که عملاً بی‌کار است، مدعی می‌شود که نادر فرزندش را کشته است. قصه به این‌جا ختم می‌شود که آیا نادر می‌دانسته که این زن باردار بوده و با او تندی کرده یا او را هل داده است يا نه. در اين ميانه، نادر هم با مشکلات پدر بیمار، زندگی زناشویی در آستانه‌ی فروپاشی و دختری نوجوان که نگران پدر و مادرش است، روبروست. او خود می‌گوید که مطمئن نيست که برخورد او باعث سقط جنين زن شده است، اما در جریان دادگاه به دفعات دروغ می‌گويد. نادر به زبان و بيان‌اش در دادگاه مسلط است و پيش از این‌که مخاطب دریابد که او مکرر دروغ گفته است (که خبر نداشته زن پرستار آبستن بوده)، چهره‌ی متين، مؤدب و آرام نادر او را در مقابل واکنش‌های عصبی، خشن و تندخويانه‌ی حجت همسر راضیه، زن پرستار، قرار می‌دهد. کليد قصه و پيام سياسی آن، به گمان من، درست همين‌جاست.
نادر، مردی است که به طبقه‌ی متوسط به بالا تعلق دارد. همسرش نيز. راضيه و حجت، زن و شوهری هستند تنگ‌دست. نادر، در سخن گفتن به کلمات‌اش مسلط است و به نوعی سخن می‌گويد که می‌تواند مخاطب را از لحاظ حسی و عاطفی عقب براند. حجت، خشن است. ناسزا هم می‌گويد. حمله‌ی فيزيکی به طرف مقابل‌اش می‌کند. اما روايت فیلم به ما می‌گويد که نادر با تمامی تسلط‌اش بر زبان و بيان‌اش، دروغ‌گوست و انسجام اخلاقی ندارد. حجت و راضيه به شدت مذهبی و معتقد هستند، اما حجت مردی است ناآرام که هر چند موضع‌اش اخلاقاً درست و از منظر عدالت‌خواهی و انصاف است، تصويری که از او در فيلم می‌بينم، بيننده را می‌رماند. تنها در اواخر فیلم است که می‌بینيم حجت و راضيه – به رغم خشونتی که در چند مورد از شوهر مشاهده می‌شود و ترس و لرزی که در بيان حقیقت از راضيه می‌بينیم – انسجام و اصالت اخلاقی بيشتری – در برابر دروغ و دروغ‌گويی – از خود نشان می‌دهند.
از این قصه من دو نکته‌ی ظریف را می‌خواهم بیرون بکشم که صيقل دادن‌اش نياز به کمی کاوش و تأمل دارد اما فهم‌اش حقيقتاً دشوار نيست.

نکته‌ی اول اين است که امروزه گروهی از نخبگان و روشنفکران ما بر این تصورند که مردم ما، ملت ایران، عمدتاً «عقب‌مانده» و توسعه‌نيافته‌اند. به آن‌ها نگاهی از بالا به پايین و بعضاً تحقيرآميز دارند و با همین منطق است که فاصله‌ی واقعيت‌های سياسی کشور ما را با آرمان‌های اخلاقی، آزادی‌خواهانه و عدالت‌جویانه توضيح می‌دهند. يعنی این‌که اين کشور از منظر سياسی به اين دلیل عقب‌مانده است که مردم‌اش عقب‌مانده‌اند: سطح فرهنگ سياسی و اجتماعی در ميان توده‌های مردم پايين است. من چنین باوری ندارم، يعنی فکر نمی‌کنم اصل و ريشه‌ی مشکل مردم باشند. درست بر عکس، فکر می‌کنماين عقب‌ماندگی سياسی و اجتماعی بيشتر آفتی است که گريبان همين نخبگان و روشنفکران را گرفته است – و دريغا که اين قصه اين روزها به نحوی دردناک چهره می‌نمايد و تکرار می‌شود. در واقع، علت‌العلل عقب‌ماندگی ما همين است که اين گروه با نگاهی نخوت‌آمیز و از بالا به پايين، در مردم ما با تحقير می‌نگرند و آن‌ها را عاجز از فهم پيشرفت، تمدن، تجدد، دموکراسی و ميانه‌روی می‌دانند.
نکته‌ی دوم اين است که: از ميانه‌روی و اعتدال و ظاهر موجه و سخنان نرم و ملايم، اسطوره ساخته می‌شود. ملايمت يا پرخاش نکردن و درشتی نکردن تبدیل به ایدئولوژی شده است. در واقع، به جای اعتنا دادن مخاطب به اين‌که ميانه‌روی و اعتدال موضوعيت روشی دارند نه موضوعيت غايی، مخاطب را در دام اين ايدئولوژی اسير می‌کنند که پس هر کس درشت سخن گفت، سخن‌اش باطل است و بر همین سياق، کافی است ملایم سخن گفتن، تبسم به لب داشتن يا داد اعتدال دادن را در گفتار کسی در تقابل با عصبی بودن، تندمزاج بودن یا پرخاش کردن ديگری قرار داد و با همين تقابل، به ذهن خواننده حقانيت اولی و بطلان دومی را القاء کرد. نه از ملايمت و آرامش کسی می‌توان به تنهایی نتيجه‌ی برحق بودن موضع او را گرفت و نه از درشتی کس ديگر می‌تواند نتيجه گرفت موضع او باطل و استدلال‌اش سقيم است. این وضعیت تنها يک نکته به ما می‌گويد: شيوه‌ی بيان ملايم و لطيف، از منظر روشی، اخلاقاً مطلوب‌تر است و ياريگر بيان سخنی حق. آن سوی اين قصه درست نیست که پس هر کس ملايم بود، سخن‌اش حق است.

ناگفته پيداست که پرخاش و درشتی اخلاقاً مذموم است؛ ميانه‌روی و اعتدال هم اخلاقاً ممدوح. اما ملازمتی میان مذموميت يا ممدوحیت اخلاقی هيچ يک از اين روش‌ها و اصالت معرفتی يا ارزش اخلاقی حق يا باطل بودن موضعِ صاحبان اين روش وجود ندارد. رسانه‌های امروز به سادگی می‌توانند اين بازی را با ذهن مخاطب بکنند: تا کسی درشت گفت يا بر کلام‌اش مسلط بود از چشم‌ها می‌افتد و همين که ملايمت به خرج داد، احترام و اعتبارش نزد مخاطب بيشتر می‌شود. از این احترام و اعتبار، برخی سوء استفاده می‌کنند و کالای جعلی و سکه‌ی کم‌عيار انديشه‌‌شان را در بازار ذهن مخاطب می‌فروشند.